حکایت سال چهل و یک(3)
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٢  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

...بله دو نفری که کنار ما نشسته بودند یکی حسین و دیگری فیض الله افضلی نام داشتند و ما شدیم هفت نفر مهاجر جویای کار ، از قرار معلوم فیض الله قبلاً بندر برای کار آمده بود و گفت بیایید بروید زیر درخت های گل ابریشم زیرا اینجا الان شرجی می شود و رطوبت همه جا را می گیرد و مشهدی قلندر که بزرگ ما بود گفت تو که بلد هستی جلو شو تا برویم ، در همین احوال دو نفر پیدا شدند و گفتند هر کس کلاه مخملی دور دار داشته باشد او را بکار نمی گیرند و من هم کلاه مخملی داشتم آنرا برداشتم و گذاشتم روی نرده های دیوار اداره کار و رفتیم پای گل ابریشم ها که آنجا آسفالت بود و ما اولین بار آسفالت دیدیم و برایمان جالب بود بدانیم چگونه درست می شود . بالاخره مشهدی قلندر به آن دو نفر  گفت شما که بلد هستید بروید هیزم و زغالی چیزی پیدا کنید تا چای درست کنیم و آقای افضلی رفت و مقداری زغال آورد و چای درست کردیم و ملک (ره) اوگرمو هم درست کرد و هر هفت نفر خوردیم مضافاً آن دو نفر هیچ چیز بجز یک چادر شب نداشتند و از غذای ما خوردند ، در این حال تعداد زیادی کارگر زیر گل ابریشم نشسته بودند و هر کدام قصه ای تعریف میکردند یکی می گفت


 
حکایت سال چهل و یک(1)
ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۳  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

امشب حکایتی بسیار شیرین از دوران سرزندگی و اوایل زندگی یکی از بازماندگان باغشاه را برای صدمین بار گوش کردم . شاید باور و تصورش سخت باشد منتها برای من خیلی شیرین است شنیدن این خاطرات که عرض کردم شاید برای صدمین بار باشد و باور کنید خیلی بیشتر از این تعداد است .

روزگار بسیار تلخ و سختی داشتیم ، مطمئنم همگی اسم و آوازه سال چهل ویک را شنیده اید که سال بسیار خشک و سختی بود بعد از سال چهل و یک که اکثر گوسفندانم مردند و حتی پنج الاغ که برای رفت و آمد و حمل اثاثیه داشتیم آنها هم از بین رفتند و من هم که دیگر هیچ امیدی به ادامه عشایری نداشتم در((قدررودخونه)) روستای ((کیروئیه)) ساکن شدم و یک پلاس زدم و زن و تنها فرزندم را آنجا ساکن کردم و به دنبال کار می گشتم البته نه کاری مثل الان بلکه چوپانی یا کارگری .و تا پایان فصل درو در ((کیرو )) ماندم و پایان درو شصت من گندم برداشت کردم و گندمها را ((کورم)) درست کردم و در آن گذاشتم و مقداری نیز در دو جوال برای زن و بچه ام گذاشتم و رفتم دنبال ((اشترک)) چون شنیده بودم اشترکها را شخصی بنام جاودانی کیلویی شانزده تومان می خرد .


 
روضه خوانی
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۸  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

چند روز گذشته لطف خداوند یار شد و مجددا در باغشاه حضوری داشتیم که توأم بود با روضه خوانی، گرچه روضه خوانی این روز با آن ایام قدیمی تفاوتهایی داشت ، منتها هنوز لذت درک آن احساسات را می توان یادآوری کرد.
مزیت بسیار قابلی که این روضه خوانیهای محلی دارند علاوه بر استفاده از معنویت خود مجلس باعث دیدار دوستان قدیم و خویشاوندان نیز می شود و شاید یک گام فراتر آنها را آرزوی دیدارشان را به واسطه مشغله و دوری ، داری ممکن است به لطف عنایت همان مجلس بتوانی ببینی و لحظه ای بی تکلف را در جوارشان آسایش دوگیتی را مرور کنی و این روضه خونی (حیدر) از آن دسته بود و نکته دیگری که برای من خیلی جالب و با ارزش  بود وجود روضه خون محلی متعلق به خود باغشاه بود.
بله پسر محمد داودی (ره) که پدرش عمری به زحمت کشی و نیک نامی در باغشاه زندگی کرد و مورد شناخت همه اهالی است ، الحمدالله تحصیلات حوزوی اختیار کرده و بسیار زیبا و مسلط این رسالت را انجام میدهد.برای همه اهالی باغشاه از خرد و کلان چه آنان که در روضه بودند و چه آنان که نبودند ولی نام باغشاه را به عنوان زادگاه برای خود محفوظ میدارند .به آبروی همین مجالس طول عمری با عزت و لذت خواستارم و برای عزیز خاصی که در مجلس حضور داشت ،شادکامی ،عاقبت بخیری و عزت و اقتدار مسئلت می نمایم که مطمئنم خداوند به باطن بی آلایش همین مردمان و به دعای خالصانه و پر رمز و راز «صدف» اجابت خواهد نمود.انشاء الله


 
یاد شبهای قدر باغشاه بخیر
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٢  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

امروز عصر با خودم فکر می کردم که شب را برای احیاء به کدام مسجد بروم ، ناخداگاه یاد شبهای قدر قدیم و احیاء و باغشاه افتادم ، یاد صفا ، خلوص و پاکی آنزمان ، یاد آن شب زنده داریهایی که نه مثل حالا بود که روز را تا شب کامل استراحت کنی و شب را بروی احیاء و شب زنده داری کنی، آن موقها روزها را نیز کاملا مشغول کارهای سخت آنچنانی بودند و این دنیای تن پروری کنونی کمتر دیده می شد.
شب های احیاء که شامل نوزدهم و بیست و یکم و بیست و سوم رمضان می شد ، شب اول در منزل ابراهیم می رفتیم و یادش بخیر حال و هوای آنچنانی و بسیار خوبی داشت ،اول شب با تلاوت سوره هایی از قرآن مانند یس،الرحمن شروع می شد و پس از یکی دو ساعتی دعاهای مخصوص این شبها که بیشتر دعای مجیر و جوشن کبیر بود تلاوت می شد که البته بیشتر از همه همین دو دعا ما را خیلی می چسبید که چون در پایان هر فصل یک هم خوانی داشت و بدین جهت «اجرنا من النار یا مجیر» و «الغوث الغوث» را از همان بچگی و از همین محافل یاد داریم و در پایان هم دعای مخصوص قرآن به سر و ذکر چندین دعای دست،  پایان بخش یک شب زنده داری بود و بعد از آن سفره سحری پهن می شد و خیلی مفصل سحری می خوردیم . البته در طول شب نیز با چای و بعضی نوشیدنیهای گرم دیگر نیز پذیرایی می شدیم.
شب بیست و یکم منزل درویشی و آنهم صفای خاصی داشت و برنامه ها مثل شب نوزدهم بود و شب بیست و سوم منزل سعدی «ره» بود که این سه شب احیاء معنویت و زیبایی خاص خودش را داشت و برای هیچ وقت از یاد بچه های آنزمان باغشاه نخواهد رفت. از رسومات خوبی که داشتیم نخی «بُن بری» بود که بر میداشتیم و در هنگام خواندن دعای جوشن کبیر در هر فصل یک گره بر آن می زدیم و در هنگام الغوث الغوث پایان فصل آن گره را محکم می کردیم و بر آن فوتی که ناشی از قرائت یک فصل دعا بود می کردیم تا اینکه در پایان دعا یک نخ با صد گره داشتیم که معمولا آنرا بعنوان یک دعا چشم زخم همراه خود داشتیم و اعتقاد زیادی به آن داشتیم.دیگر از خاطرات این شبها چُرت زدن  بعضی افراد بود که با توجه به اینکه مردم روستا عموما روزها کار می کردند و خسته بودند ، شب زنده داری برای آنها سخت بود و در هنگام دعا بعضا چرت می زدند که این خاطرات همیشه در ذهن می ماند، مضافاً بعضی از دعا خوانها نیز چون ملاهای قدیمی بودند ممکن بود کلمه ای را غلط تلفظ نمایند که ملاهای دیگر آن غلط را تصحیح و یادآوری می کردند که در بعضی مواقع موجب کدورت نیز می شد و یا گاهاً یکی می دیدی خیلی می خواند و مهلت به دیگران نمی داد که موجب کدورت بقیه می شد و برای ما بچه های آنزمان زیبا بود.
بالاخره یاد همه آنهمه دوستی با صفا و عبادتهای پاک به خیر باد و یاد تمام کسانی که پای ما را به این محافل بازکردند به خیر و نیکی باد و خداوند به آنها خیر دنیا و آخرت بدهد و همچنین خدا رحمت کند کسانی را که در آنزمان بر پا دارنده این محافل بودند و الان از بین ما رفته اند.یا حق


علی نگهدار همیشگی بچه های باغشاه باد


 
بنام خدا
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٠  کلمات کلیدی: دست نوشته های من ، تصاویر

ضمن تشکر از عیسی که چند تا عکس برایمان از مراسم عروسی اش ارسال کرده بود تعدادی از آنها را جهت عرض تبریک مجدد به ایشان و ادای دین نسبت به دوستان و باغشاه برای شما عزیزان درج می نمایم که امید است همیشه در باغشاه مراسم جشن و شادی برقرار باشد .

سرسبز باشید


 
بنام خدا
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٤  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

قصد داریم به جهت به حرکت واداشتن بقیه دوستان باغشاهی و همچنین رونق وبلاگ روستای قشنگمان باغشاه اگر دوستان لطف کنند از هرکدام از دوستان مطلب یا مطالبی را تحت هرعنوان خاطره – سنت – آداب و رسوم ... یا هر مطلب متناسبی که بتوان به باغشاه ارتباط داد داشته باشیم و با نام خود شما ثبت نمائیم که بنظر میرسد هم به حقیر کمک خوبی باشد در هنگامی که از ارائه مطلب کم می آورم و هم ادای دین نسبت به سرزمین خودتان ، البته نگران اینکه مطالب ممکن است مناسبت نداشته باشد نباشید زیرا ارتباط و مطلوبیت آنرا بنحوی هدایت می کنیم که خودتان لذت ببرید.فقط شما اراده کنید و آنچه را می دانید روی کاغذ بیاورید و ایمیل نمایید.

 

                                                           ممنون از همه بچه های گل باغشاه


 
بنام خدا
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۱  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

سلام

عباسعلی چندی پیش در ستون نظرات اظهار لطف کرده بود که گفتم ناسپاسی است اگر قدردانی از ایشان نکنیم و بدین لحاظ تصمیم گرفتیم به نوعی از مسیر باغشاه یادی از ایشان و پدربزرگوارشان کنیم.آره درست گفته بود شاید جوانان اخیرباغشاه بیاد نداشته باشند اما ما کاملا به یاد داریم که تقریبا می توان گفت بهترین زردآلوی قیصی باغشاه در باغ درویش خدایار بود که زیر باغ داراب بود و چند تنه درخت داشت که البته بیشتر میوه های آن را بچه های باغشاهی می خوردند و معمولا چیزی عاید صاحبش نمی شد. شاید فقط بادامش را می تکاند ولی قیصی بسیار خوشمزه ای داشت و تک بود و علاوه بر آن باغی قبل از قنات ملک داشت که آن باغ نیز چندین درخت خوب داشت و تابستان ها زردآلوهای خوبی هم داشت . از دیگر نکات مهم این باغ این بود که مقداری نی در گوشه این باغ بصورت خودرو بود که تمام بچه های آنزمان قلم نی را از اینجا تهیه می کردند و از این جهت مورد شناخت همه اهالی اعم از باغشاه زردلو و قنات ملک بود ولی آن باغ هم دیگر نیست و درختان آن خشک شده که امید است با پشتکار عباسعلی و سایر دوستان دوباره شاهد احیاء و تداوم این محیط های بیاد ماندنی باشیم و برای ایشان ، خانواده و خصوصا پدر بزرگوارش که همیشه نماد یک مرد تمام عیار و با قدرت بدنی بالا بود از طرف خودم و تمام بچه  باغشایا که به نوعی از ملک ایشان انتفاعی بردند آرزوی بهروزی و شادکامی دارم.

                                                                                  شاد باشید و سر افراز                                                                                                             


 
چند عکس از یک دوست
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢  کلمات کلیدی: دست نوشته های من ، تصاویر ، باغشاه

سلام به همه بچه های باغشاه خصوصاً آقا رضا که لطف کرده چندتا عکس فرستاده البته رضا پسر حسن که بیشتر عکسها را از نمای منزل پدربزرگش گرفته است .


 
بنام خدای خوب آفرین
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳٠  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

دیروز داشتم کتابی از خاطرات یکی از جانبازان و رزمندگان هشت سال دفاع مقدس مطالعه می کردم و این کتاب با چندان وضوح و جذابیتی نوشته شده بود که رشادتها و مظلومیتها را به روشنی هر چه تمامتر در آن می دیدی . « نورالدین پسر ایران » دو نبرد خیبر و بدر را چنانچه به تصویر کشیده بود که پس از مطالعه بلادرنگ دلت هوای دیدن و عرض ارادت به تمامی کسانی میکرد که در طول جنگ با حضور خود مردانه رزمیدند و رفتند در این اثنا تک تک شهدای محلمان را یکی پس از دیگری از ذهن خود می گذراندم و بر روح پاکشان که بی شک آنها هم مطلومتر از این افراد شهید شده اند درود و سلام فرستادم ولی در این بین یاد شهید اسماعیل سلیمانی منقلبم کرد زیرا این شهید مظلوم ، حضورش در شهر و جداشدن از زندگی آنزمان عشایری و روستایی باغشاه هم غریبانه بود تا چه رسد به اینکه به خوزستان اعزام شود و پس از تاملی کوتاه جنازه اش به محل برگردد ، هنوز مظلومیت سیمای این عزیز را از یاد نمیبرم و آخرین باری که پس از آموزش به باغشاه آمد را دقیق به یاد دارم که متاسفانه پس از بازگشت چیزی نگذشت که روحش آسمانی شد . لذا از طرف خودم و هم اهالی باغشاه درود نثار روح این بزرگ و همه شهدای عزیز و مظلوم میکنم که در دفاع از دیارشان پرپر شدند .

                                                                                                                                                                                                  روحشان شاد


 
 
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳۱  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

این روزها هر که از سمت رابر زنگ می زنه همه اش تعریف از فضا و هوای باغشاه می کند.از سرسبزی اطراف باغشاه ، که به لطف خداوند و نعمت بارشهای اخیر امسال رنگ و بوی تازه ای گرفته است.

روز گذشته یکی از دوستان زنگ زد و خیلی تعریف کرد . باخودم گفتم ما چه بندگان نالایقی هستیم که خدا این فرصت را بدست خودمان از ما گرفته که نتوانیم در این ایام حضوری هر چند کوتاه داشته باشیم و از فضای محل بهره ببریم، ولی دوستان عزیزی که دسترسی دارید لطف کنید از زاویه های مختلف که بتوان نمایی کلی از باغشاه داشت چند قطعه عکس تهیه کنید . ( زیرا این فرصتها قابل تکرار نیست) و ارسال کنید تا باغشاه را در سال جدید نیز زیباتر از قبل داشته باشیم.(خصوصا کُرچ،زیر و بغل باغا)

به امید دیدار


 
مادر
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

مادر ، سال دیگر ، بار دیگر، مادر

دیروز رادیو گوش میدادم، در مورد مادر میگفت ، کلماتی زیبا را در وصف مادر بیان میداشت ، هاله نور ، نگین زمان ، عقیق هستی ...

شنونده هایی زنگ می زدند و نظر می دادند و هر کدام مامان خود را به نوعی توصیف میکردند، با خود فکر کردم اگر قرار باشد ما زنگ بزنیم و توصیفی داشته باشیم چه حسی بیان میداشتیم،

کدام صفت مادرمان را یادآوری می کردیم، و برایش چه هدیه ای تهیه می کردیم.

کدامتان مجال این را پیدا کرده اید که بعنوان بهترین هدیه ، روز مادر را نزد او باشید،شاید دغدغه روزگار فرصت یک تماس و تبریک تلفنی را هم از شما گرفته ، و شاید روز زن را بیشتر از مادر بخاطر سپرده باشید.

مادران بزرگی که تا چندی پیش در باغشاه حضورشان برکت و مایه رفع کدورت بود حال دیگر در میان ما نیستند .آری کبری،فاطمه،فاطمه ، گوهر ، خیرالنساء، کوکب ، . . . اینها یکی پس از دیگری رفتند و روز مادر را لمس نکردند و از مادر بودن فقط زجر و زحمت را یاد داشتند، و مادران دیگری که مانده اند نیز شاید اسمی از این روز یاد گرفته باشند ولی حلاوتی که «مامان» شهری در روز مادر دارد ننه ما نداشته و ندارد. ...

نمی دانم چرا شاید روز مادر متعلق به خانم هایی باشد که با فضای کلاسیک و آشپزخانه های مجهز و ماشین لباسشویی،ظرفشویی ، فر ، مایکرو ، بخار پز، هوا پز،... سرکار دارند نه مادر من و شما که روزگارش با جوکنی ، علف بری ، کهره چرنی و هزاران زجر و زحمت دیگر سپری می شد.

مادر و هدیه و گل ، طلا، ...   متعلق به مادران شهری است ، افسوس که مادران ما در حسرت کمترین توقع یکی پس از دیگری رخت بر می بندند و می روند و زمانی میدانیم روز مادر کدام است که دیگر مادری برای تکریم نداریم، در قصه سال قبل دار بی نگین انگشتری را به این داستان دلالت دادم تا قدری از الم دلم کاسته شود و بی توقعی محض را آویزه گوشتان کنم  و حال نگاه مهربان و منتظر زنان باقیمانده در باغشاه را که مظلومانه و بدون گلایه مشغله فرزندان را دلیل نیامدنشان می دانند بر سینه پر رنج خود جا میدهم و اظهار میدارم حق مادران ما فراتر از این مظلومیت و کم توقعی است.

مادران عزیز بچه های باغشاه ، خدا میداند با هر سنگ و وزنی که قیاس کنیم ، سنگینی وزن پر ارزش شما و کاهلی و مسامحه محض ما پاسخ روشن تر از روز این قصه است و مایه شرمساری .

و مادر من

... روز مادر من ، غرق در رویای قد خمیده ات ، سیمای چروکیده ات و دستان نحیفت می گذرد که در پیراهن گلدار بلند پرچین آراسته شده بود که نام مادر مهربان مرا با خود داشت ، مادر عزیزم همیشه بیادت هستم و لبخند مهربانت را از یاد نخواهم برد و حال که دستم از چاره کوتاست میدانم روز مادر چیست.

شفاعت صاحبش را برای تو و همه مادران باغشایی از خداوند خواستارم .

 مادر عزیزم روزت مبارک


 
روز کارگر و روز معلم
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

سلام و عرض تبریک دو مناسبت متوالی

روز کارگر و روز معلم

هر دو روز برای ما بسیار با ارزش است زیرا عموم ما از نان کارگری و  زحمت کشی پدرانمان بزرگ شده ایم و از حیث روز کارگر خسته نباشید جانانه ای باید عرض کنم محضر تمام مردان قدیم باغشاه که با رنج فراوان من و شما را بدین شکل هدایت کردند و همچنین کسانی که در حال حاضر با تلاش و پشتکار چرخی از عرصه های تولید این مملکت را می چرخانند.گرچه دوست عزیزم جناب مهندس شکسته نفسی  فرموده بودند ولی مهندس جان بخاطر دوست داشتنت این روز را به جنابعالی و سایر عزیزان همراه و همگام دیگر تبریک عرض می نمایم و مضافا اینکه روز گذشته کسب کارگر نمونه را از مجموعه تحت مدیریت حضرتعالی شاهد بودیم .

با احساس غرور این روز را خدمت شما و عیسی و سایر دوستان شادباش دارم.

و روز معلم که درسنوات گذشته با احساسی قوی تربه این روزمی پرداختم ولی با عنایت به مشغله چند روز اخیر،  این روز را با نهایت ادب تبریک و شادباش عرض می کنم خدمت همه کسانی که کلامی و رفتاری را به ما آموختند و یاد آنها را گرامی می داریم.

البته دوران ما به اسامی که دوست عزیزمان کامران گفته بود نمی خوره ولی اول این روز را به کامران و سایر عزیزان باغشاهی از لطفعلی ، اسماعیل و محمد،یوسف ، ش .ع . عبداله گرفته تا هر کی که ممکن است در این عرصه فعالیت داشته باشد و نام وی از ذهن من پریده باشد تبریک و شادباش می گویم و سپس یادی می کنم از معلم های ارزشمندی که جوهر انسانیت را در وجود مابه ودیعه گذاشتند و تعدادی شاید در قید حیات نباشند که به روح آنها و وجود اینها هم درود و سلام می فرستیم و با تمام توان  می گوییم دوستتان داریم و همیشه بیادتان هستیم .اکبر سازمند ، طالبی ، خواجه حسنی و ....

شاداب و کام تان همیشه شیرین باد

به رسم ادب یک شاخه گل تقدیم همه عزیزان

 


 
پیشاپیش عید نوروز مبارک
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۱  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

سلام

یادتون هست قدیما که عید می آمد به همدیگر کارت تبریک می دادیم البته اون اوایل چون دسترسی خاصی به کارت تبریک نداشتیم بعضی وقتها کارت تبریکی که یکی از دوستان به ما می داد ما اسم او را خط می زدیم و اسم خودمان را می نوشتیم و بدست دیگران می دادیم . یعنی اینکه علیرغم نداری ، دوستی و محبت بود و از همدیگر یاد می کردیم .

 عید و تعطیلی نوروز که می آمد همه کهره ها را «حور» می کردیم و از روستا جدا می شدیم و تا غروب در کنار یکدیگر به بهانه کهره چرانی بازی می کردیم . از «ماچلوس ، دغُل بازی» گرفته تا راحت ترین بازی که «کل برنجکا»بود.  یادش بخیر واقعا یادش بخیر ، به بهانه همان روز و به یاد همان روزها عزیزان باغشاهی هر کس و هر کجا هستید انشاء اله زیباترین ایام را پیش رو داشته باشید و واقعا عیدتون پیشاپیش مبارک باشه. چون احتمالا چند روزی نباشم و موقع سال تحویل نتوانم حق مطلب را ادا کنم پیشاپیش تبریک خاصی دارم خدمت همه بزرگواران.

 


 
پاسخی به یک دوست عزیز
ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٠  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

بنام خدا

یکی از دوستان عزیز درخواست طراحی و ایجاد صفحه ای جهت سایر عزیزان باغشاهی نموده بود و با مشورت با اهل فن نظر به اینکه وبلاگ فوق یک اقدام قلبی است و فقط جهت احترام و عشق به زادگاه خودم طراحی و ساخته  شده است و در طول سه سال کار هنوز الحمدالله هیچ گونه مطلبی خارج از حیطه مدّ نظر درج نگردیده و از طرفی نظر به ضرورت لحاظ بعضی مسائل حتی در نوشتارهای دستی و یا طنز لازم است که قبل از درج مطالعه شود لذا همانگونه که قبلاً به استحضار عزیزان بزرگوار باغشاهی رسید خواهشمندم هرگونه مطلب خاصی که نظر دوستان باشد در بخش نظرات بصورت خصوصی ارسال شده و یا به ایمیل ذکر شده ارسال شود پس از مطالعه دقیقاً به نام ارسال کننده درج خواهم نمود خوشحال می شوم خاطره ای و یا نقلی یا هرگونه دل نوشته ای از باغشاه را که خصوصاً یادی از قدیم باغشاه و گذشتگانمان در آن باشد از زاویه دید شما بزرگواران به رشته تحریر درآورم و انگیزه ای باشد برای حضور و بروز خلاقیت و دل نوشته های سایر عزیزان

خداوند یاور همیشگی شما باد

 


 
تسلیت ...
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

آری ... تاسف و تاثر ما همچنان ادامه دارد و نیک مردان و زنان باغشاهی یکی پس از دیگری خاطرات شیرین خود را در باغشاه به جا میگذارند و میروند .

با نهایت تاسف و تاثر باخبر شدیم که  یکی دیگر از مردمان دیار باغشاه دعوت حق را لبیک گفت و برای همیشه این وادی را ترک کرد .

درود خدا و رحمت الهی قرین زندگی دیگرش باشد که شروعی تازه دارد . خدایا بهتر از هرکس بر زندگی مردم این وادی آگاهی که با چه سختی و مشقتی روزگار را به اینجا رسانیدند و از جان و مال خویش مایه گذاشتند تا هدایت فرزندانشان را آنطور که شایسته درگاه توست به انجام رسانند .

