حکایت سال چهل و یک(1)

من به همراه مرحوم ملک (ره) رفتم به طرف کوههای بهر آسمان برای چیدن اشترک، دو شب و دو روز تو کوهها دنبال اشترک گشتیم و روی هم رفته دو نفری کمتراز نیم کیلو چیدیم و خسته شدیم وچون دیدم چیزی گیرمان نمی آید برگشتیم و من اشترک ها را برداشتم و رفتم رابر (پیاده) آنجا آمدم آنها را بفروشم که نخریدند و با مقداری کمی قند کمتراز یک کیلو معامله کردم و قند را برداشتم و برگشتم ((قدروخونه )) از اونجا شنیدیم ((بنه)) خوب است با یکی از اقوام بنام ((یارعلی )) رفتیم بطرف پشت تنگ  چهل دخترون برای بنه ، حدود پنج شش  ساعتی رفتیم تا رسیدیم به تنگ و موقعی که درست نگاه کردیم دیدم بنه ها نه اینکه ثمر ندارند بلکه برگ هم ندارند و شاخه هایشان از بی آبی و خشکی کاربافوک((عنکبوت)) زده بسیار ناامید شدیم و نشستیم چای درست کردیم و خوردیم  آب گرمو نیز درست کردیم که بخوریم که دیدیم از دور دو نفر خر سوار می آیند من گفتم صبر کن ببینم این دو نفر که هستند و چون آنها نزدیک شدند و پرسیدند ((قوم و خویشا چه دارید بخوریم )) من گفتم هم چایی داریم و هم ((اوگرمو)) آنها پیده شدند و نفری یک چای خوردند و ناهار نخوردند و گفتند ما خودمان ناهار قابلمه داریم و آنها پرسیدند کجا می روید ما گفتیم آمده ایم بنه بچینیم ولی بنه ها نه برگ دارند و نه بر . لازم به توضیح است که ما دو نفر یک خر داشتیم که وسایلمان رویش بود . آنها گفتند شما اگر راست می گوئید و واقعاً اهل کار هستید بیایید بروید (( اسفندقه، گردونه مل اشتر )) غلامحسین خان ابوسعیدی آنجا راه سازی دارد و کار می کند و اگر شما برای او کار کنید نفری پنج کیلو آرد روزانه به شما مزد می دهد و اگر الاغتان رانیز ببرید با آن برای کارگرها آب می آورند و پنج کیلو آرد نیز بابت کرایه یک روز الاغ میدهند . ما خیلی خوشحال شدیم و من به یارعلی گفتم بیا برویم او قبول نکرد و گفت برویم منزل و آنجا خبر بدهیم و توشه برداریم و بعد برویم و این شد که با همین دو سوار بطرف ((اوبادگیشکی)) را افتادیم و آن دو نفر سر اوباد ماندند و ما برگشتیم ((قدروخونه))منزلمان  و قرار شد با یارعلی دو نفری برویم سرکار . من چند روز هی رفتم دنبال یار علی که برویم ولی یار علی هی امروز و فردا میکردو می گفت من با دونفر دیگر از اقوامم با هم می آییم و می رویم چون از این جریان چهار روز گذشت و یار علی نیامد من تصمیم گرفتم تنهایی بروم و این بود که رفتم پیش همسرم و مقدار کمی توشه راه برداشتم و با یک نمد همه را گذاشتم سرچوبی روی دوشم و حرکت کردم پیاده به طرف ((گردونه مل اشتر )) رفتم . شب بود رسیدم محلی بنام ((بگ بریزی))در منزل عشایری که آنجا بود از طایفه ی لری ((شمس الدینی)) آنجا ماندم و شام مقداری دوغ آورد و داد خوردیم و به او سرگذشتم را گفتم او نصیحت کرد  که برگرد و برو دنبال همان گوسفندها بهتر است و ممکن است اینجا بروی و گم بشوی ولی من که می دانستم که دیگر نه گوسفندی دارم و نه خری  و حیوانی و سالها نیز به قدری خشکسالی است که هیچ امیدی نیست قبول نکردم و گفتم حتماً باید بروم ببینم کارگری چیست و بروم کارگری . شب خوابیدم و صبح زود بیدار شدم وبه طرف مل اشتر