حکایت سال چهل و یک (2)

از قدروخونه تا دولت آباد اسفندقه دو نفر از عشایر ها هم که مانده بودند حساب کتاب فروش کشک و روغن هایشان را بکنند تا آنجا همراه ما آمدند.  آن دو نفر رفتند به طرف عشایرها و ماهم بار الاغ را برداشتیم و آنرا دادیم تحویل همین همراهمان که بزرگ طایفه نیز بود و از هم خداحافظی کردیم و یک ده تومانی هم بعنوان سرراهی به ما داد که به هرکدام از ما دو تومان میرسید و ما وسایلمان را ور کوله کردیم و حرکت کردیم به سمت بندرعباس ، البته خیلی راه را بلد نبودیم فقط سراغ می گرفتیم به سمت معدن آبدشت و شب رفتیم سربندگودرزان منزل یکی از عشایر لری و آنجا پرسیدیم ما می خواهیم برویم بطرف معدن سوغان او گفت من فردا راه را نشانتان می دهم و فردا صبح بلند شدیم و حرکت کردیم و آمدیم از یک تل بلند رد شدیم و به یک دهنه رسیدیم آن مرد گفت شما همین تنگ را بگیرید و بروید تا آخر همین تنگ سوغان است و ما رفتیم . خیلی راه رفتیم ظهر بین راه خسته شدیم و یک جایی که آب بود نشستیم و چای درست کردیم و مقداری از نان خشک ها را خوردیم و حرکت کردیم و رفتیم تا شب رسیدیم سوغان منزل شخصی بنام درویش ، ما درویش را می شناختیم چون قبلاً قدروخونه بود و رفته بود سوغان . اتفاقاً ما هم مستقیم رفتیم در خانه همان درویش البته منزل او (کن توکی ) بود و خانه ساختمانی نبود . او هم خیلی خوشحال شد و خروسی کشت و برای ما شام درست کرد و خوردیم و چون این بنده خدا را می شناختم با خیال راحت تری خوابیدیم و صبح زود بیدار شدیم و آمدیم حرکت کنیم که درویش آمد و یک خر با خورجین آورد و گفت وسایلتان را بگذارید داخل خورجین روی خر و بروید و پسرش را فرستاد همراه ما تا معدن آبدشت و ما راه افتادیم و تقریباً نزدیک ظهر رسیدیم سرمعدن  و آن پسر و الاغش را آزاد کردیم بروند و خودمان رفتیم سؤال کردیم ماشین های معدن چه وقت بطرف بندرحرکت می کنند . راننده ها به ما گفتند بروید زیر آن درختها بنشنید تا ساعت دو که حرکت می کنیم سوارتان می کنیم . البته از معدن سنگ بار میکردند برای بندر و ما می بایست برویم بالای کمپرسی روی سنگها بنشینیم و برویم و چون این حرف را شنیدیم خیلی خوشحال شدیم و رفتیم منتظر ماندیم تا  ساعت دو سوار شدیم و حرکت کردیم شب آمدیم وسط راه یک محلی که نامش یادم نیست ماشین ها ایستادند آنجا کافه ای بود آنها هر سه چهار ماشین که با هم بودند راننده هایشان رفتند غذا بخورند و ما هم آمدیم پایین و آتشی درست کردیم و چایی درست کردیم و غذا هم خوردیم البته از چیزهایی که همراه خودمان بود. راننده ها که آمدند ما دوباره رفتیم بالای کمپرسی روی سنگها  و حرکت کردیم . از محلی بنام تنگ زاغ رد می شدیم که خیلی جاده خراب بود . این شب را کامل ماشین ها در راه بودند و فردا بعد از ظهر رسیدیم بندرعباس و راننده که شرح حال ما را  می دانست ما را جلوی اداره کار بندرعباس پیاده کرد و از هر نفر ما ده تومان کرایه گرفت و کلاً ما پنج نفر همین پنچاه تومان را داشتیم و آن را نیز دادیم بابت کرایه و دیگر هیچکداممان یک قرَن پول نداشتیم و آمدیم کنار دیوار اداره کار نشستیم مانند جوجه های بی مادر و خیلی ناراحت بودیم و از غریب بودن و نا آشنایی و بی پولی و همه نگران بودیم و همان کنار دیوار نشسته بودیم که هنگام غروب دیدیم دونفر دیگر آمدند و از آنها پرسیدیم شما از کجا آمده اید ؟ گفتند از بهر آسمان و پس از کلی آدرس و صحبت با هم آشنا در آمدیم و آنها نیز آمده بودند برای کارگری .. . (ادامه دارد)

/ 5 نظر / 11 بازدید
Milad Bazi Saz

سلام دوست عزیز اگه دوست داشتید منو با نام Milad Bazi Saz لینک کنید بعد بهم خبر بدید که با چه نامی لینکتون کنم [چشمک][گل]

سلام دوست عزیز از مطالب سینمایی وبلاگم استفاده کنید. فروش و تحلیل فیلم های هنری و برندگان جشنواره های بین المللی www.mashhadfilm2.persianblog.ir لیست کامل فیلم ها را در یک فایل اکسل دانلود کنید. تبادل لینک؟؟؟

عیسی

سلام

محمد جواد

سلام خیلی متن قشنگی بود. اصولا صحبت های قدیمی ها چون ساده و بی شیله پیله است خیلی به دل می شینه. بی صبرانه منتظر ادامه اش هستم.