و گستره مشمول درگاهت نیاز به دعای امثال ما ندارد ، منتها ما نیز برای آرامش دل خود طلب رحمت می کنیم برای این مغفوره تازه از دست رفته و از همین مکان خدمت تمام فرزندان و نوه ها و اقوامش عرض تسلیت دارم از جانب خودم و همه بچه های باغشاه و یادش برای همیشه در ذهن و دل ما زنده و جاوید خواهد ماند . 



 
باغشاه سفید پوش رحمت الهی
ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۸  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

بنام خدا

این روزها شنیدم لطف خدا خیلی شامل حال باغشاه شده و رحمت الهی در این دیار برف مناسبی را نازل کرده است ضمن شکرگزاری درگاه خداوند متعال از این همه لطف و کرمش از کسانی از دوستان همشهری که عکس زیبایی از طبیعت کنونی (برفی) باغشاه دارند تقاضا می کنم به آدرس ایمیل ارسال نمایند تا جهت اطلاع دوستان بازدیدکننده در وبلاگ قرار دهیم .

شاد باشید و همیشه برفی


 
 
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

چون چند روزی گرفتار کاری بسیار شلوغ شده ایم فعلا دو تا عکس غیرباغشاهی ببینید تا بعدا به همدیگر می رسیم


 
ارسال مطالب
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٢  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

دوستان عزیز هم شهری چنانچه عکس و مطلب یا دست نوشته ای مناسب دارند که می دانید قابل ارائه در وبلاگ باشد میتوانید آنرا به ایمیل baghshah.kerman@yahoo.com  ارسال نمایید تا با اسم خود شما در وبلاگ درج گردد.


 
روستاهای اطراف
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٢  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

سرور بزرگواری که خواسته بودند در مورد روستاهای اطراف نیز بنویسم باید به اطلاعتون برسونم همین چند روز پیش قسمت شد از وسط جنگل باغشاه از پشت تل می خونی رفتیم گهن گدار  و می خونی، متاسفانه قنات گهن گدار که کلا خشک شده بودند و اصلا آبادی در آن اطراف نبود و تعداد محدود از اهالی آنجا که رحمت خدا بر «حاجی فلاحی» باد به می خونی نقل مکان کرده بودند . البته سری هم به شاه مرتضی زدیم که خوشبختانه دیدیم در کنار زیارت یک فضای تفریحی شبیه به پارک در حال ایجاد است و مقداری هم وسایل بازی بچه ها بود که جای تقدیر دارد از مسئولین این امر. انشاالله با همکاری دوستان بتوانیم از روستاهای دیگر گزارش ، خبر و عکس تهیه و ارائه نمائیم.

«بهمن مبارک»


 
دل تنگیهای من و باغشاه
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٦  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

مادرم سلام

سلام به مهربانی سکوتت ، سلام به خلوت و وقارت ، سلام به درک والایت ، . . .

مادرم گرچه قریب به ده سال است پر کشیده ای و مضطر محتاجت را تنها گذاشته ای ولی تاثیر حضورت به قدری نایاب شده که نبودنت جایی برای پاک شدن معنای مهرت برای من نیازمندتر از همیشه ایجاد نکرده ، مادر قامت چون کمان خمیده ات و زیبایی نشستن و برخاستن اندام رنجورت ، آیینه وار در جای جای منزل خشت و گلی امان مشهود است .

مادر بیش از خود و عقده های درونی ام غصه تنهایی ، بابا مرا آزار می دهد . . . چه هنگام رفتن بود ، تو که به دانایی شُهره مختصر اهالی ولایتمان بودی ، مگر نمی دانستی بعد از تو تاب ندیدنت چه خواهد ساخت . مادر بخدا خیلی دلم برای تنهایی بابا می سوزد ، تنها دلخوشی اش شمارش ایام هفته است که پنج شنبه شود و به شوق دیدار تو جعبه ای شیرینی بدست گیرد و بر مزارت حاضر شود .

بخدا ناله های مظلومانه اش که خاموش در خود فرو میدهد و تنها پس از هر نماز روزانه اش برایت طلب آمرزش می کند دیگر تاب تحملم را بریده .

مادرم قصه حکمت خداوندی برای من و تو و پدرم حکایتی پر درد شده که تن بی حضور تو و احساس نآرامی بابا و تنهایی و بی مادری من توانم را بریده .

هر وقت که با ذوقی وافر به مأمنت می آیم تازگی اش به حدی می رسد که تنها یادت و احساس بوی خاکی پیراهنت و کِرخی دستان ناتوانت را در حالیکه قامتت را محکم در آغوش کشیده باشم مایه رفع دلتنگی می دانم .

مادر مظلومم دعایت می کنم به سبک استغاثه های بی تکلف خودت که یاد دادی مرا .

دست نوشته های من

 


 
مامنی خواهم به رنگ دل
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

مامنی خواهم به رنگ دل

سلام،سلام. عزیزانی که مطلب را می خوانید و خیلی سلام بیشتر نصیب عزیزانی که با عمق بیشتری به درک و همدلی  مجازی می نشینند و تل انگری به دنیای درون خود می زنند.

هر از گاهی خیلی دلم می گیرد ، خیلی خسته می شوم، بسیار آشفته و سردر جیب می گردم و هیچ چیز نمی تواند درونم را ارضاء کند.

ناخودآگاه دلم هوای باغشاه می کند ، گویا گم گشته ی درونی من و ما ، پنهان مانده ای در پیچ و تاب خانه های قدیمی و مردم صمیمی باغشاه است که نتوانسته خود را به شهر برساند و در کشاکش این دنیای پر مکر و حیله جای توقفی برای خود در اتوبانها  بیابد، گویا آن جوهر درونی ما راه شهر را بلد نشده ، شاید آمده کرایه منزل بالا بوده برگشته، و یا یحتمل آمده و قدرت تحمل این همه تضاد درون و برون را نداشته و تاب را بی تاب دیده و رهنمون باغشاه گردیده.

در هر حال نیست آن چیز که ما می خواهیم و شهری شدن را با ما همراه نشد.

در اوج غرور و قدرت ، در کلاس آخر پز و سرعت ، در منتهای خدعه و تفضل گم گشته ای همیشه نقطه عطف سیبل دلمان را هدف قرار میدهد و نهیبی به رنگ هوشیاری به ایمانمان می زند که حرمت ایجاب می کند به یاد نقطه ای از این دیار کهن باشیم که دل نوشته هایمان آنجا مانده ، خمیر مایه درونمان و آن اصل  و کنه مان آنجاست.

یادآوری خاطرات شیرین سوز و سرمای پاییز و زمستانت در اوج سخترین تحملها، و دنیایی پر غوغای ظهر بهار و تابستانت در گرداگرد استخر و قنات و گردو کلچای و قله بازی ، پشتکای و اوپاکی و غروب پرهیاهوی هنگام خرمن و درو و سیفال ، همه و همه رمزی به گاوصندوق قلبمان زده که گشایشش را دلیت و ریست پاسخگو نیست . و فقط و فقط همان بوی خوش سیفال ، کیچه ی باغا ،    می توانند آنرا «لود» کنند و جانی دوباره ببخشند.

تقدیم به همه بچه باغشاهی های دوست داشتنی

      دست نوشته های من


 
 
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

سلام

چندی پیش در ستون نظرات یکی از دوستان خواسته بود از بیو گرافی زندگی خودم بنویسم.

نوزادی روستایی در سنه 1346 در روستای همجوار باغشاه به دنیا آمدم .درخانواده ای کاملا فقیر.پس از چند سالی از روستای مجاور پدرم به روستای نزدیک (زردلو) کوچ کرد و سرانجام در باغشاه اتاقی خرید که این اتاق در آن زمان 490 تومان خریداری شد و برای اولین بار خانه دار شدیم .آنهم یک اتاق خشت و گلی با وسعتی حدود بیست متر .دوران ابتدایی را در باغشاه ثبت نام کردم و دقیقا روز ثبت نام را یادم هست ،چون آن زمان معلم ها می آمدند در روستاها و بچه ها را پیدا می کردند و اسم می نوشتند.خدا رحمت کند اکبر سازمند را.

بالاخره دوران ابتدایی در مدرسه قنات ملک  درس خواندیم و پنج سال ، دوشفیت صبح و عصر از باغشاه به قنات ملک می آمدیم البته خاطرات خاص خودش را دارد که نه تنها آرزوی من بلکه آرزوی عموم افراد است که یک بار دیگر دوران ابتدایی را تجربه کنند و به رغم همه سختیهایش بالاخره پس از چند سال ابتدایی، راهنمایی را شروع کردم البته بدلیل اینکه در آن اطراف مدرسه راهنمایی نبود می بایست جواران یا رابر را انتخاب کنی و من بدلیل اینکه برادر بزرگترم کرمان درس می خواند پدرم مرا به کرمان پیش او فرستاد و دو سال راهنمایی را که خواندم برادرم درسش تمام شد و رفت و من مجدد برای سال سوم راهنمایی برگشتم رابر و تا دوم دبیرستان رابر بودم  و سوم دبیرستان رفتم کرمان و دیپلم را کرمان در دبیرستان مفتح گرفتم و بدلیل قبول نشدن در دانشگاه سال 66 رفتم سربازی و بعد از 27 ماه خدمت در یکی از ادارات مشغول به کار شدم و الان 24 سال است مشغول بکارم ، متاهل هستم و صاحب دو فرزند و در حال حاضر از روستای خودم بدلیل کار فاصله زیادی دارم منتها همیشه ضمیر درونی ام متوجه باغشاه است.زیرا از جای جای این روستای باصفا خاطره های زیبا دارم و همیشه خود را مدیون این دیار می دانم و نه من بلکه تمام بچه های باغشاه مدیون حرمت زادگاه خود می باشند ومهم تر از آن باطن ساده و بی ریای پیرمردان و پیرزنانی که در این روستا باعث پیشرفت بچه هایشان شده اند ، نیازمند حضور و قدرشناسی بچه هایشان میباشند که انشااله مقدور شود.

                                                                                      دست نوشته های من


 
بنام خدای بخشنده
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٠  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

دوست و دوستان عزیز با توجه به اینکه این حقیر کمتر دسترسی به اطلاعات دست اول روستا دارم ممکن است در بعضی نوشتارها اشتباهی رخ دهد لذا از اینکه از شورا اسمی برده نشده عمیقا معذرت خواهی می کنم و این موضوع بلحاظ عدم اشرافی است که بنده بر روی دست اندرکاران دارم و فقط از روی تعاریف بعضی عزیزان باغشاهی مطلب را می نویسم.

لذا از تمام دست اندرکاران و هم ولاتی های عزیز و دوستان خوبی چون شما پوزش می طلبم و در این روز پنج شنبه برای آمرزش تمام رفتگان طلب مغفرت می کنم و گلی زیبا را هدیه روح پاکشان می نمایم.


 
 
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

خوب الحمداله فاز دوم  عملیات عمرانی آزادراه «تیت - قنات» در حال اجرا است . با عنایت به گذری که چند روز قبل داشتیم دیدم که قسمت های دیگری از دیواره سازی که از سمت قنات شروع شده بود و به طرف تیت می رفت اجرا گردیده که جا دارد از زحمات تمام دست اندرکاران خصوصاً دهیار محترم و همه کسانی که در این راه قدم بر می دارند تشکر کنیم و برای روشن شدن میزان پیشرفت فیزیکی پروژه چند عکس هم که تهیه شده درج نمائیم و ضمناً اینکه تعدادی ابنیه در مسیر احداث قرار گرفته که امید است زودتر با رضایت صاحبان املاک کار ادامه یابد.

                                             همیشه تلاشگر و خستگی ناپذیر باشید

 


 
بنام خدا
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

صبح زود را آغاز می کنم با چندتا عکس جدید از باغشاه . البته این دفعه موفق شدم تقریبا احوالی از همه اهالی باغشاه بگیرم و چند دقیقه ای را پای صحبت آنها بنشینم که خیلی اظهار لطف و محبت کردند که انشاء اله ما قابل آن را داشته باشیم که قدردان حسن نیت این انسانهای نیک سرشت و دل پاک باشیم و صدالبته دعای خیر این انسانهای صادق بهترین ره توشه ما میتواند باشد.

در ضمن تعدادی عکس جدید نیز از باغشاه گرفتم که تقدیم تمام دوستداران این طبیعت زیبا می کنم.

                                                                        

                                                                         شاد باشید و خوشرنگ

 


 
عیدتون مبارک
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٥  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

یاد باد آن روزگاران یادباد

سلام دوباره به عزیزان هموطن خصوصا بروبچه های  باغشاه و مهم تر از سلام  عید شما مبارک باشد

یادش بخیر قدیما عید قربان حال و هوای دیگری داشت و مثل حالا نبود که از روی تقویم بفهیم عید است آنهم نه بخاطر عید بودنش بلکه بخاط یک روز تعطیلی

از روزها قبل خودمان را مهیا برای این روز می کردیم چون پدران و پیشینیان ما به این روز خیلی احترام می گذاشتند و علاوه بر احترام در این روز خبرهای  خوبی هم بود عموما گوسفند می کشتند.

آنهم چه گوسفندی ! گوسفندی که از چند ماه قبل مراسم قربانی مورد توجه قرار می گرفت و از لحاظ فیزیکی نیز بسیار چاق شده بود.البته کشتن گوسفند آداب خاصی داشت و شب قبل می بایست کارد مخصوص قصابی را تیز کنی و ببری پیش «ملا» یعنی کسی که قرآن و مفاتیح بلد است و او دعای خاصی بر روی آن چاقو می خواند و تا صبح دیگر حق نداشتی روی لبه یا دم چاقو دست بکشی.

علاوه بر گوسفند کسانی که توان مالی آنچنانی نداشتند به هر طریق این روز را یادآوری می کردند و اعتقاد این بود که گوسفند نباید کمتر از یکسال سن داشته باشد و بعضا نیز خروسی را که سن بالایی داشت ذبح می کردند  و بالاخره عده ای هم که از هر نعمت دور بودند با «شیر برنج و نان روغنی و خرما بریزو»  سعی می کردند این روز را متفاوت از ایام دیگر به بچه ها بفهمانند و همین ها بود که ما بچه های آنروز به این مناسبت ها علاقه فراوانی داشتیم و واقعا برای ما عید زیبایی بود و عقیده بر این بود که برای این روز پس از صرف هر نوع غذایی که همسایه اعم از گوشت و یا «کُلوسرخو» می آوردند می بایست یک فاتحه سلامتی بخوانید و آنوقت به ما می گفتند که این روز قربانی کردن متعلق به زنده هاست و باید فاتحه سلامتی برای افراد زنده خوانده شود نه برای مرحومین گرچه بعضی ها دو نوع قربانی می کشتند  یکی برای از دست رفته ها و یکی برای زنده ها.

بالاخره هرچه بود چیز خوبی بود و برای همیشه یاد و خاطره آن روزها در ذهن ما ماندگار شده است و انشاءا... که همان نیتی که در آن ایام بود ره توشه آخرت و گره گشای کار ما باشد و دستگیر فرزندانمان .

لازم به توضیح می دانم عرض کنم که از خون گوسفند قربانی بچه ها بر روی پیشانی خود نشانی می گذاشتند.

به امید روزی که هواهای  نفسانی  قربانی شوند و اخلاص بی تکلف بر همه قلب ها مستولی شود.

 


 
 
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٥  کلمات کلیدی: دست نوشته های من


 
سلام ... سلامی دوباره
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٤  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

بله دوستان عزیز چند روز بود پیامهایی برای سرشماری اخیر و عمران و آبادی روستا می شنیدیم که حقیقتا کمی مبهم بود و روز گذشته که قسمت شد و دوباره سری به باغشاه زدیم فهمیدم که اوضاع و احوال از چه قراره!

بالاخره اینکه خدا خیر بده به کلیه کسانی که برای زنده نگه داشتن چنین مکان هایی تلاش می کنند زیرا در این دنیای ماشینی پر تزویر ایجاد چنین اماکنی ناممکن است و فقط هوشیار کسی است که داشته هایش را حفظ کند و برای بقاء محل آرامش روحش تلاش کند . بالاخره اینکه نشانه هایی از ساخت و سازهای جدید نیز در باغشاه به چشم می خورد که نشان از بازگشت ارزشهاست و اینکه نگاه دوباره به روستاها در قالب فرار از شهر کلید می خورد و  مهمتر اینکه کذب و پوچگری هیچگاه دوام ندارد و صداقت و راستی مایه آرامش است که تکرار در ایام قدیم آنرا میسر می سازد.

و این تکرار نهیب  بازگشت به انسان می زند و سراسیمه او را راهی نقطه تداعی افکار صداقت و نیکی می کند و نظرش متوجه باغشاه می شود.

                                                                        شادکام و سربلند باشید


 
سلام
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٤  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

سلامی به گرمی دستهای ترک خورده پائیز باغشاهیها .سلامی به حرارت وحلاوتی که این فصل از کنار چراغ نشستن می چسبد و سلامی به مهربانی آتشی که سیب زمینی زیرش چال کرده باشید.

ضمن تشکر مضاعف از کلیه بینندگان و نظردهندگان وبلاگ باغشاه.باور کنید همه اش به عشق شما و به عشق آنچه دل برای آن می تپد حتی در سخت ترین شرایط و گرفتاریها سعی می کنم این روند را زنده نگه دارم اما بعضی وقتها که مطلبی درج نمی شود مشکلات و بی حسی موجودی است که پیش می آید و اعصاب و روان آدم را تحت تاثیر قرار می دهد  و من با خودم عهد بستم که هروقت در مورد باغشاه می خواهم مطلب بنویسم از سرکیف و عشق دل باشد و بتوانم با قلم خودم رضایت قلبی ایجاد کنم.

نه اینکه خدای ناکرده مطلبی از روی بی رغبتی بنویسم . بالاخره اینکه مجدد نیز تشکر می کنم از بازدیدشما خصوصا ارائه نظراتتان که مایه دلگرمی است درثانی گفتم افرادیکه در سابقه اصطلاحات بومی محلی باغشاه شرکت کرده بودند تا تاریخ معین شده یعنی پایان رمضان بعنوان برنده شناخته می شوند  و برای آنها جایزه نیز تهیه و انشاء ا.. بزودی تحویل می گردد و منتها در اینجا باید ذکر کنم کامل ترین پاسخ توسط  عیسی آقاملایی دوست عزیز و بسیار مهربانم درج گردیده بود با حداکثر پاسخ صحیح آنهم به زبان بومی و در پایان علاوه بر پاسخ های صحیح تعدادی دیگر از اصطلاحات که توسط بعضی از عزیزان باغشاهی خصوصا برادر بزرگوارم رضا ارسال شده را جهت اطلاع شما دوستان درج نمایم.

          امید است با مطالعه و ارائه نظر یاور و دوستدار همیشگی باغشاه باشید

 

نو خواسته =  جوان سر حال

بُن کتک = دارکوب

حُرمیده = پیر – کهنسال – فرسوده

کِلوو = پوست سبز بادام یا گردو را کندن

پاپتی = پای برهنه

اگویر = بد هیبت – بدرو – زشت رو

چموش = حیوانی که زیر بار نمیرود .

لفازی = پر حرفی و تقلید کردن از دیگران

پُجی بکن = خبرم  بسوزه- در دلتان باشد برای ما اتفاق نیافتد

لِچَک = روسری یا پارچه ای که دور سر می بندند .

سُنچیل = جمع کردن سنگهای روی زمین های کشاورزی در یک جا

قُلیت = سنگهای جمع شده روی هم ریخته شده

هلج = گرسنگی یا تشنگی زیاد که باعث بی حالی شده

روزه بر سرش سیاه شده = دور افطار کردن

گُرده = کلیه

مازوو = سنگ لبس شویی

دستی = آسیاب دستی

کُتینه = چوبی که با آن لباس می شورند

قُغُرمِه = چربی و گوشت پخته شده با هم

دِرِزیل = سبد خرمایی از جنس برگ خرما

کُرِّش کُنی = هدیه ای که چوپان از بابت زایش گوسفندان از صاحب گوسفند دریافت می کند .

پوزه = صورت

لُوس = لب

لُپ = گونه

اُرغِه – خیره چشم

ملال = مژه

پُت = مو

تِک = شکم

کُول = شانه ، کتف

چپَنت = بزرگ بد ریخت

لِنگ = پا

قِلَم پا = ساق پا

پنج = ناخن

کِپَل = باسَن

تیلنگ = خوشه- قطعه ای از خوشه انگور

شروک = دکمه

(نیفه) = دور کمر شلوار

سیخ شلوار = فاق شلوار

بیژامه = شلوار راحتی ( زیر شلواری )

گالش = کفش پلاستیکی

کُوُش = کفش

چِکُو = دم پایی - سرپایی

گُل آوِه = آغل ( محل نگهداری بچه های گوسفند )

خَرپشت = طویله

اوشا = جایی برای نگهداری حیوانات

جل و جاه = جایی برای نشستن روی حیوانات چهار پا ( اسب ، قاطر ، الاغ ، شتر ) درست می کردند .

دم پشت = عقرب

خونده خیلون = افرادی که دسته جمعی برای جشنی می رفتند

جهیزورجلون = چیدن جهیزیه عروس برای تماشا

(مَدرافه)مَرّافه = خواستگاری رفتن

مرکدخدایی = کسی که مهریه را تعیین میکند

خونده = کسی که برای دعوت کردن بر در خانه ها می رفت

قول و قلم = نوعی بازی

ایشوم = ایل ، طایفه

دیلاق = گردو غبار

گپ = گفتگو

شی پالو = صافی شیر

پنج کلک = اعمال اولیه میت را انجام دادن

سغندوک = سیرابی

چیکدون = چینه دان مرغ

قوایو = کهنه و پوشک بچه

موریک = مورچه

کاربافو = تارعنکبوت

مامنو = جانور افسانه ای برای شب عید نوروز

زمحریر = سرمای خیلی شدید

دختر زنینه = بچه دختر

وازاده = نوه فردی

شوم = سرمای همراه با مِه

بوریا = سجاده دست باف

قَسیون = حالت تهوع

کتُ کُپار = له شده و به هم خورد

میخو = میخک یا قلمفر

خلت و پلت = وسائل اضافی بدرد نخور

هوهار = باد اندک کمتر از نسیم

بش کاره = زراعت با آبیاری باران (دیمی کاری)

دال = عقاب

کودار=گوسفند نحیف و از کار افتاده

بستو یا مفرشو = کیسه ای برای نگهداری قند خورد شده

گرجین =خرمن کوب قدیمی

قدمرکاب = آماده رفتن به هرجا

تیارت = نمایش  ( تئاتر)

مزحکه = مسخره

شیون شیدران = گریه همراه حرف تند زدن

کله گذاشته = به مردن یا خوابیدن اطلاق می شود

ریق رحمت را سر کشید = مرد

غافلو=یک نوع مرض صعب العلاج

دق =سکته

اُستین = رعد و برق

دُوری = ظرف تخم مرغ پزی

خیلاش = خرد خرد یا ریز ریز(تکه هیزم)

بُتَک = ریشه خشکیده درخت

منَجَل = ظرف بزرگ جهت جوش آوردن آب

پُت روسونی = کرک یا پشمی که از پوست گوسفندان کنده شود

دکارت = ابزار قیچی مانند برای چیدن پشم و کرک گوسفندان

نریون = اسب یا چهارپا نر

مادیون = ماده چهار پا

خین = خون

شتیل کرده = تقلب کرده

میان دونه = کسی که میان چند نفر بازی کن بازی می کند

نیستو= کسی که غایب است

کوودون= شومینه محلی که در آن آتش درست می کنند

پیشیل = خارو خاشاک که روی  لبه اتاق یا روی سر دیوار خانه های گلی می گذارند

گُمه = خانه

پایو = راه پله قناتها

قتغ = به غذاهای آبکی (سوپ یا آبگوشت ) گویند

سیفال = کلاه

غلیف ، کماجدون = قابلمه

کاشی = ظروف آلومینیومی یا رویی

اوخوری = لیوان آبخوری

کُچ = سه پایه سنگی برای اجاق

سکُچ = سه پایه فلزی برای روی آتش

کرداک = نوعی کفش

چوری= جوجه

چریک = جوجه مرغ

لَل=جوجه پرنده

فَرّاکی یا پَرّاکی = قدرت پرواز کردن پرنده

مادرکی = مادر پرنده

 


 
ترقیدن
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳٠  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

با این  اصطلاح  چقدر آشنا هستید ؟ البته بچه های باغشاه اگر من توانسته باشم کلمه را درست ادا کرده باشم حتما آن را می شناسند.چون در مطلب قبل می خواستم اشاره ای به این قسمت پائین هم داشته باشم  لازم شد آنرا جداگانه توضیح دهم.

