ننه سلام؛

ننه سلام ؛

سرمست از ورود به یک روز خوب ؛

ساعت 5صبح است روز چهارشنبه یکم آذر ماه سال نود و دو و از طرفی یکروز مانده به عید غدیر از خواب بیدار شدم ولی با چه حال و هوایی که وصف آن متمایز از هر صبح است در گوشه ذهن و جسمم جمله ای طنین انداخته ((ننه سلام))

در عالم خواب و رویای شیرین باغشاه بودم رفته بودم سری بزنم از کنار خونه ملیحه می گذشتم و با چند نفر که اهل شهرستان بودند و آنجا سکونت داشتند صحبت می کردم و اتفاقاً صحبت کاری بود بعد از خداحافظی از آنها بطرف خونه خودمان آمدم از سمت همان کوچه باریک زیر خونه مرحوم دایی ام ، درب بسته بود اما کوتاه تر از این درب کنونی بود از سر دیوار به داخل حیاطمان سر کشیدم دیدم خیلی مرتب و جارو کرده و تمیز است و چند تا کهره داخل حیاط بازی می کنند ، از روی دیوار رفتم داخل و کهره ها رفتند به طرف صفه و کنار هم خیلی مرتب خوابیدند چیدمان خوابیدنها بسیار منظم و خیره کننده بود  ، فکر کردم مادرم کجاست ، شروع کردم به صدا زدن ((ننه سلام))رفتم به طرف اتاق کوچکی که چسبیده به دیوار منزل ملیحه است و هی پشت سر هم بلند بلند تکرار می کردم ؛ ننه سلام ، ننه سلام ، مادرم جواب داد سلام عزیزم ،، سلام مادرم،، سلام پسر نازم،،درب اتاق را باز کردم دیدم مادرم در رختخواب همیشگی اش خوابیده و شیلک مشکی (چارقد)که همیشه به سر داشت دور سرش است و با قیافه ای خیلی مهربان و تمیز مقداری از شیلک مشکی اش را طبق معمول سابق روی نیمی از صورتش داده و جوابم میداد عزیزم کجایی ،،،

رفتم کنارش روی رختخواب دراز کشیدم و دقیقاً مانند زمانی که همیشه بیاد دارم سرم را روی سینه اش گذاشتم و کنارش خوابیدم و او با دو دستش دور گردنم حلقه زد و بوی مادریش را بار دیگر در تمام جسمم  جاری ساخت ، حال عجیبی داشتم در همان عالم خواب که سرم را روی سینه اش چسبانده بودم پیش خودم فکر می کردم که ما چقدر بی انصافیم و مادرم چقدر تنهاست و چقدر دلتنگ است و ما نمی آئیم لااقل یک سری بزنیم ،، خیلی حال خوشی داشتم با دستهایم سر و بدن مادرم را در بغلم در حالی که سرم روی سینه اش محکم چسبیده بود نوازش میکردم و به شدت احساس عشق و دوست داشتن و استشمام بوی مهر مادری میکردم و مدام با خودم تکرار میکردم (( ننه سلام )) اتاق قدیمیمان خیلی ساده و تمیز بود و یک تشک پنبه ای خوشگل و تمیز درست کرده بود جلوی بخاری هیزمی دیواری که توی اتاق بود گذاشته بود و خبری از ((کودون )) نبود در همین عالم زیبا و غرق در فکر اینکه چرا کمتر به او سر می زنم و این بی انصافی و کم لطفی است از خواب بیدار شدم ،،، و خیلی افسوس خوردم که ای کاش ادامه داشت و چه رویای شیرینی بود ولی جمله کوتاه ((ننه سلام)) همچنان بر زبانم جاری بود ، یکی دو بار خواب را برای خودم مرور کردم و هی فکرکردم چرا چنین خوابی دیدم و باور کنید این دو عبارت ؛ ((خیلی بی انصافی و خیلی کم لطفی است)) را در عالم خواب تکرار میکردم که چرا من پیش او کمتر می روم و چقدر دلتنگ من شده ،،،،

بلند شدم و برای اینکه این رویای زیبایم از ذهن مندرسم پاک نشود در همان لحظه دفتر برداشتم و آنرا برای خودم بازگو کردم و نوشتم ،،

ولی نکته ای که در کلنجار با خودم ذهنم را مشغول کرده و در عالم شک و تردید هستم اینکه آیا این حرف دل مردگانمان است که چقدر دلتنگ ما شده اند ما چقدر بی انصافیم که یادی از آنها نمی کنیم و کمتر شب جمعه ای بر مزار شان حاضر می شویم یا حرف دل باقیماندگان و پدر من و شما که هنوز زنده هستند و چشم به راه فرزندی که سالها در عالم عسرت و تنگدستی رنجشان را کشیده اند ........

خدا به داد دل همه باقیماندگان باغشاه برسد و به آنها وسعت تحملی عطا نماید که تقصیر ما بیچارگان و واماندگان را به بزرگی خودشان ببخشایند و به قصور بی عذر ما رحم کند........

/ 3 نظر / 20 بازدید
حسین

خدا رحمتشان کند . همسایه خیلی خوبی بود اتفاقا" تا جای که من بیاد دارم الفاظ همسایه و جونم را زیاد استفاده می کرد ضمن اینکه رشید و با ابهت بود و شاید به همین دلیل هم همیشه پیراهن مخصوص خودش را می پوشید . اهل حاشیه نبود و از نظر بنده مردم داری از جمله بزرگترین خصوصیات ایشان بود .انشاالله که همنشین حضرت فاطمه زهرا (س) باشند .روحش شاد و یادش گرامی باد .

کامران

سلام...روحشان شاد

تم خرمنی

این خواب حاوی پیام مهم « انان که به سرای دگر کوچ کرده اند چشم انتظار و منتظر یاد کردن های ما هستند به صلواتی ، فاتحه ای یا کار خیر وماندگار . از خداوند برای تمام رفتگان امرزش و غفران را . . .