روزگار غریبی است

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم ، قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است ؟

روزگاری پیش در نهایت سادگی روز را به شب می سپردیم و تنها دغدغه ذهنی و اجتماعی و خانوادگیمان فکر 24 ساعت بعد بود ، امنیت فکری داشتیم گرچه مادیات نداشتیم ، قلبی مالامال از صداقت و عشق داشتیم ، گرچه زیور و زینت آنچنانی نداشتیم ، دلها و دستهایمان بلند بود گرچه دیوارهایمان کوتاه ، اگر کوچکترین رنجی به یکی از نزدیکان در دور دست می رسید مضطر و نگران می شدیم و احوال خواه او،اما اکنون در همسایگی مان اگر خانواده ای نیز تلف شود خاطر ما را مشوش نخواهد کرد

اما امروزه چه شده است که در عین مکنت و توانمندی آرزوی آن بودن را داریم،در عین دارایی حلاوت خوردن نداریم و در فزونی رزق خداوندی مزاجی ناسالم که مانع خوردن است...

همه و همه چراهایی است که در این روزگار غریب ما را در بند خود کرده است ...

باز آی ، هر آنچه هستی باز آی

/ 1 نظر / 12 بازدید
سحر

گاهي که دلم به اندازهء تمام غروبها مي گيرد چشمهايم را فراموش مي کنم اما دريغ که گريهء ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند من از تراکم سياه ابرها مي ترسم و هيچ کس مهربانتر از گنجشکهاي کوچک کوچه هاي کودکي ام نيست و کسي دلهره هاي بزرگ قلب کوچکم را نمي شناسد و يا کابوسهاي شبانه ام را نمي داند با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست از دل هر کوه کوره راهي مي گذرد و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد و شبي نيست که طلوع سپيده اي در پايانش نباشد از چهل فصل دست کم يکي که بهار است سلام روزت بخير باشه مهربون...كلبه قشنگي داري ...دوست داشتي با قدمهاي سبزت كلبه كوچك آبجي سحر هم مزين كن...روز دل انگيزي داشته باشي[گاوچران][گل]