با شروع سرما که سوز اصلی آن از همین پائیز شروع می شد ، پوست بدن بچه ها خشکیده تر می شد البته نمی دانم این وضع از هوای منطقه پدید می آمد و یا از کمبود ویتامین در هر صورت دستها کاملا چروکیده و خشن و حتی صورت و پاها و یواش یواش بعضی از بندهای انگشت از پشت دست شروع به ترکیدن پوست می کرد و در آن موقع اصطلاح فوق معمول روزمره بود «دستهام ترقیده»

و این ترکها بعضی مواقع یکی دو ماهی یا بیشتر و کمتر بر روی دست ها ادامه داشت گرچه گاها درمان هم می شد و بهترین داروی درمان این ترکها «پی دنبه» بود که در آن موقع در اکثر منازل وجود داشت و می بایست مقداری از آن را روی آتش بگیری که کاملا گرم و آب شود  و سپس داخل ترک دستت بریزی و این بهترین روش درمان بود .بالاخره یکی از علامت های ویژه مهرجون و سوز و سرمای آنزمان همین ترقیدن بود .

انشاءا.. که این روزها غصه هایتان بترکد ودلی شاد و پوستی لطیف و قلبی رئوف داشته باشید.


 
فصل ته باغی
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

قدیما که گوسفندی بود و عشقی بود و زندگی بود هر فصلی هم برای خودش اسمی و قرب و قیاسطی داشت . مثل همین فصل پائیز (مهرجون) این فصل از همین ایام به بعد «ته باغی» شروع می شد یعنی اینکه با رسیدن فصل خزان و ریزش برگ های درختان کاری هم برای بچه باغشاهیها بعد از مدرسه درست می شد و می بایست بعد از ظهر که از مدرسه آمدی گوسفندی را داخل باغ ببری و برگ زردحاصل از خزان را تعارف آنها کنی و به این اصطلاح ته باغی می گفتند و بعضا نیز با ترکه  چوبی که دردست داشتی بر شاخه درختان می زدی و آن قسمت از برگ ها را که هنوز بر روی شاخه  جا خوش کرده بودند و طاقت جدائی را نداشتند با اجبار به پائین می کشیدی تا حیوان زنده جانی دیگر از آن استفاده کند .

بالاخره در این ایام هوا هم غروب ها کمی سرد می شد و یواش یواش آتش و گرما حلاوت خود را نشان می داد.البته این فصل برای بچه مدرسه ای ها کمی سخت هم بود که بعلت عدم تناسب مطلب با عنوان در شرحی دیگر به آن خواهم پرداخت.

هوای دلتان شاد ... زندگی خوبتان گرم و حلاوتی شیرین نصیبتان باد


 
سلام
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۸  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

عید سعید فطر بر تمامی ملت شریف ایران خصوصا بچه های باغشاه مبارک باد

راستی این روزها خیلی خوش بحال باغشاهی ها میشه چون چند روز بعد از ظهر هر عصر باران می باره

ضمنا دوست عزیزی در خصوص گردو تکن مطلب خواسته بوده

این مطلب بطور کامل در قسمت دست نوشته های من موجود است


 
تفاوت
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٢  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

سلام دیروز با یکی از دوستان نشسته بودیم و در خصوص بعضی از مسائل جسته گریخته صحبت می کردم که به مسئله تغییر مزه غذاها رسیدیم که چرا قدیما غذاها خیلی خوشمزه بود ولی اکنون هر چه میخوری فقط رفع اشتهاست و مزه ندارد . از هر دری سخن گفتیم تا رسیدیم به مرغ ، در بررسی این جاندار که قسمت اصلی گوشت  سفره  همه را تشکیل می دهد به بی مزه بودن آن اشاره شد  که نهایتاً سیکل تولید یک مرغ که درچند روز و کمتر از دو ماه به بازار عرضه می شود و خوراک و دانه هایی که به این زبان بسته داده می شود تا هرچه سریعتر خود را برای سفره ها آماده کند مورد بررسی قرار گرفت که در مقایسه با غذای سابق باغشاه به همین مرغ محلی برخوردیم که لازم دیدیم سیکل تولید یک مرغ را در آنروزگار باغشاه به قلم تحریر درآورم تا هم خودم قدری آرام بشوم و هم شما هم شهریهای خوب باغشایی یادی از قدیم کرده باشید .

ولی پدیده تولید یک مرغ در باغشاه بدین شکل بود که صاحب مرغ می بایست حدود 15 تا 18 تخم مرغ البته به استعداد چاق و لاغری ماده مرغ از قبل جمع آوری و آماده کند . ذکر این نکته هم مهم است که تخم مرغ ها میبایست متعلق به مرغهایی باشد که حتماً در کنار آنها خروس وجود داشته باشد یعنی نطفه دار باشند زیرا بعضی موقعها میگفتند تخم مرغهای فلانی خاکویی هستند . خاکویی یعنی اینکه در مجاورت آن مرغها خروس درست و حسابی وجود ندارد و نهایتاً اینکه یعنی بی نطفه هستند پس حصول اطمینان از نطفه دار بودن تخم مرغها شرط بود و مضافاً اینکه تخم مرغها خراب نشده باشند زیرا بعضی موقعها مرغ بعد از اینکه به تخم می آمد ، تخمش را در محل مورد نظر که معمولاً همان سوراخ خودشان بود « کُت مرغا » نمی گذاشت و به محل دیگر می رفت و معمولاً یک جای نرم و گرم « کاهدون » پیدا می کرد و تخم می گذاشت که به این نوع مرغ و تخم گذاری می گفتند « درِه کُنی » که پس از مدتی با تعقیب مرغ محل تخم کردن وی را پیدا می کردند که عموماً با تعدا زیادی تخم مرغ روبرو می شدند . لازم به ذکر است مرغها هنگامی که به تخم می آمدند صدایی خاص ازخود صادر میکردند که خانمهای خانه دار باغشاه می دونستند این مرغ هنگام تخم گذاری اش شده و عموماً نیز تخم کردن مرغ بین ساعت 9 تا 11 صبح بود . بعضی از مرغها این تخم هایی که بصورت « درِه کُنی » می گذاشتند روی آن میخوابیدند و این خوابیدن بعضی مواقع بیش از حد مقرر می شد که تخم مرغها خراب می شد و به اصطلاح روز باغشاه « شیفک » یا همان شیف می شد که این تخم قابلیت گذاشتن زیر مرغ را نداشت . بالاخره اینکه در پیدا کردن تخم مرغهای « درِه کُنی » بعضی موقعها کار گره میخورد یعنی اینکه صاحب می دانست این مرغ تخم دارد و تخم می کند ولی نمی دانست و نمی توانست محل تخم های آن را پیدا کند و تعقیب نیز فایده نمی کرد لذا این بود که بعضی مواقع یک کلاف بزرگ نخ « گُروپ » یک سر این نخ را صبح زود به پای مرغ می بستند و آنرا رها می کردند و بعداً در تعقیب نخ محل مورد نظر را کشف میکردند که این کار البته مشکلات خاص خود را داشت زیرا بعضی مواقع مرغ دور بوته ای یا گیاهی می پیچید و نخ محکم می شد و هم ادامه حرکت برای مرغ دشوار می شد و هم کشف محل برای صاحب لذا  استفاده از این فن حساسیت خاص خود را داشت بالاخره تخم مرغ های تهیه شده آماده بودند تا مرغ « کُرُک » شود یا به اصطلاح کتابی کُرچ ، مرغی که کُرُک می شد خصوصیات خاص خود را داشت صدای خاصی از خود تولید میکرد ، حالت عصبی داشت ، خیلی تحرک نداشت و معمولاً بالهایش را در دو طرف خود آویزان میکرد و مقدمات تولید مثل را فراهم می آورد اگر صاحب تخم مرغ آماده داشت که اقدام به « نُرشونتن » مرغ میکرد (یعنی مقداری تخم زیر مرغ گذاشتن جهت تولید مثل ) و اگر نداشت و میخواست مرغ را از حالت کُرُکی خارج کند معمولاً او را صبح زود در استخر که آب آن سرد بود میانداختند که کُرُکی از سر او بپرد . منتها در صورت دارا بودن شرایط معمولاً یا کارتن نسبتاً بزرگی یا صندوق چوبی میوه ای پیدا میکردند و مقداری کاه به اندازه ای که بتوانند حدود 18 تا 20 تخم مرغ روی آنها بگذارند و مرغ مربوطه روی تخم مرغها بخوابد در آن می ریختند و آنرا در محل نسبتاً خلوت و تاریکی میگذاشتند و روزانه نیز به مرغ مربوطه آب و دانه می دادند که همان جا خوابیده میل میکرد . . البته بعضی مرغها تخم هایی را که زیر آنها میگذاشتند میخوردند که از این مرغها معمولاً استفاده نمیشد . بالاخره این امر شروع میشد و به مدت 21 روز ادامه داشت و این 21 روز مرغ همیشه شبانه روزی روی تخم ها خوابیده بود و بعضاً از روز هیجدهم به بعد شروع به « کندن » میکردندیعنی جوجه ها را از تخم بیرون میآورند و نهایت کار نیز 23 روز بود یعنی تخمی که تا 23 روز « کنده » نمی شد دیگر امیدی به آن نبود و صد البته میانگین تولید معمولاً روی 14 و 15 بود ولی بعضی از مرغها خوش مهر بودند و معروفیت داشتند و تعداد بیشتر جوجه آماده میکردند که گاهاً به 18تا 20 هم میرسید و در چند روز اول جوجه کنی مورد توجه بودند و صاحب خانه که  معمولاً زنان باغشاه این مراقبت را برعهده داشتند توجه بیشتری به مرغ و جوجه هایش میکردند و مقداری گندم میکوبیدند و برای جوجه های آماده میکردند البته باید مراقبت خاصی میشد چون بعضی مواقع پایش را روی گردن جوجه ای میگذاشت و آنرا می کشت . مع الوصف این مراقبت چند روزی ادامه داشت تاهم تعداد جوجه ها به قطعیت می رسید و هم آنها از خطر نوزادی خارج می شدند . یک نکته که یادم رفت و جا دارد اینجا آنرا ذکر کنم اینکه معمولاً کارتن یا صندوق میوه ای را که برای جای مرغ میخواستند از معلم مدرسه می گرفتند زیرا آن وقت مدرسه چون تغذیه میداد کارتن و صندوق خالی بیسکویت یا میوه داشت .

بگذریم بالاخره بحث جوجه ها با چند روزه شدن آنها جدی می شد و تقریباً می توانستند از آن جای نسبتاً تاریک و اتاق زایمان خارج شوند و این بود که با مراقبت همان کدبانو این کار شروع می شد و روزهای اول چند ساعت و بعداً بطور کامل در محیط بیرون رها می شدند البته تحت نظر و اشراف بودند زیرا در چند روز اول هم امکان حمله گربه بود و هم امکان حمله کلاغ ، گرچه مادر جوجه ها بالاترین میزان مراقبت را از خود بروز میداد ولی کدبانوی خانه نیز نیم نگاهی داشت . مضافاً اینکه در صورت حمله احتمالی با اولین صدای مخصوص مادر جوجه ها تمام جوجه ها با احساس خطر به طرف مادر می دویدند و مرغ مزبور نیز به حالت نیمه نشسته تمام جوجه ها را زیر پرو بال خود پوشش میداد ولی گاهاً نیز در مواجه با کلاغ یا همان گربه به حالتی بسیار خشمگین به آنها حمله میکرد و نوک میزد . این مراقبت ادامه داشت تا اینکه حدوداً یکی دو ماهی میگذاشت و جوجه ها از حالت اضطرار خارج می شدند و دیگر نیاز به مراقبت مادر نداشتند و با گذشت چند ماهی ماده یا نر بودن آنها با علائم ویژه ای چون تاج در روی سر یا صدای خروس دادن مشخص می شد که به جوجه های نر جوان جوجه خروس و جوجه های ماده جوان « تیش» می گفتند و این عین دوران جوانی بود که با گذر از این زمان جوجه های جوان وارد مرحله  زندگی اصلی مرغ و خروس بودن خود می شدند و جوجه هایی که برای کشتن و خوردن استفاده می شدند همین جوجه ها بودند که برای تولید آنها حدوداً یک سیکل یکساله طی شده بود و مصائب و خطرات بیشماری را پشت سر گذاشته بودند آنهم با وزن حدود یک کیلو نه این جوجه های ماشینی و پرورشی امروز که 45 روزه 2 کیلو هستند .

                                                               شاد باشید

 


 
« مُکو »
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٦  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

بازم سلام : بوته گیاهی که در زیر میبینید و تقریباً روزهای پایانی عمر خود را می گذراند « مُکو » نام دارد این گیاه در فصل عید همراه با گندمها در کنار جویها در باغشاه پدید می آید که البته در ابتدا دارای گل بدین شکل که شما می بینید نمی باشد فقط چند برگ پهن دارد که بر روی زمین پنجه باز می کند و پس از مدتی بزرگتر و در نهایت گل سفید رنگی میکند و عمر خود را رو به پایان می بیند که حالت تصویر است . این گیاه در نزد عامه مردم باغشاه معروفیت و مجذوبیت خاصی دارد زیرا از قدیم الایام آنرا می چیدند و برگهایش را جدا می کردند و پس از شستشو آب پز می کردند بعضی به همان شکل ( اوکشو ) و بعضی دیگر آب آنرا میگرفتند و با روغن آنرا تفت می دادند یا به اصطلاح باغشاه داغ می دادنند ،گاهاً با سریت « سه ریت » و میخوردند . البته گاهی هم مقداری کشک سائیده شده به آن اضافه می کردند گرچه الان کمتر این کار می شود و لی خدایش خیلی سبزی و غذای خوشمزه ای است  . انشاء اله عید و اول بهار بریم باغشاه و دعوت ما باشید با « مُکو » .

                                                                                روز خوش


 
مسابقه اصطلاحات بومی باغشاه
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٤  کلمات کلیدی: سرگرمی ، دست نوشته های من ، نکات آموزنده

مسابقه اصطلاحات بومی باغشاه

در زیر تعدادی از لغات که در محاورات عمومی باغشاه کاربرد دارد آورده شده که دارای معانی محلی خاص می باشند ، به کلیه کسانی که کاملترین معنی را ارائه دهند جایزه ای اهداء خواهد شد . لازم به ذکر است در معنی اصطلاح ممکن است بعضی از لغات دارای دو معنی یا دو کاربرد باشند که بایستی بطور کامل اشاره شود و پاسخ را در قسمت نظرات بصورت خصوصی و یا به آدرس baghshah.kerman@yahoo.com ارسال نمایید مضافاً اینکه آدرس پستی یا ایمیل خود را نیز ارسال نموده تا در صورت صحیح بودن پاسخ ها جایزه شما از سوی وبلاگ باغشاه به آن آدرس ارسال شود .

از اظهار لطف و عشق شما به وطن خودتان سپاسگزارم

 

کُودون :

گَززه :

قُپ :

رَش :

اِسته :

نُمراد :

سُنچیل :

هانمید :

بِیُم (بِه یُم ) :

گوُواک :

کاچی :

کُروشه :

بَچ :

بِرین :

سِکُچ :

گُسک :

گازِر :

کُتینه :

گَلی بُنگ :

پی وال :

چاشت خو :

قَن ذُوقُو :

رِغنط (رِغنت) :

مالیگدون :

ضا :

لیش :

گُستِر :

چِقی (چِه قی) :

گُوزَک :

ذیقو :

دِمیک :

 

 

 


 
باغ خورشید
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

بله دوستان عزیز چند وقتی از تألمات بی آبی پیاپی باغشاه سخن گفتیم و مجدداً یادآور شدیم که سال جاری سال بدی نبود ولی لطمه کم آبی که بعضی از محصولات و باغها دیدند دیگر جبران شدنی نیست از جمله خشکی گردوهای چند ساله و کهن و خشک شدن تعداد زیادی از باغها خصوصاً باغهایی که فاصله آنها با استخر نسبتاً بیشتر بود . از جمله این باغها باغ خورشید است که در باغشاه معروفیت دارد و از تعاریف باغ مزبور وجود چند بوته گل محمدی در کناره های دیوار آن بود که در فصل خود بسیار زیبا و بی نظیر بود و عموماً به جهت استفاده از گلهای این باغ همیشه بچه ها در طول روز سری به این باغ می زدند و نکته مهمتر اینکه در آن زمان ، گلبرگهای شکوفه گل محمدی را در بین برگهای کتاب می گذاشتیم و هروقت کتاب را باز می کردیم و ورق می زدیم بوی گل محمدی از آن به استشمام می رسید و بدین جهت نام یاد و خاطره باغ خورشید و گلهای محمدی در ذهن همه بچه های باغشاهی دهه ی مورد بحث ما ماندگار است . در زیر چند تصویر از دیوار مخروبه و باغ خشکیده فوق جهت اطلاع شما دوستان درج می شود .

                                              بوی گل شما همیشگی باشد – التماس دعا


 
«تا گوساله گاو شود دل صاحبش آب شود»
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٧  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

«تا گوساله گاو شود دل صاحبش آب شود»

مراحل رشد یک درخت گردو که پایه اصلی درخت را در زندگی باغشاه برخوداستوار می داند

مثال عینی ضرب المثل بالاست

گردویی که شما کنون آن را درختی کهنسال و بلند بالا و با قامتی بیش از یک قرن می بینید یکی از درختانی است که دارای رشد بسیار کندی می باشد.این درخت بالا بلند ابتدا از کاشت دانه گردو شروع می شود و پس از یک سال جوانه آن سر می زند (البته در تهیه دانه دقت می شود) و چند سالی در کرتی که به این عنوان گرفته شده است رشد و نمو می کند و حدودا پس از پنج تا 10 سال یا بیشتر (بنا به قدرت زمین ) از مرحله کوچکی خارج و تبدیل به نهال یا درخت آماده کاشتن می رسد و در زمستان و قبل از عید این درخت از جای اولیه کنده می شود و به محل از پیش تعیین شده انتقال می یابد البته در کندن باید سعی شود به نحوی باشد که ریشه های اصلی تا حدود نیم متری بر درخت باقی بمانند و در کاشتن نیر باید گودال حفر شده به شکلی باشد که درخت براحتی در آن قرار گیرد و ریشه اش تحت فشار نباشد و سپس با خاک نرم اطراف آن پر می شود و محیطی به قطر تقریبی یک تا نیم متر نیز جهت آبگیری در پای گردو ایجاد می گردد و این درخت در صورتی که تمام شرایط مهیا باشد پس از چند سال دیگر شروع به ثمر می کند آنهم نه زیاد.

گرچه نظر به اوضاع و احوال جدید از لحاظ اقتصادی مقرون به صرفه نیست زیرا دوران باردهی این درخت با تاخیر بسیار صورت می پذیرد منتها زیبایی ، عظمت و خنکای سایه گردو قابل قیاس با هیچ درختی نیست .چند تصویر زیبا مراحل رشد یک گردو را از ابتدا تا انتها در باغشاه در منظر شما قرار می دهد.

                         چون گردو استوار و چند صد ساله باشید


 
 
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

سلام حالتون چطوره

صبح روز شنبه گفتم سری به باغشاه بزنم و چیز جدیدی بنویسم ولی در آرشیو عکس ها که نگاه می کردم چشمم به چند تا عکس از کهره و بره های موجود  باغشاه افتاد  که گفتم حیف است این زبان بسته ها وارد دنیای مجازی نشوند و مهم تر از آن دیدن این حیوانات عجین با طبیعت این روستا دل هر باغشایی را حال می آورد لذا در زیر چند تصویر زیبا متعلق به چند روز پیش را برایتان گذاشتم.

 روز خوش

                                                                                                 


 
« بُن کُتَک »
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٠  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

پرنده ای را که در زیر ملاحظه می فرمایید دارکوب است که با نام « بُن کُتَک » در باغشاه معروفیت دارد . این پرنده خوش خط و خال دارای نوکی است که قدرت تخریبی بسیار بالایی دارد و با سوراخ کردن تنه و شاخه درختان از طریق کرم موجود در درخت یا شیره آن تغذیه خود را بدست می آورد . اگر بر درختانی که سوراخهایی در آنها توسط این پرنده ایجاد شده گذر کنید آنوقت پی به قدرت تخریبی نوک این جانور می برید آنچه اهمیت بیشتر دارد صدای نوک زدن این موجود است که در عرض چند دقیقه با طنین صدای نوکهای پیاپی دیواره درختان را شکل جدید می بخشد و صدای نوک پر قدرتش را به گوش اهالی باغشاه می رساند . جهت آگاهی بیشتر شما تصویر از یک درخت بادام که توسط این جسور چالاک حفره هایی بر آن ایجاد شده را می بینید .  


 
سراشِنگ
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٩  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

گیاهی که در مقابل می بینید « سراشِنگ » نام دارد این گیاه عموماً در بین گندمها می روید و در کنار جوی آب ، گرچه علف هرزه ای محسوب می شود ولی خیلی از لحاظ علوفه ای دوستدار دارد و برای خوراک دام بسیار پر طرفدار . سرآشنگ عموماً در حدود 25 تا 30 سانتی متر قد می کشد و گلهای صورتی رنگ کوچولویی نیز در سر خود دارد که در داخل این گلها دانه می کند و هنگامی که خشک شود وجود این دانه ها در پوسته آزاد می شود و اگر آنرا تکان بدهی صدای « جرنگ ، جرنگ » قشنگی می دهد و بعضاً برای بازی هم استفاده ای دارد . معهذا این گیاه دلپسند احشام چند وقتی است که کمتر پیدا می شد ولی امسال الحمداله با توجه به بارندگی و آب قنات باغشاه فراوانتر یافت می شد .


 
عشق باغشاه
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۸  کلمات کلیدی: دست نوشته های من ، تصاویر

 

خداوندا شکرت که دوباره توفیق دادی چون دوران بچگی چند روزی را در  باغشاه از نزدیک بوی عشق و زندگی را استشمام نمایم.

 

بلی دوستان گرامی توفیقی حاصل شد به بهانه ای حدود پانزده روز متوالی را در باغشاه سپری کنم  و مجددا زندگی شبانه روزی سالم را تجربه کنم.آری سالهاست که خواب سرشب و خاموشی و سکوت روستا را از یاد برده بودم ..سالهابود که برای بیداری صبح گوشمان از صدای گنجشکان و پرندگان محروم بود

 

و روزگاری بود که آسمان پرستاره شب را ندیده بودم و مهمتر از همه هم نشینی و مصاحبت  پدر عزیزم  را که از هر کلامش دنیایی از مهر و رنج کشیدگی می بارید با لطافت تمام احساس کردم . خدایا با تمام وجود سپاست می گویم که این فرصت را اعطایمان کردی

 

بله دوستان عزیز ، همکلاسی های قدیم ، هم بازی های عزیز ،بچه های دهه پنجاه و شصت  باغشاه ! جای تک تک شما خالی بود ، هنوز بوی لطافت روستا  استشمام شدنی است ، هنوز محبت و لطف در همه جای باغشاه وجود دارد . هنوز درو بود ، هنوز جوبش ها رو زمین بودند هنوز نخودکنی ، کروکنی  ، عدس کنی ، همه و همه با تمام وجود صدا سر می دادند..باغشاه زنده است

 

و کهن مردان و زنان پیرباغشاه هنوز در مقابل تمام مصائب مقاومت کرده اند و پرچم زندگی و روستا نشینی را در باغشاه همچنان برافراشته و محکم نگه داشته اند.

 

آری دوستان تنها تفاوت این روزها با آن ایام این بود که این روزها جوکنی و درو تنها با حضور یک یا دو نفر  در هر تیره برگزار می شد.دیگر خبری از آن هیاهوی درو و خرمن آن زمان  نبود ، دیگر میش و میش چرونی نبود.. دیگر صدای بگیر و بدار غروب هنگام بچه ها در اطراف سیفال و خرمن پیدا نبود. فقط و فقط پیرمردان  و پیرزنانی بودند که با کمر خمیده تنها چشم انتظار ، دستهای پینه بسته خود را با بوته های جو به جدال وا می داشتند تا ثابت کنند شهرنشینی بچه هایشان تردیدی در اراده سترگ آنها ایجاد نکرده . و غریبانه پس از لختی چند زحمت ، دست بر کمر بلند می شدند تا هم کمر راست کنند و هم نیم نگاهی به جاده ای داشته باشند که شاید نشانی از ورود یکی از بچه هایشان داشته باشد

 

آری عزیزان ، آری مردان با غیرت باغشاه و بچه های دهه های مذکور که کنون مسئولین شهری شده اید و در غوغای شهر گم گشته اید ! پدران و مادران پیر شما هنوز گمان می کنند شما می دانید الان فصل درو است. مگر می شود پدر و مادر از یاد فرزندان خود بروند یا مگر امکان دارد که فرزندی نداند الان پدر و مادرش چه وضعیتی دارند! آنهم در هنگام عسرت و تنگدستی ..