را افتادم . حدود ظهر بود رسیدم به محلی بنام ((کل نارا)) محلی بود که بعضی مواقع عشایرها آنجا اتراق میکردند و همانجا دیدم شخصی دارد می آید  چهار تا خر هم دارد و چیزی بار آنها ست و هنگامی که نزدیک شد از من پرسید کجا می روی گفتم می روم کارگری . گفت بیا کمک باراین خرها رابیاوریم پایین ، من رفتم و دیدم بار هر خر چهار تا حلب آب است که توی خورجین گذاشته  من کمکش  کردم و بار خرها را پایین آوردیم و گفت بیا بنشین ببینم کجا قصد داری برای گارگری بروی  و من هم سرگذشتم را تعریف کردم گفت چه داری بخوریم من مقداری نون تیری و چند تا تخم مرغ پخته داشتم که در آوردم و او هم آتش درست کرد و خمیر کرد و کماچی درون آتش انداخت و پس از آماده شدن البته از نان های من خورد و بعد به من گفت بخور من که از روزگار خودم و این همه بدبختی و فلاکت در فکر بودم اشتهای خوردن نداشتم و گفتم نمی خورم  او ناراحت شد و گفت اگر نخوری آدم خوبی نیستی زیرا من از نمک تو خوردم ولی تو نمی خوری و من هم از این حرف او کمی بخود آمدم و مقداری از کماچش خوردم پس از این او گفت اگر واقعاً برای کار آمده ای از همین جا تکان نخور من عصری تو را می برم سرکار و من تا آن روز نمی دانستم کارگری یعنی چه ؟  چون به غیر از چوپانی و کشاورزی آنهم خیلی کم کار دیگری بلد نبودم و تا ان سالها همیشه زندگی عشایری داشتم و از دوست جدیدم که نامش غلامرضا بود پرسیدم کارگری چطوری است من کارگری بلد نیستم غلامرضا که بنظر انسان خوش قلبی میرسید گفت ناراحت نباش چیز سختی نیست و همین جا نشسته بودیم و صحبت می کردیم که چند نفر آمدند و اینها کارگرهای همان کار بودند که یکی از آنها برادرش و دو نفر پسران وی بودند و چند نفر دیگر که نشستند و ناهار و چای خوردند و استراحت مختصری کردندو رفتند سرکار و من هم به دستور غلامرضا به همراه همین افراد رفتم سرکار ، البته قبل از رفتن به برادرش که قاسم نام داشت سفارش مرا کرد و گفت این بنده خدا که از عشایر طایفه سلیمانی است تا حالا گوسفند داری کرده و کارگری بلد نیست و خیلی برایش سخت نگیر و اول یادش بده چکار کند و او هم که آدم منصفی بود قبول کرد و بیل را برداشت و به من گفت که با این بیل باید بدین شکل خاک و سنگ و بعضی بوته ها را در جاههای گودتر بریزیم و تقریبا یک راه  را هموار کنیم  به شکلی که ماشینی بتواند رد شود و بقول معروف این راه سازی می بایست ما بشکلی در این بیابانها و کوهها کار کنیم که بتوانیم راهی  جهت عبور یک جیپ درست کنیم . من فهمیدم که باید چکار کنم و این بود که عصر با شوق فراوان حتی زودتر از آنها و جلوتر حرکت می کردم بطرف کار و من که تا آنروز کلنگ ندیده بودم آنجا با کلنگ آشنا شدم و بعد از ظهر از شوق اینکه کاری پیداکرده ام و به ازای هر روز کار پنچ کیلو آرد دستمزد میگیرم چنان کار میکردم که نگو و نپرس و بالاخره کار ما شروع شد . قرار بود یک نصف روز را مجانی کار کنی تا ببینند به درد کار می خوری یا خیر  ولی از بس من مثل تراکتور کار  میکردم  گفتند تو از همین الان قبولی و بابت همین نصف روز دو و نیم کیلو آرد دستمزد طلب می شوی . بالاخره روزها یکی پس از دیگری با اشتغال موثر من می