 

من از جانب همه شما از خداوند طلب بخشش کردم و از درگاه پر مهر و کرمش خواستم تا لطف خود را ارزانی ما دارد تا بتوانیم زیبایی صورت پدرو مادرمان را ازنزدیک به نظاره بنشینیم و در روزگار نیاز بیشتر کنارشان باشیم.

 

ولی همه عزیزان ، آنچه بیشتر جای تامل داشت و مقام و منصب آنان را تعالی می بخشید و ما را شرمسارتر می کرد و مخلص کلام حقیر نیز همین است  ، این بود که این همه زحمت را به امید این می کشیدند که امسال می توانیم نخود و عدس به بچه هایمان بدهیم و از این بابت خوشحال بودند.

 

بدرود .بدرود عزیزان باغشاهی

 

دست نوشته های من


 
تشکر از یک اقدام خوب
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۸  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

 

سلام

یادتون هست سال گذشته در پاییز بود عکس یک خونه قدیمی زدیم که درخت اناری وسط آن بود و به رغم اینکه صاحبان آن منزل به رحمت خدا رفته بودند ولی درخت انار با میوه های خودش زیبایی خاصی داشت  . چندی پیش که به باغشاه رفتم خوشبختانه دیدم دیوار آن منزل قدیمی که سنگی و گلی بود به همان سبک بازسازی شده بود .  گرچه این اقدام توسط فرزندان آن مرحومان  شکل گرفته و برای نگهداری است ولی من لازم می بینم تشکر کنم از همت این فرزندان که با این کار خودشان زندگی دوباره و روحی دوباره در کالبد باغشاه می دمند .

انشاء اله به زودی عکسی نیز از دیوار مورد نظر در دید شما قرار خواهم داد که بیشتر لذت ببرید . 


 
بیاد مادرم
ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

 دیشب در آینه زیبائیها دست نحیف و مهربانت در دستم بود داشتم با آن صحبت می کردم.پوست خشک و بی روحی دستت  را که نماد ظهور دست مادری است در بین دستانم به گرمی می فشردم و بر روی یکی از انگشتانت حلقه فلزی انگشتری بود که جای خالی نگین در میان دار آن انگشتر جای خالی تو را در قلبم تداعی می کرد . مادر داشتم آرام آرام با دست مهربانت سخن می گفتم و در خیالات خودم غرق شرمساری و تحلیل شده بودم و تازه متوجه شدم که مادر من سالیان سال از این همه زیور و زینت زنانگی با یک داربی نگین انگشتر مانوس بود و دم بر نیاورد . دستت را محکمتر گرفتم و بر سینه ام چسباندم و سرم را با تمام تواضع ( شرمساری) خم کردم تا بر دست مهربانت بوسه زنم و  صبر و شکیبایی ات را توتیای چشمم سازم که بناگاه دستانم را خالی دیدم، از فرط غریبی و بی یاوری به خود پیچیدم و گفتم خدایا حتی در خواب  لیاقت آن را نداشتم که تنها انگشتان دستش را چند لحظه ای در میان دستانم داشته باشم و مات و مبهوت مانده بودم که چرا ادامه نیافت و چرا نتوانستم دست مهربانت را ببوسم ، خدایا خودت می دانی مادر رنجور من ، مادری مهربان بود ، مادری زحمت کش بود و مادری رئوف .

خدایا چه سازم که نتوانستم در هنگامی که تازه معنی واژه مادر را درک می کردم او را در کنار خود داشته باشم و چه میزان مرا بی لیاقت یافتی که حضور او را از من دریغ داشتی . . .

حال که دستم از هر چاره ای کوتاه است فقط از تو می خواهم و به مهربانی همان نام بی همتای مادر قسمت می دهم که روح او را در آرامش قرار دهی و شمع ارادت نسبت به همه مادران عالم را در دل فرزندان آنها روشن نگه داری .

مادر نازنینم ، مادر تنهاترینم ، با نهایت ادب در کنار مزارت زانو می زنم و سنگ قبرت را مانند آغوش پر مهرت در بغل می گیریم و بوی مهرمادری را از آن استشمام می کنم و خدا را به زهرا قسم می دهم که با زهرای اطهر محشورت نماید.

 روزت مبارک

 

 

دست نوشته های من

 


 
بنام خدای خوب آفرین
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٥  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

عزیزان باغشاهی پس از غمنامه های فراوانی که در خصوص متروکه شدن باغشاه و کم شدن و تنها باقی ماندن چند پیرمرد و پیرزن پیاپی آوردیم خوشبختانه اخیرا به این نکته واقف شدم که خیر ، باغشاه دوباره جان خواهد گرفت و تعدادی از جوانان  و ورثه باغیرت و شهامت اقدام به آبادانی کرده اند بسیار خوشحال شدم زیرا چندی بود که هر روز چهره باغشاه را فرتوت تر از روز قبل می دیدم و خسته تر ، ولی الحمداله در گل گشتی که هفته گذشته در باغهای باغشاه داشتیم بازسازی بعضی از باغها را که شدت گرفته بود دیدم که جای شکر خداوند داشت و حتی بعضی از دیوارهای منازل قدیمی نیز توسط بعضی ازبچه ها تعمیر شده بود و جای تقدیر دارد از تمام کسانی که به عشق این دیار ماندگارعشق و مهربانی اقدامی می کنند گرچه بعضی درختان پیروناتوان از فرط خشکسالیهای متوالی و بی اربابی قامت خشک خود را بر روی زمین پهن کرده بودند ولی تعدادی درختان نونهال در کنار دیگری از این دیار با صدای بلند فریاد می زدند ما آمده ایم تا باغشاه را برای همیشه زنده نگهداریم.

مرحبا بر همت هرکس که در این دیار کهنه خوش مهر قدمی بر می دارد.


 
بافت قدیم باغشاه
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٩  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

در روزگاران کهن آپارتمان با امکانات این چنینی که امروزه در محاورات هر شهر و روستایی است فقط و فقط تنها اتاقی بود که به آن «خانه» گفته می شدکه در دور اول این ساختمانها از سنگ و گل بود و از حدوددهه 40  به این سمت ترکیب خشت جایگزین سنگ شد و هرکسی که دستش به دهنش می رسید در باغشاه برای خودش خانه ای داشت که دیوارها همین مشخصات را داشت و سقف آن از چوبهای جنگلی عموما «اورس» که به سختی از کوهها بریده و حمل می شد مشبک می شدو بعدا سپیدار و سپس بر روی آن مقداری شاخه های دیگر و بر روی شاخه ها که عموما از «کَهکُم» بود بوته هایی با بافت ریزتر بنام «درمن» چیده می شد و سپس مقداری گل و بعد خاک بر روی آن ریخته می شد و در پایان نیز با کاه و گل آخرین پوشش عایق کشیده می شد . لازم به ذکر است از چوبهای کوچکتر حدودا یک و نیم متری با قطر کمتری نیز برای ایجاد آب چک یا بالکن و در عرف باغشاه «پشیل» استفاده می شد که این پشیل سایه بانی بسیار خوب و جلوگیری کننده از ریزش باران و تخریب دیوارها بود

بالاخره دوستان این خانه ها مرکز تمام ساکنین اهل یک خانواده چه پرجمعیت و چه کم جمعیت بود و در دهه های بعد یعنی از حدود پنجاه و شصت بعضا افرادی که وضع بهتری داشتند دو یا سه اتاق به این مجموعه اضافه می کردند و حیاطی نیز محدوده آن را تعریف می نمود و با فاصله ای دورتر اما از لحاظ اشرافیت صدا و تصویر تقریبا هماهنگ محلی را با کیفیت خیلی پائین تر و سقفی کوتاه تر با همین تعاریف برای نگهداری گوسفندان در شبهای زمستان که خیلی هم سرد بود درست می کردند.لذا برای آشنایی بیشتر شما با بافت قدیم باغشاه چند عکس که بیانگر این توضیحات می باشد درج می نماییم.امید است مورد توجه قرار گیرد..


 
بنام خدای شادی بخش
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٥  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

 اولا تبریک چون دوربین پیدا شد و آن انسان شرافتمند طی یک اقدام سخاوتمندانه دوربین را به طریقی برگشت داد و ثانیا تبریک دیگر گذشت روز 12 اردیبهشت پاس داشت روز معلم است که تبریک وافر عرض میکنم این روز را به همه کسانی که در حق ما مقام معلمی داشتند و نکته ای به ما آموختند و دریچه ای از شناخت پیرامون را به ما ارزانی داشتند .

و اما بعد ...

چند عکس زیبا که قول داده بودم از طبیعت زیبای باغشاه تهیه  و در اختیارتان قرار دهم هم اکنون آماده کرده ام و انشاالله که مورد پسند واقع شود . ولی انصافاً اینجا و در این ایام باغشاه واقعا دیدن دارد خصوصاً زیر باغهای محیطی که غله ( گندم و جو ) کشت کرده اند . جای شما خالی من صبح زود رفتم آنجا برای تهیه عکس خدا وکیلی اصلاً دلت نمیخواست آن همه زیبایی را رها کنی و فطرت درونی ات نهیب میزند که زیر همین گردوها آرام بگیری و طبیعت را به نظاره بنشینی .

به امید دیدار مجدد در باغشاه

ضمناً کار مرمت و بازسازی استخر نیز به پایان رسیده بود که عکسها موید آن است.

 


 
دوربین و عکسهای جدید . . .
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

بله دوستان باغشاهی چند روز پیش چند تا عکس توپ توپ از مناظر زیبای باغشاه گرفتم و خیلی هم با صفا بود و قرار بود که امروز در وبلاگ بگذارم متاسفانه روز گذشته یک انسان شرافتمند دوربین را از داخل ماشین دزدید و دوربین و عکسها با هم رفتند ، انشاءاله که خدا بدلش بدهد فقط  memory را برگرداند تا بتوانم عکسها را که خیلی برایشان زحمت کشیدم در وبلاگ بگذارم تا شما بیشتر پی به ارزش محل خود ببرید


 
بنام خدای طرفدار محرومان
ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٤  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

هفته گذشته قسمت شد باغشاه را مجدد در آئینه دیدگان دقیق به نظاره بنشینیم و دوری بزنیم ، با توجه به بارندگی های ابتدای سال جاری و پایان سال گذشته الحمداله آب در قنات باغشاه جاری بود منتها آنچه زیباتر از آب جاری بود حضور تعدادی افراد بود که بنا به  پیگیری شورای روستا (دهدار) جهت بازسازی و مرمت استخر باغشاه در محل حضور داشتند.

بحمدا.. کاربازسازی استخر باغشاه شروع شده بود و از ظواهر امر بر می آید که این بازسازی اصولی است و ظاهر سازی نیست و کف استخر کلا با ماسه آهک شفته شده بود و دیوارها از اول کنده کاری می شد و جاههای خراب نیز بازسازی میشد تا تعمیر و سیمان شود . آهنگ کمک به همنوع موزون ترین آهنگ هستی است و چنانچه این آهنگ کمک به محروم باشد هرلحظه بر شیرینی و دلنشینی آن اضافه می گردد که گواراباد کام کلیه کسانی که قدمی زباناً و عملاً در راه فعلیت بخشیدن به این امر برداشته اند و تشکر از دهدار محترم و مسئولین شهرستانی که همکاری نمودند و چهره پیرمردان و پیرزنان روستای باغشاه را توام با لبخند رضایت مندی زیباتر کرده اند  ، گرچه حق این مردمان خوب و نجیب بسیار والاتر و بیشتر از این خدمت است منتها کم توقعی و پرکاری این مردم همین  احوال  را نیز به فال نیک گرفته و سپاسگذار می باشند.

چند عکس زیبا از بازسازی استخر باغشاه هدیه ای به تمام دوستداران آن


 
سخن دل من
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٢  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

سلام ، سلامی به گرمی و مهربانی و لطافت نوروز به زیبایی برگهای نو روئیده گردو به پایداری بید سر قنات باغشاه و به سادگی و عطوفت دل مردمان بی آلایش باغشاه .

بله عزیزان نزدیک عید است ، عید باستانی نوروز ، بیاد تمام قدیمیا ، بیاد آنها که سالهای سال به ما جان دادند و زندگی را آویزه گوشمان کردند و بیاد پدران و مادران عزیزمان که هیچ چیز جای آنها را نخواهد پر کرد قدم به استقبال از سالی نو می گذاریم و به رسم دیرینه پنج شنبه آخر سال سلام و درود می فرستیم بر روح پاک آنهایی که رفتند و در بین ما نیستند و از خداوند متعال آخرتی خداوند پسند برایشان استدعا داریم و مضافا آرزوی سلامتی و سعادت و بهروزی برای تعداد معدودی از پیرزنان و مردان باغشاه که هنوز در خلوت خانه های کاهگلی زندگی را با جنب جوشی نه چندان مورد پسند به نظاره نشسته اند . ولی دوستان این ژنده پوشان بی آلایش این روزها نظر به رحمت های پیاپی خداوندی و نزول باران مسرور و دلشادند و خداوند این شادی آنها را پایدار گرداند . انشاالله .

خدایا به خاطر تمام مهربانیهایت شکرت و بخاطر باران دو صد شکرت .

پیشاپیش نوروز مبارک ...

دست نوشته های من


 
بیاد ترجمان انسانیت
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳٠  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

بیاد ترجمان انسانیت ، بنام راهیان قافله مروت و بنام نام آوران شصت و یک هجری از همین جا از میان بوته های خشکیده بادمها باغشاه از میان درختان تفتیده و چوب شده و از میان نگاه مردمان خسته باغشاه و از میان اندک بازماندگان این دیار غریب که به یاد حسین و عاشورای حسین در مسجد باغشاه گرد هم آمده اند و گوش جان به مصائبی میدهند که روزگاری در ورای حضور آنها به مولایشان رسیده است  سلام میکنم ، سلام میکنم به پیشوای آزادگان و عرض ارادت میکنم به او که نهایت و غایت آزادگی است و میگویم حسینم از زمانی که الفاظ انسانیت را از داستان زندگی تو آموختم آمیزه ای از مهر و غربت در دلم موج میزند و مظلومیتت را دلیلی بر پاسداری از دینت میدانم و آرزوی شفاعت و دستگیری از دامان پاکت را دارم و شعر زیر به عاریت  از شاعرش هدیه درگاهت میکنم .

هبا شدن نماز

بعد از شما به سایه ما تیر میزدند

زخم زبان به بغض گلوگیر میزدند

پیشانی تمامی شان داغ سجده داشت

آنان که خیمه گاه مرا تیر میزدند

این مردمان غریبه نبودند ، ای پدر

دیروز در رکاب تو شمشیر میزدند

غوغای فتنه بود که با تیغ آبدار

آتش به جان کودک بی شیر میزدند

ماندند در بطالت اعمال حج شان

محرم نگشته تیغ به تقصیر میزدند

در پنج نوبتی که هبا شد نمازشان

بر عشق ، چار مرتبه تکبیر میزدند

هم روز و شب به گرد تو بودند سینه زن

هم ماه و سال ، بعد تو زنجیر میزدند

از حلق های تشنه ، صدای اذان رشید

در آن غروب ، تا که سرت بر سنان رسید

 

 


 
غروب دلتنگی
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٩  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

بیاد قدیما ، بیاد خیلی وقتها پیش که خیلی ها نبودند یا آنهایی هم که بودند درکش نکردند

پاییز خود بخود با همه زیبائیهای که درختان  بخود می گرفتند رنگ غم به دلها می انداخت هرچه قدر می خواستی خودت را با تاسی ازرنگ های شاد که بین زرد و قرمز موج می زد خوشحال نگه داری نمی شد.

زیرا وقتی از زیر درختان رد می شدی و برگ ها را در زیر پای خود خش خش کنان له می کردی ناخودآگاه پایانی دردناک را حس می کردی............ ننویسم بهتر است

چه نازیباست بعضی پایان ها ، چه بی مهر است برخی مهرها

اصلا دلم نمی خواهد چیزی بنویسم ، چون هرچه فکر دارم همه غمگین است ، هرچه با من برخورد می کند مرا آزار می دهد و چند گاهی شده است که هیچ کس از راه نمی رسد که خبر خوشی بدهد و همه با فشار تمام عرصه را بر جسم بی روح ما تنگ می کنند.

خدایا خودت کمک کن .. زیرا چند وقتی است نگاه می کنم می بینم چیزی بعنوان دست نوشته ارائه نکرده ام و هرگاه که قصد کردم با خودم خلوت کنم و مطلبی از مغز وامانده ام استخراج کنم به نقطه مطلوبی نرسیده ام و یا در همان هنگام ورود خبری غیر متعارف رشته تفکرم را نیز متاثر کرده پس این است و این بوده که نمی خواهم بنویسم.دوست ندارم قلم در دست گیرم زیرا چیزی که ارزش قلم را داشته باشد ندارم ...

و بی حوصله و غمین قلم بر صفحه مماس می کنم و می گذارم تا چیزی بیهوده نگویم و مجال دیگری پیش آید که شاید رحمتی از الطاف خداوند نقطه امیدی در ما زنده کند در خوب نوشتن

دست نوشته های من


 
 
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٩  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

بنام خدا

فکر نکنید باغشاه جای خرابه ای است ، خیر . منازل خوب و قدیمی ساز مرتبی هم دارد که هنوز زیبایی خاص خود را دارند . این منزل پدری مهندس دوست عزیزم است که در راهرو آن احساس قدرت میکند . ضمنا اینکه در حیاط این منزل درختان بسیار زیبایی وجود دارد که هر کدام در فصل خود میوه های با کیفیتی دارند که به درج عکس زردآلوی موجود اکتفا میکنیم .

                                                                       دست نوشته های من


 
 
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٩  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

شاید باورتان نشود این شاخه انار که می بینید در منزل یکی از اهالی قدیم باغشاه است که سالها پیش به رحمت خداوند رفته و هیچ کسی نیز در آن منزل حضور ندارد و آبی هم به این درخت داده نمی شود . منتهی چندی پیش که در باغشاه مشغول گشت و گذار بودم چشمم به این درخت افتاد که در خانه ای متروکه ، نمایی بسیار زیبا داشت و چشم هر بیننده ای را به خود خیر می کرد .

آری صلابت و پایداری و وفاداری بعضی چیزها گاها از ما انسانها بالاتر است و همچنان خود را وفادار و مقید به ایفای نقش در حق صاحب و صاحب ِ صاحبش می داند.آفرین بر این عزم ، مرحبا به این وفاداری و صدآفرین بر خالق این زیبایی.

                                                         

                                                                        دست نوشته های من

 


 
بیرق
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٦  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

این عکس که می بینید بهش میگن بیرق.قبلا در مورد آن صحبت کرده ام.منتها چندی پیش قسمت شد سری  به باغشاه بزنیم که خوشبختانه در همان هنگام عروسی نیز برپا بود و بیرقی نیز بر افراشته لذا ما را بر آن داشت که عکس آن را نیز به شما معرفی کنیم.

از قدیم الایام چند روز قبل از عروسی که بساط آن در حال مهیا شدن بود یک بعد از ظهر اکثر جوانان روستا به سوی درخت سپیداری می رفتند که از قبل بعنوان بیرق داماد معرفی شده بود و با آداب خاص آن درخت را قطع می کردند و در همان محل پوست آن را در می آوردند و با رنگهای روشن قرمز و سبز و ... بر روی آن نقاشی می کردند و حدود دو سه متری از سر شاخه  آنرا با برگهای مربوطه باقی می گذاشتند و مادر داماد تعدادی انار و سیب  و دستمال های رنگی و آینه می آورد و بر سر بعضی از شاخه ها می زدند و درخت را به طرف منزل داماد حمل می کردند و در آن محل نصب می شد و این بیرق نشانه شادی و شادابی و جشن بود و تا سه روز بعد از عروسی نیز عموما وجود داشت و در روز عروسی نیز بعد از اینکه کار جشن به اتمام می رسید .

جوانان و بچه ها می رفتند بعضی با تفنگ و بعضی با سنگ به طرف آن میوه ها هدف گیری می کردند و لحظه ای را مشغول دلخوشی بودند و خوشبختانه این رسم بیرق هنوز در روستا ماندگار است و کلاس شهرنشینی آنرا منسوخ نکرده است.


 
یادمان باشد یاد کنیم
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۱  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

در این حال و هوای رمضانی و شبهای پر از معنویت قدر باز سری می زنم به باغشاه ، رسم روزگار بر این است که هر چه بکاری درو می کنی و در این دنیا نیز هر جور گذران عمر کنی همان در غیابت کنند لذا شایسته دیدیم به بهانه شبهای احیاء در دهه های پنجاه ، شصت و هفتاد باغشاه یادی کنیم از کلیه کسانی که باعث حضور در این مجالس می شدند و نسیم روحبخش معنویت را در قالب ادعیه خاص به کالبد ما می دمیدند و از بچگی به ما آموختند که اگر بدن نیاز به غذا دارد روح هم نیاز به غذا دارد و غذای عمده روح ما سیر در سیره دینی و معناست که ابعاد وسیعی را شامل می شود که آنزمان بر ما ارزانی می داشتند تا در مجالس اینچنینی شرکت کنیم و علیرغم تمام محدودیتهای مادی که در دست نوشته های سابق قرائت کرده اید ولی معنویت را فراتر از آنچه در جسم بودیم آموختیم .

خدایا بیامرز و ببخش کسانی را که به هرنوع واسطه و باعث حضور ما در این مجالس شدند ، خدایا پدران و مادران ما گرچه تنگ دست بودند اما در آنچه خمیر مایه ما بود کوتاهی نکردند پس محشور فرما آنها را در آخرت به لحظه های قبولی راز و نیاز مولا علی با خودش.

خدایا کلیه کسانی را که دعاخوان مجالس احیاء در باغشاه و اطراف بودند به سرور آزادگان علی (ع) ببخش و گوشه ای از لطف خود را نصیبشان فرما

شب نوزدهم در منزل ابراهیم و شب بیست یکم در منزل درویش و شب بیست و سوم در منزل سعدی (ره) مجالس احیاء برپا می شد خصوصا در دو شب اول شور و حال خاصی داشت و همه بچه ها این شب ها را دوست داشتند و ندای الغوث الغوث آن شبها که با معنویت خاصی همراه بود از ذهنمان پاک نشده هنوز چهره و صدای دعا خوانهای محلی آنزمان را از یاد نبرده ایم گرچه اکثراً زنده هستند منتها به بهانه یادی از همه آنها طلب رحمت می کنم از خداوند متعال برای مشهدی قدرت الله (ره) که معروفیت خاصی در این مجالس داشت .

نکته های ریز و  درشت تبادل شده در این شبها هر کدام اگر یادآوری شود معنایی وسیع در پرده دارد که تشکیل دهنده شخصیت بچه های آنزمان باغشاه شده است و شک ندارم آن دستهای خسته و نحیف بچه های باغشاه که به سوی آسمان بلند می شد و "خلصنا من النار یا رب" را استعانت می کرد گره گشای مشکلات کنونی ما شده و ما را تا کنون از "نار" دنیوی گذر داده . . .

خدایا حال نیز با همان حال و هوای آن شبها و به حرمت همان مردمان خسته و شاکر و همان دستهای پینه بسته زنان و مردان زحمت کش باغشاه به علی قسمت می دهیم دست ما را بگیر و راضی نشو ما در این . . . بازار دنیا اسیر شویم و " خلصنا من النار" را شفیع پایان نامه کار دنیا و آخرتمان ازمان قرار بده به حق مظلومیت علی .

 دست نوشته های من

 


 
عطر رمضان
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٦  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

بنام خدای رمضان

امروز قصد دارم  سری بزنم به اوضاع و احوال رمضان در دهه  شصت  در باغشاه و مقایسه ای داشته  باشیم بین آنروزها و این ایام

زیرا از لحاظ زمان قرار گرفتن ماه مبارک رمضان در این فصل سال تقریبا در یک سطح قرار دارند و نظر به گردش سالها و تفاوت ایام در ماههای قمری با شمسی حدودا در هر سال 10 روز اختلاف و جابجایی پیش می آید که همین روند در دهه 60 ماه رمضان را در تابستان قرار داده بود.

آنزمان باغشاه و آبادیهای اطراف مسجد نداشتند و تلویزیون هم نبود و تنها وسیله ارتباط جمعی رادیو بود که عموم خانواده ها از آن استفاده می کردند.البته بلحاظ اینکه رادیو هم مدت زیادی از زمان حضورش نمی گذشت بیشتر آداب و رسوم نیازمند به وقت و ساعت بر اساس اصطلاحات محلی رقم می خورد و فرضا بیداری صبح از روی بانگ  خروس شکل می گرفت یا مشخص شدن ساعت شب عموما با نگاه به آسمان و حضور بعضی ستارگان در نقطه ای خاص از آسمان تشخیص داده می شد.

البته باغشاهیها  نباید یادشان رفته باشد که مادران و پدرانشان چگونه تشخیص می دادند و مثلا :ستاره دروغگو ، ستاره زیل ، پُور و ... که وجود هرکدام از اینها در نقطه ای خاص از آسمان برای دیدگان خداجوی زن و مرد باغشاهی ساعتی خاص را تداعی می کرد که هیچ اشتباهی در تشخیص متصور نبود

بالاخره یکی از علائم تشخیص سحر خروس خوان بود و اگر دقت کنیم می دانیم خروس سحرگاه در سه مرحله  شروع به سردادن صدا  می کند «البته خروسهای قدیمی نه خروسهای متجدد پرورشی» بانگ اول حدود ساعت 2 یا 3 و بانگ دوم حدود ساعت 4 به بعد و بانگ سوم در نزدیکی های قبل از طلوع آفتاب و واپسین لحظات وقت نماز صبح و این بود که بزرگترها بر اساس همین بینشهای فرا گرفته از طبیعت و جانداران وقت را تشخیص می دادند و ما کوچکترها را بیدار می کردند.

البته باید بدانید که آنزمان منازل عموما خلاصه می شد در یکی دو اتاق که در نزدیکی همین اتاقها  محلهایی برای نگهداری کهره و بره مرغ و خروس در هر منزلی وجود داشت و هنوز در مرغداری صنعتی کنونی در باغشاه کشف نشده بود.

الغرض با بیداری اولین نفر آتش روشن می شد و کتری آب بر روی اجاق گذاشته می شد و بساط سحری مهیا می گشت  البته عموما نیز یکدیگر را هم (همسایه ها) بیدار می کردند و نظر به سکوت مطلق و خنکی هوا در این ساعت در باغشاه کاملا مشخص می شد که کدام منزل بیدار شده اند و کدام خواب . سحری نیز در حد کلاس کنونی نبود و چلومرغ و خورش ، ... هنوز محلی از اعراب نداشت و عموما محصولات دامی مثل ماست ، خرما ، دوغ  و ... یا غذای مانده از شب بود که سلف می شد و نوش جان و چند استکان چای هم پشت بندش و چند لیوان آب ، البته یادم هست که عموما هندوانه بود برای سحری . و می گفتند هندوانه بخورید که روز تشنه نشوید .

در این گیرودار سحری بعضی از بزرگترها که اجازه داشتند رادیو را نیز روشن می کردند و پس از خش خشی فراوان  فرکانس(کرمان) پیدا می شد و این قدر ما با دقت گوش به دعاهای ویژه سحر می دادیم که دقیقا می دانستیم و هنوز هم بیاد می آورم که در کجای دعای سحر اعلام می کرد.(عزیزان سحر خیز تا اذان صبح به افق کرمان ده دقیقه وقت باقیست) و نهایتا سحری با شروع اذان صبح پایان یافت و پس از اقامه نماز مجددا خواب.

ولی روز روزه داری در باغشای آنزمان با این ایام کاملا متفاوت بود زیرا تمام کارها یدی بود و بسیار سخت و کارفرما و پیمانکار هم خودت بودی و عموم ابعاد کاری روستا طاقت فرسا ، از درو و خرمن کوبی و بافه ورداری گرفته تا علف بری و چوپونی و او داری و هر خانواده به نوعی با یکی از مشاغل سخت دست به گریبان بود تا نزدیک افطار

تشخیص افطار را آنزمان برای ما بچه ها به این شکل قرار داده بودند که اگر در محلی بودی که صدای اذان رادیو را نشنیدی چنانچه هفت ستاره را در آسمان پیدا کردی  می توانی  افطار کنی یا اینکه در فاصله یکی دو متری دیوارهای کاهگلی چنانچه کاه موجود در دیوار فوق را نتوانستی تشخیص دهی افطار است  یعنی به این معنا که تقریبا تاریکی  بر روشنایی احاطه پیدا کند. و بالاخره افطار خیلی باصفا بود گرچه سفره های  رنگی اینچنینی  نبود ولی صفا و عاطفه ای خاص حکمفرما بود.و طعم آب جوش مخصوص افطار آنزمان را در هیچ طعام کنونی نمی توانی یافت کنی و صفا و صمیمیت  و مهربانی آنروزگار چیز دیگری بود.یادش بخیر...

 

 

 دست نوشته های من


 
یک روز جمعه در باغشاه دهه 60 و قبل از آن
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٩  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

بنام خدای خوب آفرین ، بنام خدای ارزشها و به نام خدایی که ذهن انسان را همیشه  متوجه گذشته می نماید.

صبح جمعه است در باغشاه ، با روزهای دیگر تفاوت آنچنانی در زمان بیداری و استراحت ندارد تنها کسانی ممکن است مجال لختی خواب بیشتر داشته باشند بچه  مدرسه ای ها هستند  و کارگران شرکت کشن.بقیه طبق عادت معمول زندگی را در چرخه متحرک پیش می برند و هیچ فرقی ندارد روند جمعه با سایر ایام هفته ، زیرا گوسفند و درخت و آبیاری که جمعه و شنبه نمی شناسد.مردان پویای باغشاه قبل از سایر افراد بیدار می شوند و بعد از مناجاتی که در نماز تبلور می یابد راهی ابتدای روزی می شوند که جمع بیشتری از خانواده را در کنار خود احساس می کنند زیرا تعدادی  از دانش آموزان که در طول هفته در رابر مدرسه می رفته اند روز قبل به باغشاه آمده اند و در کنار اهل خانواده آرامش کار وتقویت   روحیه را تجربه می کنند.

پدر به آرامی به سوی امور روزمره حرکت می کند که گاها ابتدای آن سر زدن به گوسفندان است و خروج آنها از محل نگهداری شبانه «طویله یا آغل» و ابتداعا آنها را به بالای آبادی که چراگاه اولیه می باشد هدایت می کند . گوسفندان پس از خروج در بین بوته ها و بادامهای دشتی آرام می گیرند و به  چرا مشغول می شوند.

البته به تناوب فصل سال این شروع متفاوت است زیرا در بعضی از ایام خصوصا بهار و تابستان شبها گله بیرون از آبادی است و تنها کهره ها و بره ها در کنار منزل همدم اهالی هستند که خروج  این گوسفندان ریز و سرشار از انرژی با مقداری سر و صدا و شیطنت همراه است.بالاخره پدر خانواده ممکن است امروز نوبت آبیاری نیز داشته باشد «دونه آب» که اگر این نوبت بر اساس مقررات محلی از طلوع آفتاب شروع شود در ابتدای صبح و همگام با ظهور خورشید عالمتاب به استخر مراجعه می نماید و آب را استخر می کند یعنی خروج آب را می بندد و با برداشتن بیل مخصوص خود به سراغ مهیا نمودن مسیر آب می شود و جوها را وارسی می کند که مسیر انحرافی را مسدود نماید تا آب به سرمنزلی  که مقصود اوست هدایت شود.

باز به تناسب فصل ممکن است نیاز به بریدن علف برای بعضی از گوسفندان یا گاوی که در جلوی منزل است باشد که این فعل نیز در همین ساعات  اولیه روز پیگیری می شود و عموما حمل علف به سوی منزل زمانی صورت می پذیرد که تقریبا امور صبحگاهی به اتمام رسیده و پدربرای صرف صبحانه به سمت منزل میرود و قبل از ورود خود به خانه اول علف مورد نیاز  ناشتایی گوسفندان یا گاو را تحویل می دهد و بعضا نیز ظرفی را که مخصوص آب برای همین  حیوانات خانگی  تعبیه شده  وارسی می نماید و چنانچه نیاز به آب داشت آن را پر می کند سپس وارد منزل می شود.

مادر خانه : یکی از مهمترین امور مادر باغشاهی تهیه نان می باشد که این امر عموما در صبح زود پیگیری می شود بدلیل اینکه نان را بایستی  با آتش تهیه نمود از وقت خنکی سحرگاه استفاده می شود که با گرمای روز توام نگردد

آرد تهیه شده  را  الک می کنند و سپس خمیر و تاوه را جهت طبخ نان تیری روی شعله می گذارد که البته هرکدام از اینها آداب خاص  خود را دارد زیرا محل طبخ «گودون» یا اجاق بایستی قبلا تجهیز شده باشد و خاکستر آن «پله »بایستی در محلی خاص تخلیه شود و تاوه نیز بوسیله مقداری از همین خاکستر که با آب قاطی می شود از داخل «گِل» شود تا حرارت وارده  را تعدیل و تنظیم نماید و ...

بالاخره نان تیری پختن نیاز به تبحر خاصی دارد که کار هرکسی نیست و کیفیت نانهای خروجی نیز همگی متفاوت است و در این میان نانی که توسط «شکر (ره)» در قنات ملک پخت می شد دارای معروفیت خاصی بوده که خداوند او را غریق رحمت بی منتهای خویش بفرماید.

«البته بدترین نان تیری آنزمان از بهترین نان فانتزی و غیر فانتزی کنونی بهتر بود»

مع الوصف کار طبخ  که همراه با آن کتری را در کنار خود داشت با درست کردن چای به اتمام می رسد و مادر و پدر خانواده جهت صرف صبحانه بچه ها را فرا می خواندند ، بچه ها نیز یکی پس از دیگری اگر کار زود هنگامی بر عهده آنها گذاشته نشده بود بیدار می شوند و به سفره نشینان اضافه می شوند.

صبحانه نیز عموما مغز گردو ، پنیر محلی یا تخم مرغ ، شیر ، گوره ماست و چیزهایی از این قبیل بود که همگی محلی و فرآورده دست همین پدر و مادر بوده تهیه می شد و خبری از مرباهای آنچنانی و دسر شکلاتی نبود.

پس از صبحانه مجددا امور روزانه مرور می شد و کارها تقسیم و هرکس به سمت کار خود می رفت بعضی مردان بنا به نوبت بندی که قبلا صورت گرفته بود میبایست جهت هدایت گوسفندان آنروز را چوپانی کنند . بعضی نوبت آبیاری و بنا به فصل و نیاز درو ، خرمن ، علف بری . . . در راستای کار یک مرد بود و خانم نیز عموماً به تناسب همان فصولی که قبلاً ذکر شد اجرای امری را در دستور کار داشتند که بیشتر خلاصه در علف بری و چیدن محصولات اعم از زردآلو ، بادام ، گوجه و . . . می شد .

راستی یادم رفت یکی از امور مهمی که هر روز صبح قبل از طلوع آفتاب خانم ها انجام می دادند باز کردن درب لانه مرغ ها بود (کُت مرغا) و پاشیدن مقداری دانه گندم ، ارزن برای آنها .

بچه ها نیز به تبع کار مورد نیاز روزانه پدر و مادر و حاشیه های آن امور را پیگیری می کردند ولی یکی از مسائل مهمی که در روز جمعه بچه مدرسه ها می بایست علاوه بر انجام تکالیف های درسی انجام دهند  نظافت بود.

و نظر به اینکه در آنزمان حمام آنچنانی در کار نبود می بایست دیگ بزرگی را که معمولا تمام اهالی داشتند روی اجاق بگذاری و بوسیله چندین پارچ از قنات آب بیاوری و آنرا پر کنی و سپس  زیر آنر ا روشن کنی و مقداری که  آب گرم  شد در گوشه ای از حیات که دید آنچنانی نداشته باشد به استحمام مشغول شوی البته اول می بایست  دستها و پاهایت را با سنگ زبری که قبلا خودت تهیه کرده بودی خوب تمیز کنی زیرا مدرسه  آنزمان  روی  نظافت دستها خیلی حساس بود.

پس از حمام چنانچه ناخنهایت بلند بود جزء امور واجب آنروز کوتاه کردن آنها بود و گاها نیز پسرها که موی سرشان مقداری بلند شده بود می بایست حتما در روز جمعه موی سر خود را ماشین کنند البته ماشین هم نبود فقط اوایل یک ماشین دستی در باغشاه بود که متعلق به  رضای باران بود و بعضی افراد نیز با قیچی موی فرزند خود را کوتاه می کردند که البته جو و پشته زیادی بر روی سر جا می گذاشت.

در بعضی از ظهرهای روز جمعه که بچه ها بیشتر در دست رس پدران  بودند خصوص بهار و تابستان پدران  امر شستشوی گوسفندان را در این روز  عملی می کردند و بچه ها می بایست یکی یکی میش ها را بگیرند  و بیاورند کنار استخر و پدر ها گوسفندان را داخل آب می انداختند و مقداری با دست پشم آنها را زیر و رو می کردند و هم می زندند تا قدری از خاک آنها شسته شود و برای چیدن آماده تر باشند و تمیز تر

ظهر جمعه معمولا به لحاظ اینکه افراد خانواده دور هم جمع بودند غذای بهتری هم توسط مادر تدارک دیده می شد  که سیب زمینی بصورت برش برش با پیاز یک غذای خوب آنزمان بود و گاها این سیب زمینی ریز شده با مقداری برنج همراه دمپخت می شد که بوی خاصی داشت و طعمی خاصتر . بعد از ظهر نیز امور بر همین منوال می گذشت و گاها بچه ها مجالی می یافتند تا قدری بازی کنند البته بازی های محلی خاص خود و با اولویت اینکه صبح حمام رفته ای و نباید خودت و لباسهایت را کثیف کنی.

غروب با برگشت گوسفندان به سوی خانه حال و هوای خاص خود را داشت . البته بچه ها از اینکه روز جمعه تمام می شد و فردا باید به مدرسه بروند کمی ناراحت بودند وبد به حال کسی که دستهایش کثیف بود یا مشق ننوشته یا شعر حفظ نکرده ای داشت.

از ورود مردان و زنان باغشاهی به منزل و فراغت از کار روزانه تا تاریکی شب لختی بیشتر نمی گذشت که هرچیز در محل خود جای می گرفت و رفت و آمدها قطع می شد و سکوت خاص روستا بر باغشاه مستولی می گشت.

آتشها و چراغها یکی پس از دیگری در پناه دیوارهای خشت و گلی خاموش می شدند و با سکوت پر رمز و راز خود آرامشی را برای اهالی زحمت کش باغشاه مهیا می نمودند که قدر آن آرامش را فقط همان مردمان می دانند و حسرت آن را ما.

 شاد باشید و همیشه آرام

 دست نوشته های من


 
عروسی
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳٠  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

به بهانه عروسی چندی پیش مجالی پیش آمد در یکی از ایام خوب خدا سری زدیم به آنجا که رونق عشق و زندگی برازنده  کوی و برزنش است " باغشاه " عشق دیرین مردم پاک این دیار ، روز خوبی بود بزم زیبایی بود و مهمتر از بزم دیداری خوبتر ، بعضی چهره ها برای ما و امثالهم که چند سال از زادگاه خویش دور می باشیم کهنه و بعضی ها ناشناخته بود . نسل دوم بعد از خود را با تاخیر بسیار می شناختیم و نسلهای بعدی را فقط با معرفی دیگران ، جوانان فراوانی یافت می شد که قامتی رعنا و رشید داشتند منتها در جستجوی احوال هر کدام که می رفتی می بایست قید سکونت باغشاه را زده باشی و همه را در هیولای شهرها بیابی از جهتی بسیار زیبا بود و از سویی غم انگیز .

زیبا بودنش به این خلاصه  می گشت که این قشر جوان آنهم همگی تحصیل کرده اصالتی تنیده در این دیار دارند و غم انگیز اینکه دیگر هیچکدام از این افراد روشنی بخش منازل کاهگلی باغشاه نمی باشند و زمان حضور و وجود آنها در باغشاه خلاصه میشود در یکی دو روز از سال .

 گذری نیز بر سنت عروسهای دیرین باغشاه داشتیم " ساز و دهل " و تعداد معدود مجریان این امر که شاخص آنها برای ما فقط نوروز بود .تخت  دامادی زیر گردوی " کل چای " بنا گذاشته شده بود و هنوز هم تصویری از زیبایی آلات تزیین چند دهه قبل را داشت و هنوز هم رگه هایی از سنتها را میتوان جستجو کرد . بیرقی نیز به نشانه شادکامی در کنار منزل پدر داماد خودنمایی میکرد و برگهای سبز سپیدار استعانت سبزبختی برای این زوج جوان میکردند . ای کاش مجالی پیش می آمد حداقل تمام بچه های باغشاه در این مراسمات حضور می یافتند و یکدیگر را ملاقات می کردند . گرچه گاها زندگی شهری چنان در تار و پود مردم رسوخ کرده که ناخواسته پرده ای از کم رویی یا خدای نکرده تکبر بر روی این میهمانان دهاتی الاصل کشیده که بعضا علیرغم میل باطنی با نیم نگاهی از کنار یکدیگر میگذرند و حتی مجال اعلام حضور را نیز از خود دریغ میکنند .

 منتها هنوز هم میبینم که در تارو پودمان پیچیده شده است که با تمام وجود بگوییم باغشاه خودت را و مردمانت را و آنچه را که به تو متصل است دوست داریم و به آن عشق میورزیم و از دیدن لحظه به لحظه صحنه هایت چه در آبادانی گذشته و چه در خشکی های اخیر احساس مسرت و شادی میکنیم .

                                                                                                                                     یا حق

 


 
قلاق سوزو
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳۱  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

پرنده ای کوچک با جثه ای حدوداً دو برابر گنجشک دارای بالهایی بلندتر و رنگ های شاد سبز و زرد که زیبایی خاصی را به این پرنده خصوصاً در هنگام پرواز بخشیده است .

این پرنده کوچک که نمی دانم چرا آن را جزء رسته کلاغها آورده اند غذای خود را بیشتر از حشرات تهیه می کند که البته در باغشاه بیشتر زنبور عسل بیشترین و لذیذ ترین غذای او بشمار می رفت و به لحاظ همین اشتهای بی موردش به شکار زنبورهای عسل نیز به وفور در اطراف باغشاه یافت می شد .

قلاق سوزوی متن ما عموماً در هنگام عصر با پرواز در محل اسکان کندوهای عسل به شکار این مخلوق خدادادی می پرداخت و ضرر و زیان فراوانی را وارد می کرد از این جهت کشتن این پرنده در فرهنگ روز باغشاه تقریباً پذیرفته شده و نوعی مبارزه به حساب می آمد و مرده او را بر شاخه ای آویزان می کردند و در نزدیکی کندوهای عسل قرار می دادند تا درس عبرتی برای دیگران (قلاق سوزها) باشد و با این نشان منطقه خطر را معرفی می کردند و این عمل واقعاً تاثیرگذار بود . بالاخره قلاق سوزو صدای بخصوصی نیز از خود صادر می کرد که نظر به اعمال ناشایستش خیلی طرفداری نداشت  و نظر به کم شدن جمعیت باغشاه و ازبین رفتن نگهداری سنتی کندوها نهایتاً دشمنان کندو نیز کم شدند و اندک اندک بساط خود را از باغشاه برچیدند و حال دیگر قلاق سوزویی حتی برای نشان دادن به فرزندان موجود نمی باشد چه برسد به اینکه پیکر آنرا بر چوب خشکیده ای آویزان کنند .

دست نوشته های من


 
درو و خرمن
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٩  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

در این ایام اوج خرمن و خرمن کوبی در باغشاه است

در دهه های قبل در اواخر بهار که جوبش ها زرد میشدند و آماده کندن ، کار درو آغاز میشد و ابتدا از  بش کاریها شروع و سپس به جو گندمهای آبی می رسید جو کندن خیلی سخت بود مخصوصا زمینهایی که سفت و سخت بودند و می بایست توسط کناره انگشت کوچکی که در انتهای مشت بسته قرار داشت زور زده شود و جو از جا در بیاید البته پیزگ و خار هم در افرایش این سختی بی تاثیر نبود بالاخره اینکه عموما این کار از صبح زود شروع می شد و به اصطلاح هر کسی " بهری " می گرفت و می رفت . " بهر " به میزان فاصله ای گفته می شد که شخص جلو میگرفت و شروع به کندن یا درو میکرد که معمولا کوچه ای بود با عرض کمتر از یک متر و طول زمین مورد نظر و این عمل اصطلاحات خاص خود را که ناشی از زرنگی یا تنبلی درو گر بود همراه داشت  .

بالاخره اینکه در این امر زن و بچه  و کوچک و بزرگ هر کدام به نوعی همکاری داشتند و معمولا در نقاطی که فاصله بیشتری با آبادی داشت و زن و بچه شیری هم بود با استفاده از یک گلیم و طناب یک سیستم بسیار خوشخواب با کیفیت عالی بنام " گاچو " بسته میشد و بچه نیز در آن گذاشته میشد و عموما بچه دیگری نیز کار حرکت دادن گاچو را بر عهده داشت .

دلچسب ترین موضوع و رخداد در این دروها هنگامی بود که یا درو تمام میشد یا اینکه برای گرفتن خستگی لحظه ای را تعطیل میکردند و عموما پای مشکو اوی می آمدند که آب خنکی میل شود و گاها نیز جای مشکو پارچ یا " دوره ای " بود که با گونی دور آن گرفته شده بود و این آب نیز خوردن داشت و هر از گاهی چند تا دونه زردلی هم پیدا میشد که ای ... می چسبید . بالاخره پس از اتمام  درو بش نوبت به گندمهای آبی میرسید که این امر نظر به بلند بودن و با کیفیت بودن محصولات دارای کلاس بالاتری بود و بیشتر توسط مردان آبادی مدیریت میشد گرچه جوانان و نوجوانان هم بی نقش نبودند ولی ابزار آن نیاز به قدرت بدنی و اندام قوی تر داشت زیرا در این نوع درو " منگال " بیشتر کاربرد داشت و منگال نیز بعلت سنگینی کار هر کسی نبود و اگر بچه ای میخواست درو کند معمولا " کجک " در دست میگرفت بالاخره آداب و رسوم " بهر" " آب " " زردلی" در اینجا هم عمومیت داشت البته با کلاس بالاتری و در این میدان دروگرهای معروف شناسایی میشدند که خدا رحمت کند عباس شهرضا در باغشاه معروفیت داشت و بعد از آن نیز افراد دیگری بودند . هر دسته گندمی را که دروگر بر زمین میگذاشت به آن یک " قبضه " میگفتند  و به جمع چند قبضه " بافه " که پس از پایان کار یک روز عموما عصر یکنفر چند بافه را بر روی هم بطور موازی می گذاشت و یک قبضه نیز در جهت مخالف روی بافه گذاشته میشد و سنگی نیز حدوداً بزرگ که از قدرت یک دست بیشتر باشد بر روی آخرین قبضه گذاشته میشد که به این عمل " پَربافه " میگفتند .

چند روزی که کار درو کلاً تمام می شد بافه ها جمع آوری میشد و در یک توری بافته شده نخی یا پلاستیکی به عرض حدود دو و طول حدودی سه ونیم متر که دو طرف طول آن وصل شده به دو تکه چوب نسبتا محکم بود گذاشته می شد بنام " رخ " که این عمل نیز تخصصی بود و نیاز به مهارت خاص داشت و سپس بستن رخ و بعد از آن گاو یا الاغ کشاورز عزیز در کنار رخ که بصورت ایستاده قرار میگرفت توقف میکرد و رخ در روی پشت حیوان سوار میشد و میبایست یک سر رخ نیز دردست کشاورز باشد و بادست دیگر نیز هدایت حیوان را برعهده داشت و رخ را به محلی که از قبل بعنوان جای خرمن آماده کرده بود منتقل و تخلیه می نمود ، از مجموع چند رخ یک خرمن تشکیل میشد بزرگی خرمن بستگی به میزان کاشت و برداشت داشت و پس از چند روز در اوایل با گاو وسنگ و بعدها با گرجین و کمی بعدتر با دولو کار کوبیدن خرمن آغاز میشد که هرکدام جای خود داشت .