گذشت و من هم با دوستان جدید آشنا شده بودم و خیلی هم پرکار بودم به قدری که دوستانمان صدایشان در آمده بود و یک روز همین دوستم غلامرضا رفته بود آب بیاورد با خرهایش هنگامی که رسید کنار ما و مرا دید که با این سرعت کار میکنم ناراحت شد و گفت بیا اینجا من آمدم نزدیکش گفتم بله ، کلنگ را از دست من گرفت و پرت کرد من خیلی ترسیدم و گفتم نکند دوستمان برگشته و می خواهد مرا بیرون کند گفت من که نگفتم اینطوری کار کنی اینجا یواش یواش کار کن این سفره ای است که خدا برای ما پهن کرده تو می خواهی یک شبه تمامش کنی و من که منظورش را فهمیدم خوشحال شدم و گفتم چشم و رفتم سرکارم و ادامه دادم البته با شدت کمتری . لازم به توضیح است با توجه به اینکه دیگر توشه ام تمام شده بود مقداری آرد به ما میدادند و حساب میکردند که از حسابهایمان کم کنند بالاخره با این اوضاع بیشتر از یک ماهی طول کشید به نحوی که طلب من از راه سازی به هفتاد من آرد رسید و من خیلی خوشحال بودم . یک روز غلامرضا به من گفت یک سنگ بزرگی در راه پیدا شده و قرار شده گروه ((کوه بر)) بیایند و آن سنگ بزرگ را ببرند تا جیب غلامحسین خان از آنجا عبور کند و او قرار گذاشته اگر موفق شوند به هر کدام یک کیسه آرد بدهند البته کیسه خالی آرد یعنی همان گونی خالی که آن روز ها کیسه های بلندی بودند و چون هیچکس وسیله ای نداشت کیسه خالی هم خیلی ارزش داشت و من هم رفتم به همان قسمت و گروه کوه بر آمدند و هر چه تلاش کردند و پتک و دیلم  می زدند مقداری کمی از آن می شکست و خیلی سخت بود من قبلا ً شنیده بودم در جواران یک سنک بزرگی در جای پی خانه ای در آمده و هر کار کردند نتوانسته اند آنرابشکنند آنها روی سنگ آتش بزرگی درست کرده بودند و سنگ که خیلی داغ شده روی آن آب ریخته بودند و سنگ ورق ورق شده بود و توانسته بودند بدین طریق آن را بشکنند من که دیدم این ترفند ممکن است اینجا به کار آید به غلامرضا گفتم من یک کاری بگویم می کنید گفتند تو یک کاری بکن این سنگ را بردایم هر کار بگویی می کنیم و من نیز توضیح دادم چکار کنند البته آنجا هیزم برای آتش زیاد بود ولی آب فاصله زیادی داشت ولی مسئول آب که غلامرضا بود گفت هیچ اشکالی ندارد من هر چه آب بخواهید می روم می آورم و آماده میکنم و این شد که عصر مقدار زیادی هیزم از کنده درختانی که آنجا بود آوردیم و روی سنگ بزرگ آتش پرحجمی درست کردیم و رفتیم و موقعی که برگشتیم آتش تمام شده بود خاکسترها را بابیل کنار زدیم و حلب حلب آب روی آن ریختیم و سنک نیز تکه تکه و ورق ورق می شد و کوچک و کوچکتر شد تا به اندازه ای که قرار بود مانعی برای جیب نباشد رسید و بالاخره جیب آقای ابوسعیدی آمد و رد شد و نفری یک کیسه خالی آرد به ما پاداش دادند و البته از آن روز به واسطه آن طرح من کمی کارم بالاگرفت و مطرح شدم و چند روزی گذشت به غلامرضا گفتم من می خواهم دو روز بروم منزل سری بزنم و زود برگردم و او نیز قبول کرد و قرار شد این دو روز را نیز برای من کار رد کنند و من رفتم و سری زدم و خیلی هم خوشحال بودم و با مشهدی قلندر(( ره )) برگشتیم . . . . (ادامه دارد)

 

/ 1 نظر / 73 بازدید
عیسی

سلام نابرده رنج گنج میسر نمی شود