خرمن کوبی آن اوایل خیلی طولانی میشد چون با گاو و سنگ بود . بدین شکل که تکه سنگی نسبتا 15 تا 20 کیلویی را که تقریبا حالت گلویی داشت با طنابی به چوبی متصل می کردند و آن چوب نیز با طنابی به چوبی که دور گردن گاوها سوار بود وصل می شد " جُغ " و معمولا یک آدم بیکار نیز میبایست روی سنگ بایستد تا سنگینی وزن سنگ و آدم باعث خرد شدن ساقه و خوشه گندم ها شود البته سُم گاوها که در روی خرمن دور می زدند بیشتر از سنگ اثر داشت ولی بعضی ها " گرجین " هم داشتند که گرجین آنزمان وسیله خرمن کوب پیشرفته ای بود که دو استوانه چوبی در زیر آن قرار داشت که تکه چوبهای حدود 15 سانتی متری بصورت عمودی بر استوانه های افقی سوار بودند و در دورزدن ناشی از کشیدن گاوها کار خرد کردن را انجام میدادند و همیشه یک یا دونفر میبایست می نشستند و در طول چند ساعت در یک شعاع حدود 10 متری بیش از صد بار دور خودت بچرخی .

بعدها " دولو " " کاموا " و ابزار آلات کشاورزی صنعتی پیدا شد و این توفیقات حذف شد گرچه زحمت کمتر شد ولی یک روز جلوی دولو کارکردن بیچارگی داشت ، بدنت از ظلم ( پیزگ گندم ) و باد کاه آتش میگرفت و بالاخره خرمن کوبیده و با اوشین کاه و دانه از هم جدا میشد که این امر نیز بسیار تخصصی بود و نیاز به هوا و وزش بادخاص داشت . بعد از جداسازی گندمها کار یک جا جمع کردن گندم آغاز میشد که به این عمل " زا " می گفتند البته نمیدانم با کدام " ز" نوشه میشود و بر روی زا نیز اسم خدا را مینوشتند و چند خط عمودی نیز میکشیدند و در مراسمی خاص و با شمارش خاص " یک بنام ایزد دانا ، دو نباشد خدای هیچ کس ، سه الله و محمد و علی و ... " خرمن کشیده و وزن میشد و در گونی یا جوال ریخته میشد . البته پیمانه  وزن سنگ کیلو نبود بلکه " بایده " بود یعنی ظرف نسبتا بزرگی که حجم کامل آن نشاندهنده وزنی خاص بود مثلا " یک من " و هر کس از آن محل رد میشد این لفظ را بیان میداشت " خرمن آبادون " و صاحب خرمن نیز میگفت " دین محمد آبادون " پس تا دیداری دیگر خرمن آبادون .

دست نوشته های من

این تصویر زیبا هم تقدیم به شما دوستداران طبیعت


 
دل نوشته بی قافیه به مناسبت اوج درو و خرمن
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٤  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

پشته هونی

سالهای پیش ،بود تجمع خرمن و خیش

در پشته هونی

 خبر نبود از ماشین

همه چیز بود در بند اوشین

پشته پر آبی بود

کار و بار مردم حسابی بود

آب دونه ای بود

بی آبی هم نوبه ای بود  - آب چه آبی – نرهنگی ، نراقی  نه سرابی

ناشتایی زیر اورس بود

بیداری با دم خروس بود

فرزند بیشتر نیروی کار بود

تلاش مردم بی قرار بود

میش و کهره و بره وفور داشت       در کنار هر کدام بچه ای حضور داشت

پدر گرچه به شخم و خرمن مشغول بود   پسر نیز مادر را یاور و مامن بود

همه گیر تلاش و کار

یکی درو دگر گله و ثالث نیز پرکار

بهار که میآمد کار وافرتر می شد

فصل برداشت و ثمر می شد

شور و شوق پیدا میگشت

هلهله ای در پشته برپا میگشت

بوی خوش سیفال پیدا می شد

خار و پیزگ و دیلو نمودار می شد

صدای نهیب پدر در کاری

ندا می داد بچه را به پرکاری

آب مَشکُو عجب مزه ای داشت

پارچ جلی نیز غمزه ای  داشت

در فصل خرمن گاو عزتی داشت

گرچه گرجین خود قدرتی داشت

خرمنها یکی یکی جمع می شد

ناگاهها  شاد و گه درهم می شد

سیفی و جالیز چون جای خود  داشت

خرمنش نیز معمای خود داشت

پشته هونی خلوت می شد

ما دامی که چله پر شدت می شد

غرض از عرض این قصه این است

دنیا هونی است نه این است

دست نوشته های من


 
روز مادر
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۳  کلمات کلیدی: دست نوشته های من ، روز مادر

دست نوشته های من

نقطه ، آغاز خط است و کلام بی نقطه "الله"آغاز حرف و واژه بی مثال "مادر" آغاز انسانیت .

خدایا بی مثالی جبروتت را سپاس ، که عاطفه انسانیت را در آیینه احساسات کلامی پر مغز بنام مادر نهادی .

مادر ای سجاده مهر و وفا   مادر ای محنت نصیب بی ادعا

در کجای عالم بجویم چون تویی را و در چه مکانی توانم یافت قامت رعنا و پراحساست را که بار دیگر دست محبت بر سر این طفلک وامانده خود بکشی و نسیم مهرت را دگر بار احساس کنم .

مادر عزیزم حال که نهمین سال بی مادری را تجربه می کنم روز بروز دلم برایت تنگ تر می شود و نداشتن قامت خمیده ات را در کنار خودم تنهایی مطلق می دانم و بی کس ترین فرد این روزگار ، مادر حال که طفلت بزرگ شده نیاز به تو داشتنش بیشتر شده ولی افسوس زمانی آمدم سر تعظیم بر دست پر پینه و پای مهربانت بگذارم دیگر تو را ندیدم و تنها دلخوشی ام دیدار سنگ قبرت شده است .

مادر نمی دانی چه حالی دارم هنگامی که می بینم غروب مانده به روز مادر همه در تکاپوی روشنی چشم مادرند و من در حسرت دیدار قبرت ، مادر انتهای مهر مادریت را چه زود تجربه کردم و چه دیر دانستم چه چیزی را از دست داده ام .

مادر عصر امروز همه خوشحال بودند و من مات و مبهوت . حال و هوای دل مردم دیدن داشت ولی حال دل من آه و حسرت بود .

 خدایا مگر جثه نحیف ومهربان مادر من کجای دنیا را تنگ کرده بود.

مادرعزیزم میدانم که خسته خوابیدی و ارامش معصومانه ات رادر خواب همیشه بیاد دارم و اهسته که تو بیدار نشوی از صمیم قلب می گویم خیلی مظلوم رفتی . . . دوستت دارم

مادر عزیزم روزت مبارک و از راه دور قبرت را می بوسم .


 
معلم
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

خوی معلم ار بود پیکره سلامتی

   وه که چه حاجت است آه بی عدالتی

خدای من ، الهه پاکیها ، جانبخش روحها و هستی بخش عالم آفرینش قصور بنده را به جبروت درگاهت خرده مگیر و ببخشای بر ما آنچه را از ادای آن قاصریم.

گرچه در عالم قصور ما پیش تازیم و باب توجیه مان رواقی دروازه وار گسترانیده است منتها این قصور را خودم بر خویشتن نمی بخشایم ، چندین روز متوالی از 12 اردیبهشت روز معلم سپری شد و به رغم اینکه نگاه و دل من هرلحظه رجعت داشت به سی و پنج سال قبل هر ساعت چندین بار از روی جوی آب وسط مدرسه رد می شوم منتها بی انصافی و ناسپاسی کردم و نگاه دلم را بر پهنه اوراق تخلیه ننمودم.

 ولی آدمها ، مدرسه قنات ملک ، قنات باغشاه جاده زردلو ! همه و همه بدانید که من روزگارم را با عشق شما طی می کنم و هرچه بیشتر می روم و دنیای غول پیکر مادی را در اطراف خودم مخوف تر می بینم نگاه عاجزانه ام به سوی شما عمیق تر روانه می شود آری یادم نمی رود روز اول مدرسه را ! یادم نمی رود درس و مشق و سختی را و یادم نمی رود حاشیه های نداری را !

ولی دوست ندارم از یادم برود غوغای بچه گانه را ، دوستیهای خالصانه را و نگاههای عاشقانه را

درب ورودی مدرسه آیینه ای تمام قدی است که همیشه برایم عینیت دارد و رواق ورودی آستانه که در چپ خود دفتر را داشت و در انتها دو کلاس را هنوز با نگاهم آشناست. دست راست راهرو و ورودی کلاسهای دیگر و در انتها انبار مدرسه قنات ملک برای همیشه در ذهن من مکتب عشق را تداعی می کند.در روبروی کلاسها دو باغچه کوچک مزین شده به چند درخت و بوته گل محمدی که انتهای خود را به لب جوی آب میانی می سپردند  برایم آشناست و در کناره دیگر جوی آب قد برافراشته چندین سپیدار بلند است که ایستادگی را آموزش می دادند از یاد نبرده ام آری زمین خاکی حیات مدرسه و باغچه انتهای آن و دیوارهای سنگ و گلی میان من و دلم رمز و راز نگفته ای دارد که هر روز قصد بازنگری به آن را دارم روزم را سرخوش تر آغاز می کنم.

بی شک بچگی های خودم را به حساب جبر مدرسه نمی گذارم اما از یاد نبرده ام چگونه در حیاط مدرسه در حلقه محاصره ای گیر می کردیم که گریز از آن از کانال منتهی به مامور واکسن بهداشت می گذشت گرچه آنزمان تحملش خیلی سخت بود منتها حال می دانیم که چه خدمتی از این رهگذر به ما شده است حال می دانیم که معلمان آنروزگار نه تنها خواندن را تداعی می کردند بلکه سلامت را امر بدیهی سعادت می دانستند و برآن پافشاری داشتند و با تحمل سختی بار کاری دیگران خود را سپر بلا قرار می دادند و مایه مباهات کنونی ما را با سنگ سراچه دل می سفتند آری جا دارد که به پاس این همه زحمت پس از گذشت سالیان سال قدردان این نعمات خدادادی باشیم و هرآن درود می فرستیم بر روح پاک آنان که رفتند و بر عزم راسخ اینان که مانده اند و شاگردان مکتب خویش را نظاره گرند و هنوز هم که هنوز است با احساس تکلیفی بس قوی حرکات و جزر و مدهای زندگی این بچه مدرسه ایها را تحت کنترل و اشراف دارند.درود بر روح پاک همه معلمان از دنیا رفته و سلام بر نیت خالص تمام آموزگاران جاوید.

از همین جا یاد می کنیم از معلمان مدرسه قنات ملک در فصل ابتدایی آنزمان ما اکبرسازمند(ره) طالبی که نمی دانم کجاست ، فروغ خواجه حسنی و همه کسانی که در شکل گیری شخصیت ناقابل و نالایق ما سهم داشتند و رحمت و عزت را برای این عزیزان  از خداوند متعال خواهانم.


 
بوی وطن
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

در تعجبم که خداوند کریم چه راز و رمزی در این وجود سراسر پیچ و تاب آدمی نهاده است که قانع بشو نیست و از دوران طفولیت که پا در عرصه زندگی می گذارد روز به روز ترقی جسمی و حرکتی را تجربه می کند تا دوران تکمیل قوای عقلانی

ظرفیت وجود که در نهاد انسانها گذاشته شده است بنحوی طراحی و تعبیه گردیده که مسیر پیشرفت و تمامیت خواهی را لازمه وجود در این دنیای خاکی و سرای باقی میداند .حال اینکه این تمامیت خواهی می تواند اشکال گوناگون داشته باشد.

در نگاه منفی بعد مادی قضیه در نظر قرار می گیرد که انسانهای متفاوتی با دایره شمولی بسیار فراوان را درگیر خود دارد.

در بعد دیگر خیر خواهی و خدمت به خلق را در مقابل می بینند که آن نیز جای تامل دارد زیرا کسان بسیارند که بواسطه سلوک نفس و تهذیب و تزکیه به این طبیعت زیبا و اصل شده اند که در این مقوله سیری پذیر نیستند و مراتبی بالاتر نیز متصور است و آن کسب علم و دانش است و معرفت الی الله که آن نیز در جای خود تامل شگرفی را می طلبد که نقطه عطف هر سه مقوله نیاز شدید آدمی را به میل به جلو متبادر ذهن می سازد منتها از بیان اوصاف فوق می خواهم این نتیجه را بدست آورم که آدمی گرچه طالب رسیدن به خیلی از مراحل ، مراتب و ... می باشد و گاها اگر در قسمت اول سیر بیشتری داشته باشد ممکن است به دنیایی دست یابد که وصول به هر ناممکنی را در عالم مادیات میسر یابد منتهی یک نکته در همه این مباحث مستتر است و جاوید و آن اینکه هرکس و هر کاره که باشی و بشوی میل به وطن اولیه ات داری و هیچ گونه دارایی نمی تواند لذت نداری موطن ابتدائیت را پر کند و هیچ مکان پرزرق و برق و دلچسبی لذت یادآوری خاطرات آن مکان و زمان را برایت جایگزین نخواهد کرد و میل به وطن و زادگاه چیزی فراتر از امیال فوق است.

به این بهانه مجدد سری می زنیم به باغشاه و عرضه می دارم خدمت شما چند عکس توپ ار باغشاه که در اردیبهشت ماه تهیه شده است و جدا دیدن آنها آدمی را به وجد می آورد و در این دنیای مصنوعی لذت طبیعت را دوچندان می کند.

                          زیبا و باطراوت باشید چون سایه خنک گردو


 
قصه پرغصه دره بُندر از زبان گردو شش دونگی
ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۸  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

 چند عکس زیر تهیه شده از دره بُندر است که نشان از خشکسالی دارد و در زیر آن دل نوشته های من که تقدیم می کنم به همه آنان که نام این دیار برایشان آشناست .

 بنام خدای مظلومان

سالهای سال پیش مردمی سخت کوش از دیار کریمان کرم کوی دوست که عمری را با مصائب بیشمار دست و پنجه نرم کرده بودند و تحمل سختیهای آنچنانی را در روح و تن خود تنیده بودند در دیاری از کره خاکی بنام سرزمین "هونی" که از جنوب به زمینهای کشاورزی و از شمال به دره بُندر منتهی می شود سکنی گزیدند و امرار معاش می کردند . این مظلوم زادگان خدا دوست در نهایت تنگدستی و عسرت و بدون ادعا به نان بخور و نمیری قانع و شب را به روزتبدیل می کردند تنها قوت روزشان را از مسیر دامداری تهیه و تنوع سفره هایشان نیز در گرو تهیه فراورده های همین روزی خدادادی بود . کشت و زرع ابتدایی و با صعویت آنها نیز به دانه هایی ازغله و حبوبات خلاصه می گشت که تنها در سال های خوب و فراوانی نعمت ممکن بود توشه یک سالشان را جوابگو باشد . رنج و سختی های فراوانی که جهت امرار معاش تحمل می کردند برای هر بشر کنونی که باز گو گردد بی شک غلو در بدبختی تلقی خواهد شد و غیر قابل باور. برای یافتن چراگاهی مناسب جهت گله ها مسیر و راههای سخت ودشواری را طی می نمودند و شاید روزهای متوالی حتی بدون پاپوش و جامه ای مناسب قدمهای سترگ و امیدوارشان را بر تپه ها و سخره های ضمخت می نهادند و بدنبال روزنه ای از امید می گشتند.

هنوز پس از گذشت بالغ بر چهل و هشت سال از سنه 41 حرفهای تنگدستی وخشکسالی آن روز برای هر بچه این سامان آشناست و سختی خود را دهان به دهان به این روزگار رسانیده است .

آری نبود امکانات و بهداشت ، فقر مادی و فرهنگی و اجتماعی همه و همه سالیان سال عرصه را به این دلاور خفتگان روزگار ماضی تنگ و تنگتر می نمود و روز بروز عارضه ای جدید وارد کارزار زندگیشان می کرد.

فوت کردنهای بی دلیل ، از بین رفتن گوسفندان ، خشکسالی ، دزدی و راهزنی های آنچنانی یکی پس از دیگری روایاتی است که گفته های دل پر خون تنها باز ماندگانی است که گاهی بر کناره ای از دیوار های کاهگلی محل تکیه می کنند و غروب آفتاب را دلیلی بر غروب زندگی می دانند .

تمثیل ها و ضرب المثلها ، تکیه کلام ها و همه آنچه از آنان به یادگار مانده نشان از سختی ومشقت دارد .

در این وانفسای درد و الم سروده ها همه غمگین و کارکردها نیز با تأسی از وضعیت روحی غمگین تر از روزگار بوده است .

آری چنین است ......

آری چنین است هنگامی که پس از چندین سال تنه تنومند و کهن گردویی را می بینی که در سخت ترین مکان این دیار جا خوش کرده جای سئوال و پرسش داد چرا اینجا؟؟

جای تامل دارد و تفکر. و مهمتر از این ها مقاومت سرسختانه این تنها بازمانده گان یاد آنان نشان از همدردی طبیعت و اشجار دارد با دل سخت شان .

 و اینکه چگونه سالهای سال گردوهای سر به فلک کشیده محصول دست این غریب زادگان مظلوم با همت فزون سایه خود را جانپناه میراث داران خود کرده اند جای شگفتی دارد .

منتها قصه پر غصه متن من از اینجا شروع می شود که حال دیگر نای نفس کشیدن برای آنان نیز نمانده است . حال دیگر سایه گستری خود را از یاد برده اند و روزی رسانی را کم ارزش می دانند زیرا آنان که به این سنت افتخار می کردند رخت بربستند و یکی پس از دیگری پهنه را به جماعت جدیدی واگذار کردند که در دنیای دیگر غرق می باشند.

حالا دیگر خنکی سایه گردو و طعم دلچسب مغز گردو در این تنوع زندگی پر زرق و برق رنگ باخته و محلی از اعراب ندارد.

دیگر رمه آنچنانی نیست که ضرورت وجود خنکای آفتابگیر و سایه گستر گردو را قدر شناس باشد.

حال دیگر نشانی ییلاق نشین پر آوازه بُندر کج و کوره راهی را معرفی می کند که برای نسل جدید نا آشناست .

چون دیگر آنان که اورا قدر می نهادند رفتند، پس بُندر نیز می رود

بُندر می رود تا وفاداری خویش را ثابت نماید.

بُندر می رود تا نبیند دیگر ارزشی ندارد . بُندر می رود تا سکوت مرگبار بی کسی را تجربه نکند .بُندر می رود تا مظلومیت خود را ثابت کند و نظاره گر این نباشد که هیاهوهای آنچنانی گردوتکن که ناشی از حضور هزاران نفر در زیر و روی شاخسارش بوده تبدیل به استماع آواز جانسوز کلاغهای سیاه و خسته ای شده که روزگار را از بالا نظاره گرند و غریو صدایشان از قدیم تعبیر شومی و نکبت داشته و دارد .

آری گردو شش دونگی با تمام گستره ارباب شمولش ننگ می داند ذلالت را به این شکل شاهد باشد و حال که محمودخان ، ابراهیم خان ، و سران طوایف سلیمانی ، محمدی ، ابراهیمی ، ماریکی و مشهدی عزیز ،صمد فتح اله ، حسین جلال ، محمد ملا(ره) و ... نیستند او نیز به نشانه وفاداری قامت خم می کند و سبزی برگان خود را به خشکسالی ارزانی میدهد و آرام آرام سکوت پر رمز و راز تنه تنومندش را به لرزش و صدای مخوف اره آشنا می سازد و با پهنه کوهسار دره بُندر خداحافظی می کند.

او نیز می رود تا در فضایی نباشد که نفس قدر شناسانش را در خود ندارد و می رود تا ریشه هایش را در زیر همان خاکی مدفون کند که استخوان های اربابان با عزتش حضور دارند. بدرود......

 

 

 

و چند عکس دیگراز بندر تقدیم به دوستداران باغشاه

 

 

 


 
حدود چهارگانه با عجایب هفتگانه
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

باغشاه از لحاظ موقعیت جغرافیایی واقع شده است در ...

منتها از لحاظ موقعیت طبیعی بلحاظ وجود در دل کوه دارای طبیعت و آب و هوای خاصی است که هم به کوه متصل است و تقریبا دو سمت آن را کوه فرا گرفته و هم از دو سمت به جنگل و زمین کشاورزی وصل است .جنگل بادمهای دشتی (الوک) در این منطقه از خصوصیات منحصر به فرد باغشاست که آنرا از روستاهای دیگر متمایز می کند برغم اینکه از لحاظ ارتفاعی از روستاهای نزدیک بالاتر است منتها احاطه کوه این روستا را در زمستان گرمتر از بقیه نگه داشته است.

باغشاه از شرق به کُرچ متصل است که زمینهای کشاورزی بغل باغها را در دسترس قرار می دهد و جاده دسترسی محلی بر زردلو و قنات ملک و از شمال به کوه و کمرای سفید  که یکی از معرفه های اصلی نزد مردم باغشاه دهنه انجیرو است.از غرب به نارو متصل است و تپه نارو و تپه ای که در جنوب غربی باغشاه قرار دارد و معروف به پوزه باغشاست و از جنوب به جنگل بادمی و زمینهای کشاورزی زیر باغا وصل است و جاده اصلی ارتباطی با جاده آسفالت.البته از معرفه های دیگر اکناف باغشاه به (معرقره یا ، دهنه آتش باری ، دهنه خیموکی ، کِلای مهدیاری  ، چشمه وا ، بنه ) می توان اشاره کرد که بی شباهت به عجایب هفت گانه که در زیر اطلاعات آنرا می بینید نیستند.

                                                                   خوش باشید

 

                    معرفی عجایب هفت گانه جهان

معبد آرتمیس

معبد آرتمیس در افوسوس ترکیه یکی از زیباترین بناهای ایام گذشته بود . این بنا با داشتن 100 ستون مرمری زیبا که ارتفاع هر کدام از آنها به 15 متر می رسد یکی از عجایب هفتگانه به حساب می آید . این معبد فضایی را در بر می گرفت که تقریبا چندین برابر وسعت آکروپلیس در آتن بود . میتوان گفت که معبد آرتمیس صعود و سقوطهای بسیاری را در طی قرنها پشت سر گذاشت . این بنا در 600 سال قبل از میلاد ساخته و در550  سال پس از میلاد در آتش سوخت . بعد از آن مجددا به صورت بسیار زیباتر و عظیمتری باز سازی شد . این بنا برای دومین بار دچار حریق شد البته این بار بطور عمدی توسط فردی بنام هروستراتوس که برای به یاد ماندن نامش به این کار دست زد ،ولی این معبد دوباره به اندازه بزرگتر و بسیار بهتر از قبل ساخته شد . این معبد بسیار زیبا درونش با مجسمه های بی نظیر تزیین شده بود . این معبد پا بر جا بود تا زمانیکه بر اثر هجوم بربرها در 262 پس از میلاد برای همیشه از صفحه تاریخ محو شد و هرگز دوباره ساخته نشد . آنچه که از این معبد باقی ماند هم توسط زلزله ها کاملا از بین رفت.

 

 

 مجسمه عظیم الجثه رودس در یونان

 ارتفاع مجسمه عظیم الجثه رودس با پایه اش به اندازه یک ساختمان 15 طبقه امروزی است . این مجسمه یک شاهکار برجسته معماری می باشد که بر روی جزیره رودس در حدود 280 قبل از میلاد ساخته شده است . هیچ کس به درستی نمی داند که این مجسمه شبیه چه بوده و یا در کجا قرار داشته است .نظریه بسیار مورد توجه آن است که مجسمه رودس در روی ورودی لنگرگاهی بنا شده بو ده و پاهای مجسمه در دو طرف قرار داشته است به طوریکه کشتیها از بین پاهای آن عبور می کرده اند . البته این فرضیه بسیار محتمل به نظر می رسد . این بنا مشکلات غیر قابل حل در 3 قرن پیش از میلاد را مطرح می کند . همچنین تجارت در این بندر در زمان احداث این مجسمه دارای رکود شده و این بندر از رونق اقتصادی افتاده است . این مجسمه یکی از عجایب هفتگانه به شمار می رود که برای مدت کوتاهی تقریبا 53 سال پا بر جا بوده است.

اهرام مصر (هرم خوفو )

هرم خوفو بزرگترین هرم در بین اهرام مصر است ، این بنا که قدیمی ترین و بزرگترین بنا در بین عجایب هفتگانه می باشد تنها بنایی است که در حال حاضر وجود دارد . هرم خوفو در 2600 سال قبل از میلاد ساخته شده است . این هرم بلند ترین بنای ساخته شده دست بشر از 4400 سال پیش تا سال 1889 بود ،زمانیکه برج ایفل با ارتفاع 300 متر ساخته شد . محدوده هرم خوفو به اندازه 6 قطعه زمین شهری عظیم می باشد . بیشتر سنگ های بکاررفته در این بنا به بزرگی سنگهای عظیمی هستند که بوسیله کامیون حمل مشوند . سطح خارجی زمختی که ما امروزه از تین هرم می بینیم مقبره فرعونی بنام خوفو بوده که در آن زمان پوشیده شده از سنگهای آهکصیقلی و زیبایی بوده است. فرمانروایان بعدی این سنگهای با ارزش را متعاقبا برای ساختن بنای خودشان می دزدیدند . این عمل باعث شد که از ارتفاع هرم 5 درصد کم شود و به ارتفاع فعلی اش که 138 متر است برسد . هرم خوفو دارای سه اتاق دفن اجساد است . اتاق اول محل دفن شاه ، اتاق دوم محل دفن ملکه و اتاق سوم که برای رد گم کردن دزدان هرم بوده است.

 

باغهای معلق بابل در عراق

در عراق باغهای معلق بابل یکی از بحث انگیزترین عجایب هفتگانه می باشد چرا که هنوز برخی از باستانشناسان در وجود داشتن آنها شک دارند. بعد از بدست آمدن اسناد اصلی و خرابه های بر جا مانده از آن زمان وجود داشتن آنها ثابت شد البته در مقیاسی کمتر از آنچه تصور می شود . در این میان سئوالی مطرح است که این باغهای معلق چرا ساخته شده اند؟ در پاسخ این سئوال می توان گفت که موثق ترین سند حاکی از آن است که شاه نبوچاد نزار دوم که دارای شهرت مذهبی می باشد این بنای عجیب را برای خوشحال کردن همسرش در 6 قرن قبل از میلاد ساخت چرا که همسرش از دیدن چشم انداز صحرا مانند بابیلون دچار دلتنگی برای محل زندگی اش شده بودجایی که دارای کوهها و جنگلهای سرسبزی بود به همین خاطر به دستور شاه تپه مصنوعی سبز وخرمی ساخته شد که دارای درختان و گلها و گیاهان زیبایی بود . بعضی ها می گویند که یک ملکه آشوری قدرتمند باغهای معلق را برای تفریح و سرگرمی خودش ساخته است و افراد دیگری عقیده دارند که این باغها به دستور یک شاه آشوری ساخته شده است .

 

مجسمه زئوس

مجسمه زئوس خدای یونان در المپیا یکی از عظیم ترین مجسمه های جهان است . این اثر در 450 سال قبل از میلاد توسط مجسمه ساز معروفی بنام فیدیاس ساخته شد این هنرمند همان کسی بود که مجسمه خدای آتنا را هم برای معبد پارتنون در آتن ساخت . ارتفاع مجسمه زئوس در حدود 12 متر بود . بدن این مجسمه را از عاج فیل و ردا و موها و ریشش را از طلا ساخته بودند . این اثر ارتفاعش چنان بود که با سقف معبد زئوس بر خورد می کرد . فید یاس با این کار می خواست اقتدار و نیرومندی زئوس را نشان دهد . مجسمه زئوس در معبد زئوس که طول آن به 64 متر می رسید قرار داشت . 72 ستون خارجی این معبد که به سبک معماری قدیم یونان بودند این معبد را دارای معماری خیره کننده ای کرده بودند . سنگفرش آن نیز با مجسمه های بی نظیری تزیین گشته بود . مجسمه زئوس در حدود 850 سال در این معبد قرار داشت تا هنگامیکه بعضی از یونانیها آنرا به استانبول منتقل کردند . البته این زیاد طول نکشید چرا که محل جدید نیز در آتش سوخت و این مجسمه برای همیشه از بین رفت.

 

مقبره هالیکارناسوس در ترکیه

مقبره هالیکارناسوس در 4 قرن قبل از میلاد نه تنها بسیار پر ابهت و پر عظمت بود بلکه به صورت زیبایی با ستونها و مجسمه ها تزیین شده بود . سقف این مقبره با مجسمه هایی از اسبها تزیین شده بود اسبهایی که ارابه شاه ماسولوس و همسرش ملکه آرتمیسیا را می کشیدند . ارتفاع این مقبره مرمری به اندازه یک ساختمان 14 طبقه بود . از نقطه نظر استراتژیکی دامنه کوه درست مشرف به هالیکارناسوس و خلیج آن بود . ملکه آرتمیسیا فرمان ساخت این مقبره را در هالیکارناسوس برای همسرش در 353 سال قبل از میلاد صادر کرد . ملکه این بنا را برای قدر دانی از همسرش ساخت و به این منظور بهترین هنرمندان و مجسمه سازان آن زمان را گرد آورد . شاه ماسالوس تنها حکمران ایالتی معمولی در بین امپراطوری های عظیم ایرانی در 2300 سال پیش بود . ملکه آرتمیسیا دو سال پس از همسرش ، شاه ماسالوس که برادرش هم بود در گذشت . او در کنار شاه در مقبره هالیکارناسوس دفن شد . این بنا در حدود 17 قرن پا برجا بود و در 1400 سال بعد از میلاد بر اثر زلزله فرو ریخت .

 

فانوس الکساندریا

فانوس الکساندریا یکی از بزرگ ترین شاهکارهای روزگار باستان است. ارتفاع این بنا حداقل به اندازه یک ساختمان 40 طبقه امروزی بود و برای 16 قرن پابرجا بود. برخلاف عجایب دیگر، فانوس الکساندریا استفاده های عملی بسیاری داشت.

این بنا به کشتی های دریانوردی کمک می کرد که اسکله ها را به راحتی پیدا کنند و با ایمنی کامل داخل آن شوند چرا که تنگه های خطرناک دقیقاً خارج از بندرها قرار داشتند. ارتش نیز از این فانوس برای پیدا کردن کشتی های دشمنان استفاده می کرد. این بنا ظاهراً ساختار جامدی داشته است و برای 1600 سال باقی بوده است اما با وجود این بر اثر توفان های دریایی زمستان و زلزله های بسیار از بین رفته است. فانوس الکساندریا دو نوع برج دیده بانی داشت که در نوک آن قرار داشتند.به جز اهرام مصر فانوس الکساندریا بلند ترین ساختمان جهان بود البته این تا زمانی بود که برج ایفل در 1889 ساخته شد.

 

 

 

 


 
جوبش ها
ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۸  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

با خبر شدیم که پریروز باغشاه باران خوبی آمده است گرچه فصل بهار است  و بارندگی کم است مثل فصل زمستان اثر بخشی نداشته باشد منتها در تغییر هوا و ایجاد طراوت نقش بسزایی دارد از طرفی در باغشاه هنوز جو بش ها سبز هستند و منتظر لطف خداوندی که خداوند نیز این لطف را به این خطه ارزانی داشته و روز شنبه چند پایه باران خوب باریده است و الحمد ا... وضع منطقه را دگرگون کرده است.خدایا شکرت

البته این بارندگی نه اینکه برای بش ها خوب است بلکه برای جازها و بوته های اطراف نیز کاملا مفید است و از طرفی آب بعضی قنات ها را که نوسان خشکسالی در آنها تاثیر گذاشته  بشدت تقویت می کند.

خلاصه اینکه این رحمت خدا برای هر قسمتی خوب است و لطف خود را دارد.

الان مطمئنا آب در دره بندر شدت یافته و در تنگل نیز آب موجود است و کندر تیل هم بی نصیب نیست و از طرفی سرریز این آبها همگی در رودخانه های رودر و کندرتیل به سمت قدروخونه جاری می شود و آنجا نیز سرزمینهای خشکیده این سازمان را آبیاری می کند.

                                                                           الحمداله


 
آب نامه
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۳  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

بله بعد از اینکه با خبر شدیم قنات باغشاه به آب آمده و تعطیلات نوروزی نیز این فرصت را داد تا از نزدیک وضعیت را بهتر بررسی کنیم لذا به جای جای قنات و استخر و باغها و محل کشت سرزدیم اول اینکه نظر به عدم وجود چند ساله آب در قنات و استخر متاسفانه این محل به محل بازی بچه ها تبدیل شده بود و کف استخر شکافهایی برداشته بود که آب در زیر استخر و در باغ ابراهیم جاری بود و این جای نگرانی داشت .

ثانیا اینکه با توجه به آب موجود و چند بارندگی زمستان امسال کشاورزان تمامی زمینهای زراعی موجود را کاشته بودند و الحمداله گندم خوبی هم سبز شده بود.انشاء ا... که این همت ادامه داشته و سرسبزی چند ماهی ماندگار.

ولی آنچه از همه مهمتر بود شادابی کشاورزان و اهالی باغشاه بود که از این وضعیت خوشحال بودند امسال بعد از چند سال در باغها و اطراف باغشاه مجددا گیاه و گل و بوته روئیده بود و بوته های «شیفکو»، «خاکشیر» خودنمایی خاصی می کردند و گلهای پهن سبز و زرد آنها نشانی از بهار طبیعت را داشت .شکوفه های گلابی و آلوچه شادابی خاصی را به فضا بخشیده بودند و سرسبزی کف باغها مزید بر علت شده بودند که چند عکس زیر نشانی از این شادابی و طراوت و روانی آب در جوی های خشکیده باغشاه دارد.


 
سال 89 پس از چهارده روز
ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٥  کلمات کلیدی: دست نوشته های من ، تصاویر

بالاخره سال جدید وارد شد و پس از گذشت ایام آغازین خود در حال جاری شدن به ایام کاری معمولی می شود و افراد مختلف پس از چند روز گشت و گذر به کاشانه خود باز می گردند و زندگی معمولی خویش را آغاز می کنند اما امسال پس از سه سال قبل در باغشاه چهره بهتری از خود بجای گذاشته است زیرا اگرچه امسال ، بارندگی برف داشتیم اما بارش های باران  بالاخره توانست آب را از قنات خشکیده باغشاه جاری کند و اطراف باغشاه را کمی سبزتر نماید الان پس از گذشت چند سال خشکسالی متوالی تعدادی از درختان دوباره آب خوردن را می آموزند و زمین های کشاورزی سبزی و رشد گیاه را در خود تجربه می کنند امید است خداوند مجدداً در این ایام در رحمتش را برای مردم خسته ولی شاکر این سامان باز نماید و با ریزش بارانی بهاری این طراوت را امتداد بخشد .

چند عکس زیبا و نوروز باغشاه هدیه سال 89

 

 

 

 

 

 

 


 
مامنو
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٧  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

«مامنو»  یکی از آداب و رسوم خاص در باغشاه بود که بعنوان یک نگرش سنتی به آن نگاه می شد.بدین ترتیب که در شب جمعه آخرسال مردم عقیده داشتن علاوه بر اینکه چیزی برای خیرات و فاتحه خوانی درست کنند  حتما می بایست چیز دیگری نیز درست کنند و شب را در سفره بگذارند که عموما یک نوع غذای سنتی خاص  بود مثل کماچ سهن که عقیده داشتند در این شب خواجه خضربه همه خانه ها نظارت می کند و هرکس سفره اش پرباشد و دعا می کند که همیشه سفره اش پر و خالی بودن آنرا امری نکوهیده میدانستند و بنا به عمل به این رسم پنج شنبه آخر سال معمولا بچه ها شکمی از عزا در می آوردند و برای همین همیشه از اسم «مامنو» به نیکی یاد می کنند.


 
سرمشک
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

امروز قصد دارم بخاطر یکی از دوستان عزیزم از مرز باغشاه پا را فراتر بگذارم و سری به سرمشک بزنم

در نوشته های سابق نظری به شرق و غرب و شمال و جنوب باغشاه داشتیم ولی کمی آنطرفتر در شرق باغشاه جاده آسفالت مسیر به سمت هنزاء را ادامه دهی پس از گذر از کندرتیل اولین فرعی سمت چپ به سمت گلوچار جدا می شوی و وارد دره ای بسیار زیبا و سربه فلک کشیده می گردی که با پوشش گیاهی منحصر به فردی خود را با درختان زیبای بنه – کهکم – اوورس – الوک و بوته های بسیار متفاوت آراسته است عموما در کف این دره آب روانی نیز جاری است که پیچ و تاب منحصر به موقعیت خاص جاده را گاها از کف رودخانه عبور می دهد تا خنکی آب لذت این سفر را دو چندان سازد در گذر از این ارتفاعات مدتی ارتباط شما با آبادیهای مسکونی قطع می گردد فقط صعود و سقوط تپه ماهورهای پوشیده  از گیاه را تنها همراه خود می بینی و هر از گاهی قشنگی گله ای از گوسفندان که بر پهنه این طبیعت آرام گرفته اند نظر را بر خود جذب می کند یا زنگوله دلنوازی که بر گردن گوسفندی شاخص است با آهنگ خاص خود موسیقی بسیار زیبایی را زمزمه گوش شما می کند که آرامش این صدا وصف ناپذیر است و قابل قیاس با هیچ پاپ جهانشمولی نمی باشد.

پس از رسیدن به اولین آبادیهای موجود که با فاصله چند متری از جاده بر پهنه این طبیعت زیبا خفته اند از دور و نزدیک نشانی از سکونت هویدا میگردد و کشت و زرع اطراف جاده جای بوته های صحرایی را پر میکند و گردوهای نوچه ای که در میان یونجه کاریها ی موجود است نسیمی از خنکای طبیعت را با برگهای خود پردازش می کنند و در گذر از اولین روستا که مهد و لحد چندین رزمنده دلاور و شهید والا مقام این سامان است به چند پستی و بلندی نفس گیر می رسی که گذر از آنها شما را در مدخل درّه سر مشک قرار میدهد . از شیب کناره تپه که خود را به زیر سایه اولین گردوی کهن برسانی تغییر ناگهانی فضا و هوا خود بخود در سراسر وجودت تاثیر میگذارد و کمی جلوتر که قدم گذاری چادرهای عشایر سر زنده ای را مشاهده میکنی که حلاوت یک زندگی بی آلایش را تجربه میکنند و سکوت در عین آرامش را . با اندک نگاهی به اطراف هر لحظه بر افکارت و تمام وجودت این خواسته غلبه میکند که ای کاش خدا چنین فضا و آرامشی به من نیز عطا میکرد . هر چه قدم جلوتر گذاری و وارد پیچ و تاب دره سرمشک شوی بزرگی خدا را در آفرینش طبیعت زیبا و تاثیر گذار فراوانتر خواهی دید و اشک حسرت و شوق را حتما تجربه خواهی کرد .

درختان گردوی کهنسالی که مایه زیبایی و آرامش طبیعت غیر قابل وصف این گذر می باشند چنان بر افکار شما سایه می افکند که غم هر دنیایی را به فراموشی می سپارد و چنانچه مجالی یافت کنی و از مشکهای دوغ خنکی که در جلوی پلاس هر عشایر است لیوانی بنوشی برای همیشه خوردن دوغ چوپان و کاله را به فراموشی خواهی سپرد و لهجه خاص علیدادیهای ساکن مزید بر لذتی است که از سر مشک با تمام وجود احساس کرده ای .

(( خوش و بلند نظر باشید چون گردوهای زمین اجاغ ))


 
گندم برشته
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۱  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

گندم برشته نام آجیل محلی و بومی منطقه می باشد.خصوصا باغشاه که هر رهگذر این دیار ما با آن انس و الفتی خاص دارد .در ادوار گذشته به دلایل مختلف اعم از عدم وجود مرکز خرید یا عدم وجود تنقلات آماده و مضافا وجود مواد اولیه گندم برشته در باغشاه قبل از عید یکی از آجیلهایی که عموما توسط اهالی ساخته می شد همین گندم برشته بود بدین طریق که هر خانواده مقداری گندم با کیفیت و مغزدار را که از قبل تهیه شده بود در این هنگام بیرون می آوردند و پاک می کردند و در (تاوه ای ) که وجود داشت می ریختند و با حرارت ناشی از هیزم شروع به تهیه می کردند . البته این گندم برشته تنها به همین گندم خلاصه نمی شد و نخود و مغروک و دنده زردلی (هسته زردالو) نیز جزء مخلفات آن بود و بنا به وسع خانواده ها تنوع این آجیل متفاوت بود و بالاخره این گندم برشته آجیل موجود و دائمی آن منطقه بود.

گرچه عموما تخمه نیز وجود داشت البته آنهم تخمه محلی که از (روز گردونها) تهیه شده بود که گاها این تخمه نیز مخلفات دیگری با خود داشت چون شرح صدر

و گهگاهی دانه ای انجیر محلی یا پرهلو یا قیسی و جوز قند که آجیل با کلاس بودند پیدا می شد – تا مجالی دیگر یا حق

زندگیتان چون جوزه قند شیرین  و خوش طعم باشد


 
پیش کش
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٠  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

یواش یواش به طرف عید می رویم به طرف لحظه تغییر و تحول سال ، به طرف فصل تبدیل هوا به سوی لطافت .

 


در دهه ی قبل در چنین ایامی کم کم از سردی هوا کاسته می شد و کنار دیوار نشستن پیرمردان و آفتاب گرفتن دیگر دلنشینی روزهای چله را نداشت .

کهره ها بزرگ شده بودند و نیاز به بیرون رفتن داشتند و همراهی کردن چوپانی هر چند کم تجربه

عصرها ورود گوسفندان بزرگ که با گله وارد می شوند دیدن دارد و مهم تر از آن لحظه انتظار پیرمردان و پیرزنانی که کیسه های کوچک جو را در دست دارند تا به بزهای ضعیف تر بدهند جذابیت خاص خود را دارد .

آنها که در جلوی خانه مرغ دارند در این هنگام مقداری دانه بعنوان شام برای مرغهای خود می ریزند و مرغها نیز پس از خوردن بطور غریزی بطرف لانه می روند و آرام می گیرند .گرچه هرازگاهی درگیری چند مرغ با هم سبب ایجاد صدا و بیرون پریدن یکی می شد اما این ماجرا چند لحظه ای بیشتر بطول نمی انجامید و با گرفتن درب لانه آرامش بر آن محیط نیز حاکم می شد و پیرزن روستای ما امر رسیدگی به گوسفندان را پیگیری می کند و چنانچه شیری بیشتر از سیر کهره ها داشتند می دوشیدند بعضی از بزها جو تهیه شده را در ظرف میل می کنند و برخی دیگر بعلت پرتنشی و پرهیز از تعدی به حقوق دیگران در کیسه ای که بدین عنوان تهیه شده ( چنته ) غذای مربوطه را جداگانه و سلف سرویس صرف می کنند .

با جمع کردن کهره ها و تجمع آنها در کُرم یا گُلاوه لحظه حضور اجباری بزها در طویله فرا میرسد .

گرچه طویله زدن آداب خاصی دارد و تقریباً همه باید صبر کنند تا کار کلی به پایان برسد و بصورت یکجا این امر صورت پذیرد منتها افرادی که تعداد کمتری دارند یا زرنگی بیشتر در این فعل پیش قدمند .

بالاخره پس از بستن درب طویله که آن نیز امری است فنی و نیاز به مهارت خاص دارد آخرین قدمهای پیرمردان و زنان خسته را کوچه های باغشاه با خود مرور می کنند و صداها یکی پس از دیگری قطع می شد و سکوت بر روستا حاکم .

تنها اتاق های کاهگلی می مانند و بخاری هیزمی که معمولاً در جدار دیوار حفر شده و آرامش نسبی جهت صرف یک چای بسیار چسبنده حکمفرما می شود و مختصر شامی که توسط خانم خانواده آماده شده پایان بخش یک روز کاری است و ساعتی بیش نمی پاید که شب آرام و پرستاره باغشاه غرق در رویای مردان و زنان خستگی ناپذیر این دیار می شود تا مجالی دیگر و یادی دیگر 

وقت شما نیز بخیر باد خداوند نگهدارتان


 
صنعت در باغشاه ( بهانه )
ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٥  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

روزگار ماضی (دهه پنجاه و شصت) تمام صنعت باغشاه منحصر می شد به ساخت تبر ، بیل ، سکچ ، داس ، (دارس) ، منگال ،کجک ، هستم ، پله روف ، انبر ، میخ طویله ، سرتبر و . . .  این وسایل ابزار مورد استفاده مردم باغشاه بود و معمولاً در تمام منازل استفاده داشت و صنعتگر این مصنوعات نیز در هر روستا یک شخص بود که عموماً به کاسب کار معروف بود .

در باغشاه این شغل توسط محمد داودی (ره) معروف به محمد اوستا پیگیری می شد و ایشان که شخصی بسیار مهربان و خوش قلب بود در بین مردم محبوبیت فراوان داشت و امرار و معاش زندگی وی نیز از طریق ساخت و ساز همین ابزار آلات صورت می گرفت . ایشان در منزل اتاقی را تحت همین عنوان داشت و با داشتن سیستمی بنام کوره که کار گرم کردن و حرارت دادن به آهن و فولاد را بر عهده داشت و یک سندان و چند چکش به کار خود مشغول بود . سیستم کوره برای ما بچه های باغشاه بسیار جذابیت داشت و اگر هر از گاهی وقتی پیدا       می شد روزانه مروری بر آن می شد زیرا کار دمش هوا (باد ) را که بوسیله یک پوست ساخته شده گوسفند بود معمولاً بچه ها انجام می دادند .

محمد اوستا در اوج نداریها و سختیهای آن زمان همیشه روحیه ای بسیار باز و شاد داشت و با مردم خوب برخورد می نمود و در زندگی مردم شریک بود .

محمد اوستا علاوه بر کار ساخت ابزار فوق کار قلاگری ظروف را نیز انجام می داد که این کار جذابیت خاصی داشت زیرا اول ظروف را با شن و ماسه کف جو می سابیدند و سپس طی یک سلسله اقدامات خاص قلاع با قلع اندود می کردند که دیدن آن صحنه ها بسیار زیبا بود گرچه گاهی قلاگرهای دوره گرد اعزامی از رابُر نیز وارد روستا می شدند و بساط خود را زیر گردو پهن می کردند ولی عموماً این دوره گردها در تابستان که عشایرها به باغشاه می آمدند وارد می شدند و گریزی می زدند . بالاخره محمد اوستا پس از سالها همراهی با مردم باغشاه در تاریخ16/9/8۶در سن85 سالگی دعوت حق را لبیک گفت و به دیار باقی شتافت

روحش شاد و داود پیغمبر شفیعش باد


 
یک خبر جدید : قنات باغشاه به آب آمد
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۸  کلمات کلیدی: تصاویر ، دست نوشته های من

 

 

خدایا سپاس سزاوار درگاه بی نیاز توست که نیاز همه نیازمندان را بی منت برآورده می سازی ، خدایا بندگی بر درگهی لازم است که ذات بی منتهایش بلا ازل است و کرمش کرم است و رحمتش رحمانیت .

خدایا خود میدانی که بی آلایش ترین بندگانت در این وادی با کمترین بهره از دنیا فقط با نیت بندگی خودت روزگار را سپری می کنند و کمر خمیده را بر دیوارهای کاهگلی تکیه داده اند و دستشان از هر فرجامی کوتاه است و دل و دیده را بهم تنیده و به سوی آستانت دراز نموده اند و ادعونی استجب لکم را به معنای واقعی بر مغز استخوان جاری ساخته اند و حال شاکریم از این رأفت و رحمتت که دگرباره بارقه امید را از بطن خاک این سرزمین نمودار ساختی و آب زلالی را بر قنات خشکیده این روستا جاری .

                      خدایا شکرت

چند عکس زیبا به یمن این شادباش

 

 

 

 

 

 


 
تَنگَل
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٧  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

بنام خدای خوب آفرین

شمال روستاهای حوزه محل ما محدود می شود به  دو دره که توسط چند رشته کوه پایدار گردیده اند از زمان اجداد گذشته به دلیل وجود آب در این دره ها تعدادی درخت سردسیری خصوصا گردو در آنجا کاشته شده است و چند باغ نیز وجود دارد با تنوع درختهای سردسیری متفاوت .

این منطقه بعلت خنک بودن و برف گیری در قدیم الایام محل قشلاق عشایر بوده است و نظر به تنوع گیاهان موجود ، مرتع مناسبی برای چرای چند روزه گوسفندان و گله عشایر آنروزگار بوده و عموم درختان نیز در پایان تابستان و اوایل پاییز ثمر خود را می دهند و مردم محل نیز بعلت وجود سرمای بالای آن محدوده ترک آن دیار می کرده اند در دهه های مورد بحث این وبلاگ که بیشتر به پنجاه و شصت محدود می شود دیگر کمتر کسی در آن محل اتراق می کرد تعداد محدودی از اهالی روستای مجاور برای چند سال به تنگل یعنی ابتدای دره کوچ می کردند و اقامت و پس از چند ماهی حضور بر سر مزارع و مراتع و جمع آوری محصولات مجددا به روستاهای مجاور بازمی گشتند این دو دره یکی پلنگی نام دارد و دیگری بُندر که بندر از تنگل شروع می شود و دره ای بسیار بزرگ راشامل می شود که درختانی سربفلک کشیده . آنرا آراسته اند که یادگار تحمل رنج و سختی اجداد ما در سالیان سال قبل می باشند بدلیل وجود و ارتفاع بلند در اطراف این تنگه که به تنگ بندر نیز معروف می باشد عموما در کف دره آفتابی دیده نمی شود و اگر نوری هم از ستیغ آن قلل گذشته باشد برگهای پهن و زیبای گردو فرصت پرتو افشانی و خود نمایی به او نمی دهند و به همین مناسبت در گرمترین روزهای تیرماه خنک ترین لحظات را می توانید در پای درختان این نقطه تجربه کنید و با خوردن جرعه ای آب از چشمه زمین کَل همیشه آب معدنی دماوند را به فراموشی بسپارید

«راستی بزرگی و شوکت خداوند فقط برازنده درگاه خود اوست که کرامتش کران ندارد و عنایتش مکان نمی شناسد». زیرا امروزه انسانها برای ساختن محلی جهت تنوع و تفریح فضای سبز بااستفاده از مهندسین ، مشاورین و آخرین روشهای دریافتی خود را به آب و آتش می زنند تا یک فضای تصنعی بی روح ایجاد نمایند ولی همه این تدابیر بدست خالق بی نهایت در یک وادی از این پهنه  بدون نیاز به پیمانکار و ناظر و مشاوره بی منت ایجاد گردیده و عده ای مردم ساده زیست و سخت کوش ثناگوی این رافت.

محدوده تنگل که از بعد از " گدُارکتُ ماری" شروع میشود در ابتدا ، تنوع گیاهی دارد که شامل (( درمن ، رغنط ، چله ، کورو ، علف خر گوشو ، دونشت ، کرکیچ ، قونسق ، ... )) می شود شروع و بعد از سر بالایی گدار فوق که توسط سنگ دانه های سبز رنگی پوشیده شده است با پوشش گیاهی متنوع و درختی خودنمایی میکند و سر و کله ، بادوم دشتی ( الوک) کهَکمُ و اوِورُس ، ... پیدا می شود محل اصلی تنگل که بدون سکنه و ساختمان خاصی است به " دهن تنگل " معروف است و تنها دو اتاق که به زیارتگاه سید خوش نام و پیر خوش نام معروفیت دارند بناهای این محل می باشند و جوی آب نسبتا خوبی که از این محل میگذرد و باغ معروف مش حسن .

در کنار این محلها با فواصل چند صد متر یا کیلومتری محل کاشت غلات و عدس و نخود نیز می باشد و استخر مزبور نیز در همین محل است و در شیب دره ای که جوی  تنگل برآن سوار است تعدادی گردو متعلق به افراد متفاوت وجود دارد و با پیشروی به قسمت شمال تنگل جاده و جو با هم از ارتفاع به زیر می آیند و در کف دره جای می گیرند و پیچ و خمهای دره را می پیمایند پس از گذشتن کیلومتری از کف دره به " گِلی " می رسید و مسیرهای محتلفی را با عناوین محلی خاصی یکی پس از دیگری کنار می گذارید تا به زمین گردوهای شش دونگی – اجاق محمدیها – زمین کل ، زمین گردو ، زمین تخت ملا ، کندرنظری ، کندر بلالی ، کندر لری ، شیشتو ، سرخو و مرغزار برسی که انتهای دره بندر محسوب می شود و هر کدام را از این اماکن دارای سر و رمز و رازی است که خدا میداند و مردم صبور این خطه . بهترین روزهای این پهنه ایام گردو تکن است که در جای خود باشرحی مفصل تر به آن خواهم پرداخت . گر چه هر چه بتوانم در این شرح قلم بزنم نتوانسته ام اندکی از دین این دیار را برخود اداء نمایم . منتهی فشردگی روزگار و زرق و برق ایام فرصتی بیش از این را به من نمیدهد که بتوانم بیشتر با دل خود خلوت کنم و بر عقل خود چیره شوم و تفکرات را با انشایی معقول بر صفحه کاغذ آورم پس تا مجالی دیگر یا حق .

                       خرم و سر بلند و پایدار باشید چون گردو شش دونگی

 

 

 


 
روز تیغ
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

با عرض پوزش از باغشاهیهای گرامی

متاسفانه بدلیل برخی مشکلات در ایام محرم نتوانستیم خبری از محرم باغشاه در چند سال پیش درج نماییم لذا در اینجا با تاخیر شرح گذری بر این ایام را ذکر می نماییم.

روز تیغ

یکی دیگر از روزها و ایام بیاد ماندنی ایام محرم بود که معمولا تغییری در حال و هوای آنزمان حاصل می شد و هیچ کس شادی یا برنامه تفریحی دیگری نداشت ، باغشاه ، خیلی برنامه خاصی نداشت ولی قنات ملک دسته می گرفتند و خدا رحمت کند محمود کربلایی و بعضی موقعها آقاجان و علی شیر نوحه ای می خواندند و سینه زنی می شد ولی اصل عزاداری آن زمان که تعزیه «شویه» بود در جواران بود. از اول محرم تا روز دهم  تعزیه برقرار بود و روز تاسوعا و عاشورا خصوصا عاشورا اکثر روستاهای اطراف به سمت جواران می رفتند و به قول معروف روز تیغ می رفتند «گوش شویه» و واقعا حال و هوای خاصی بود و فقط با دیدن آدمهایی شبیه خوان صدای گریه بلند می شد و تاظهر همه در همان اطراف قنات دور شویه می چرخید و بعد از اتمام هرکسی به سمت روستای خودش می رفت و البته همه پیاده باغشایی ها و قنات ملک و زردلو که معمولا از راه گدارجواران آمده بود نیز همگی پیاده حرکت می کردند حداقل یک ساعت و نیم دوساعت می بایست رفت تا به منزل رسید. در تعزیه چیزهای خاصی بود که برای بچه های آنزمان جالب توجه بود « دسته جعفر جنی ، کشته شدن ابوالفضل،اباعبداله،آمدن قمر وزیر و تیر اندازی و شکار شیر ، .....» و از همه آدمهای اون زمان بیشترین نقش را محمد نبی (ره) داشت که معروف بود به معنوی خانم که وظیفه برقراری نظم در اطراف تعزیه را داشت و حداقل این یک نفر را همه می شناختند و این جریان تعزیه و شویه  تا چند روز بین بچه هاو مدرسه بازخوانی می شد و تقریبا نقل محافل بود و در صف مدرسه از قنات ملک تا باغشاه هم گهگاهی نیم مروری می شد و هرکس به تناسب استعدادش نقشی را ایفاء می کرد.

از دیگر مسائل و رویه های مهم آنزمان عزاداری بود که بعلت فوت بعضی افراد پیش می آمد که دارای آئین خاص خود بود خصوصا اگر فوت شده جوان بود که حداقل چهل روز و حداکثر تا یکسال دیگر خیلی از مسائل که جنبه شادی داشت از دستور کار خانواده های وابسته حذف می شد و در آنزمان ضبط یا وسیله دیگری نبود  و فقط رادیو و رادیو نیز ممنوع می شد و توسط بزرگترها جمع آوری می شد و حق روشن کردن آنرا کسی نداشت.


 
واقعا همین هستیم
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

چند پندی از قوطی عطار....

ما امروز خانه های بزرگتر ولی خانواده های کوچکتر داریم.ما راحتی بیشتر اما زمان کمتر ، مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پائین تر ، آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم.متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر ، داروها بیشتر اما سلامتی کمتر، بدون ملاحضه ایام را می گذرانیم.خیلی کم می خندیم ، خیلی تند رانندگی می کنیم ، خیلی زود عصبانی می شویم ، تا دیر وقت بیدار می مانیم ، خیلی خسته از خواب بیدار می شویم ، خیلی کم مطالعه می کنیم ، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم

چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است.خیلی زیاد صحبت می کنیم ، به اندازه کافی دوست نداریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم.

زندگی ساختن را یادگرفته ایم اما نه زندگی کردن را

تنها به زندگی سالهای عمر افزوده ایم نه زندگی را به سالهای عمر

ما ساختمانهای بلند داریم اما طبع کوتاهتر

بزرگراههای پهن تر اما دیدگاههای باریک تر ، بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم.بیشتر می خندیم اما کمتر لذت می بریم.ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای همسایه جدیدمان از یکسوی خیابان به آن سو برویم.

فضای بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضای درون را

ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را.بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم

بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم

عجله کردن را آموخته ایم اما نه صبر کردن را . درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر.کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات را نگهداری کنیم ، تا روش های بیشتری تولید کنیم ، اما ارتباطات کمتری داریم.ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم.اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است.مردان بلند قامت اما شخصیت کوتاه فکر.فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذایی بیشتر اما تغذیه ناسالمتر ، درآمد بیشتر اما طلاق هم بیشتر.منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده ، بدین دلیل است که پیشنهاد  می کنم از امروز هیچ چیز را برای موقعیت های خاص نگذاریم.برای هر روز زندگی یک موقعیت خاص است.

در جستجوی دانش باشیم ، بیشتر بخوانیم ، در ایوان بنشینیم و منظره را تحسین کنیم.بدون آنکه توجهی به نیازها داشته باشیم ، زمان بیشتری را با خانواده و دوستان بگذرانیم.

غذای مورد علاقه خود را بخوریم و جاهایی را که دوست داریم ببینیم.زندگی فقط بقا نیست بلکه زنجیره ای از لحظه های لذت بخش است.از جام کریستال خود استفاده کنیم.بهترین عطرمان را برای روز مبادا نگه نداریم و هرلحظه را که دوست داشتیم از آن استفاده کنیم


 
سده
ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

در این ایام حال و هوای باغشاه سده ای است اما نه سده کنونی . سده دو یا سه دهه قبل و اینکه سده چه بود و چه می شد ...

با نزدیک شدن به اواسط فصل زمستان کم کم حرف و صحبت سده شروع می شد و مشغولیت چندین روزه ای برای بچه ها و امر مشترک جدیدی در دستور کار قرار می گرفت (جمع آوری هیزم برای سده) هر عصر هنگامی که از مدرسه بر می گشتیم عموما از همان طرف به سمت بالای آبادی که پشت خونه درویش بود و محل استقرار دائمی سده حرکت می کردند و با هم بطرف دهنه انجیرو می رفتند و همه موظف بودند بلاقید با شاخه ای هیزم هرچه بزرگتر بهتر برگردند و این کار تحت نظم خاصی انجام می شد و معمولا کم کاری و از زیر در رفتن نداشت و همه به قدر توان یا بیش از آن سهم روز خود را جمع می کردند و به محل مورد نظر می آوردند و روی هم می گذاشتند و معمولا چند لحظه ای را نیز در همان جا به تفسیر کار و چگونگی پیشرفت و مقایسه با سده سایر روستاها می پرداختند و تا دیداری دوباره همدیگر را ترک می کردند و هرکس به سمت خانه خود می رفت این تلاش ادامه داشت و هرچه به سده نزدیک تر می شدیم ، پیگیری فزونی می یافت و عده ای هم چیدن را رهبری می کردند بالاخره بزرگترها هم چندگاهی یک سری می زدند و نکته ای می گفتند و معمولا بعضی افراد خصوصا چوپونها که در روستاهای اطراف گشت و گذاری داشتند و سده دیگران را دیده بودند مقایسه ای می کردند وارائه رهنمودی نیز می نمودند.شب سده به گفته بزرگان و قدیمیا یعنی آغاز گرم شدن زمین و رفتن سرما و یخ بندان بود و دهم بهمن ماه بود و شعار آن موقع همه این بود «سده سده پنجاه شوی دیگه تا نوروزه»

شور و هیجان با روزهای پایانی دهه اول بهمن به اوج خود می رسید و کم کم غروب نهم بهمن فرا می رسید و شب سده با تاریکی اش دلها را روشن می کرد بچه ها تماما خرد و کلان و بزرگترها نیز عموما خود را به کنار تلی از هیزم می رساندند و با تاریک شدن کامل هوا سده را آتش می زدند.البته ابتدا نگاه به روستاهای  اطراف دردل تاریکی می کردند که کدام روستا اول شروع کرده و میزان آن از روی شعله مشخص می شد چه قدر است.باغشاه چون در بلندی و ارتفاع قرار داشت معمولا دید بیشتری داشت چه رسد به اینکه بعلت وجود بادامهای دشتی و جنگل هیزم فراوانتری نیز در دسترس بود.بالاخره سده تا حدود یک ساعتی می سوخت و شعله ای بسیار قوی از آن زبانه می کشید و شادی در اوج خود در چهره بچه ها موج می زد تا هنگامی که آتش از شعله وری دست بر می داشت یواش یواش بچه ها آماده می شدند برای تشکیل صف و دسته حرکت به سمت منازل و ادای بقیه ماجرا .

رسم بر این بود که بچه ها با تشکیل گروهی به سمت منازل می رفتند وشروع به خواندن شعاری می کردند و در پشت در هر خانه چند لحظه سرودها را تکرار می کردند تا صاحبخانه بیاید و چیزی به آنها بدهد و معمولا آرد،آجیل یا شکلات و سرودهای خاصی هم گفته می شد

-       لوک ما لوک سیاه سنجری ، پشت کوههای مخملی ، دنبه بزرگون می کرد ،بخورد گرگون می کرد، هلله پشو به هلله پشو به ...»

-       خونه سردار کدومه ، بره پلوار کدومه ، هلله پشو به ، هلله پشو به .....»

-        یک میش دارم دول مایه سالی سه بار می زایه  هلله پشو به ، هلله پشو به ..

بالاخره از هرخونه یک چیزی جمع می شد و همه چیز را به سر سده می آوردیم و سریعا آردها را خمیر می کردیم البته خمیر کردن کار زنها بود که عموما دور سده نشسته بودند. زیر سده بخاطر اینکه می بایست ته آن «کماچ» درست شود معمولا قبل از تشکیل سده مقداری شن ریخته شده بود بعدازاینکه خمیرآماده شد و گذاشتن یک دونه «شورک سوزو» داخل  خمیر جهت پخت در آتش گذاشته می شد و روش هم با آتش و شن داده می شد قطرکماچ خیلی کلفت بود و در شعاع بزرگی نیز تهیه می شد به شکلی که به همه افراد هرکدام یک تکه خوبی برسد.بعد از نیم یا یک ساعتی آماده می شد در ضمن در این مدت بچه ها عموما از آجیلی که جمع شده بود استفاده می کردند و با کم شدن حجم و شعله آتش از روی آن می پریدند و هرکس معمولا سرودی هم زمزمه می کرد .زردی من مال تو سرخی تو مال من و...

-        همین شعار به نفع روستاها داده می شد که مثلا «زردی باغشاه یا مال ...... و سرخی ..... مال باغشا یا و ....»

-        بعضی سرودهای دیگر مثل الله خدا بارون ده ، بارون به مال دارون بده

کماچ کم کم آماده می شد و معمولا یک نفر از بزرگترها که تخصص خاص در زمینه کماچ داشت اعلام می کرد که کماچ آماده خوردن است.و بصورت برش برش بین بقیه توزیع می شد و به هرکدام از افراد موجود یک تکه داده می شد و همه شروع به خوردن می کردند .مهره کار گذاشته شده در قسمت هرکه بود او مورد توجه همگان قرار می گرفت و می بایست قول بدهد که تا سه یا چند روز دیگر باران خواهد بارید.بالاخره این شب نیز با خاطره ای بسیار خوب تمام می شد و حوادث ان تا چند روز دیگر مورد تفسیر قرار می گرفت.


 
پوزش از باغشاهیهای محترم
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

متاسفانه بدلیل تکمیل فضای تعریف شده در وبلاگ چند روزی است درج مطالب را قطع کرده ایم و همچنین اینکه عکس تعدادی از مطالب درج نشده است لذا می خواستم بدین وسیله ضمن عرض پوزش از محضرتان عرض کنم که خیلی شدید دنبال اخذ فضای جدید هستیم و انشاءالله بزودی فعالیت را قویتر از گذشته و به عشق بادُمای باغشاه از سر می گیریم .

شاد ، زیبا و پرمهر باشید


 
به کجا چنین شتابان
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

امروزه متاسفانه بدلیل مهاجرت مردم از روستا به شهر توامان فرهنگها نیز مبادله گردیده و اکثریت جمعیت روستا را بچه هایی تشکیل می دهند که با شهر مراوده و مجالست داشتند و حس کاذب زندگی شهری و رعایت اصول شهرنشینی بدوا در لسان این جماعت هویدا می باشد و کم کم این ترددها و با کلاس بودن ها باعث رنگ باختن زبان اصیل محلی گردید و کلمات به اصطلاح با کلاس شهری جانشین لسان اصیل روستایی شد و الان در حالیکه حدودا بیست سال یا بیشتر از اوج مهاجرتها نمی گذرد متاسفانه شاهد منسوخ شدن تعداد کثیری از این دسته لغات می باشیم گرچه این پدیده در اکثر نقاط ایران پدیدار گردیده منتها در مناطقی چون باغشاه که حالا دیگر آخرین نفرات نسل خود را در آغوش دارد این کاستی بیشتر مشاهده می شود لذا بر آن شدم به پاسداشت زبان اصیل ایرانی و محلی به تعدادی از این واژه ها اشاره کنم

بِیُم:صبح زود – هنگام طلوع سحر      

وَخِه : برخیز ، بلند شو

 زِی باش:زود باش

شو : شب

صبر:عطسه

ناشتایی : صبحانه

خُک:سرفه

یّه ری : براه انداختن

گُواک :خمیازه             

چاشت : نهار

سُوز : سبز  

لیش : لجن

از رو بردن : سرپرستی کردن

کِلِک:چوب دو حلقی که زیر چیزی می زنند

پلاس : سیاه چادر

کُودُون :  اجاق و محل درست کردن آتش

اوُرت :  جایگاه پلاس هر عشایر محل احداث و برپا کردن چادر عشایری

سکوچ : سه پایه ای که بر روی آتش می گذارند و کتری یا ظرفی را روی آن قرار می دهند

اُجاغ :  به سه سنگی که در اطراف کودون گذاشته می شود گویند

اِستی : دوک ، محوری چوبی به بلندی حدود چهل سانتی متر که در یک چهارم  فوقانی محوری دایره ای شکل بر آن بصورت افقی قرار  می گیرد و کار تابیدن موی بز برای پلاس یا تابیدن پشم برای قالی را با آن انجام می دهند

پُله : خاکستر      

گُوسختُنه : هیزمی که سر آن سوخته باشد              


 
انار کیسه ای
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۳  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

یکی از بدیهیاتی که از سالها قبل در باغشاه ماندگار شده است انار کیسه ای است .بدین طریق که در زمانهای قدیم رسم بر این بود که بعضی میوه ها از جمله انار را که دارای تازگی و ماندگاری طولانی بوده اند ، « نظر به اینکه وسیله انجماد کننده و نگهدارنده ای وجود نداشته است» بعضا بر روی درخت و یا گاها در وسط اتاق آویزان و نگهداری می کردند و این نوع نگهداری به شکل دیگری نیز وجود داشته است و آن اینکه تعدادی از این میوه ها را از جمله همین انار ، سیب ، گلابی را در میان ساقه و برگ خشک شده گندم «کاه» نگهداری می کردند که الان دیگر این رسومات بعلت وجود وسایل جدید رنگ باخته و دیگر در هیچ منزلی خبری از «کاهدون،خم،نگ»نمی باشدو فقط تنها عرف بازمانده انار کیسه ای است که علاوه بر نگهداری انار بر روی درخت و فواید دیگر ، انارهایی که بعلت رسیدگی بیش از حد دچار ترکیدگی می شوند نیز از گزند پرندگان خصوصا «چغوکا» در امانند و تصویر فوق تهیه شده در آذرماه امسال است از یکی از منازل باغشاه که انارهایی را که بوسیله کیسه های پارچه ای محافظت می شوند نشان می دهد.


 
سلام
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۱  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

ضمن عرض پوزش از وقفه چند روزه ای که در درج مطالب افتاد بعلت یکسری گرفتاری این نقص حادث شد از امروز روز از نو روزی از نو در خدمت شما هستیم با مطالبی جدید با یک دنیا صفا و صمیمیت و عشق به اینکه چند روز پیش باغشاه اولین برف سال خود را تجربه کرد و الحمداله نعمت رحمت الهی در این دیار بار دیگر فرود آمده و چهره مردم را شاداب کرده است امید است دامنه این نزولات آسمانی همچنان ادامه داشته باشد و روز به روز بر ترنم هوا و شادی مردم این دیار افزون گردد.

                                                                         شاد باشید


 
خیموک
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٦  کلمات کلیدی: دست نوشته های من ، تصاویر

بوته ای که عکس آن در زیر قرار دارد که در نزد مردم باغشاه معروف است به «خیموک».

این گیاه که از سالیان قبل مانوس مردم این دیار بوده است دارای چندین اثر می باشد علاوه بر این در زمان خشک شدن جهت استفاده آتش بکار می رود.

برگ و ساقه این بوته در دهه های قبل جهت تهیه رنگ برای رنگرزی پشم مورد استفاده در قالیهای محلی بکار میرفت و خانمهای خانه دار «البته نه خانمهای خانه دار و کنونی و با کلاس » زنهای روستایی ساده و سخت کوش جهت تهیه رنگ های نیلی و تیره برگهای سوزنی شکل این بوته را که سبز بود جدا می کردند و به منزل می آوردند و با سنگی بر روی آنها می کوبیدند بطریقی که برگها نیمه کوبیده (پَرکُت) شوند و سپس آنها را در دیگی که نخهای پشمی مورد نظر در آب می جوشید می انداختند و بعد از ساعتی رنگ مورد نظر از ماده استخراج و نخ رنگی تحویل می شد.

استفاده دیگر گیاه شیره جوشیده آنرا که بصورت مایعی غلیظ در آمده بود برای آماده کردن یا رسیدن مشک دوغ و آب به داخل آن می کردند و مدتی نگه می داشتند و با جذب این شیره در دیواره مشک دوغ آن مشک حالت نرمی می گرفت و ضمنا از لطافت بهتری نیز برخوردار می گشت و تنها عیب آن این بود که تا چند روز دوغهای این مشک کمی تیره رنگ بود و قدری هم مزه خیموک می دادند.

و خاصیت بعدی این گیاه در عرف باغشاه این است که معتقدند شیره جوشیده این گیاه که خشک می شود و بصورت قرص (تکه تکه) در می آید برای درمان دردهای معده مفید است .

بالاخره اینکه خیموک این گیاه بدون گل و لعاب دارای خواص فراوانی است و مزه نیمه تلخ دارد و مقدار اعظمی از آن در بالای باغشاه و بسمت باغو وجود دارد که به "دهنه خیموکی" معروف است


 
نا کجا آباد
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

راستی بچه ها " بچه های باغشاه " خداوکیلی چقدر دلتان برای گذشته تنگ شده است و چقدر آرزوی بازگشت مجدد به آن زمان را دارید . " خدا خودش می دونه و بس "

روزی روزگاری مدرسه ابتدایی می رفتیم از باغشاه به قنات ملک ، خبر از ماشین و موتور و دوچرخه به هیچ عنوان نبود ، اوایلی بود شرکت کشن می خواست در کنار قنات ملک ایجاد شود ، سر و کله کمپرسی پیدا شده بود و عموماً ماشین خاصی که مورد شناخت همه اهالی باشد کمپرسی بود زیرا قبل از آن نواب هم یک کمپرسی داشت که آنچه بیادم میآید ماشینی بود بین بنز خاور و کمپرسی و فکر کنم اتاق چوبی بود ولی ماشین مورد شناخت همه کمپرسی نواب بود .

در دو سه روستای نزدیک دور و بر نیز یک تراکتور وجود داشت و آنهم تراکتور کرامت ستوان در قنات ملک بود ، ضمناً ماشینی هم همین خانواده داشتند بنام سیمرغ و یکدستگاه موتور ایژ . بعداً با ورود اکبر سازمنده (ره) بعنوان معلم اولین موتور یاماها 125 وارد این روستا شد و در سالهای سوم و چهارم بود که ما راهنما را می شناختیم که بهرام محمدی بود و ایشان نیز یک جیپ داشت با ورود خانم خواجه حسنی به معلمی قنات ملک اولین ژیان نیز در این دیار پا گذاشت و در همین ایام فتح اله نیز یک وانت مزدا خریده بود و تقریباً می توان گفت این سرجمع وسایل نقلیه این سه چهار روستای اطراف بود .

ذوق و شوق و دایره فکرها نیز منتهی به همین محدوده بود از شمال به بُندر و کِجنو ، از جنوب به قدرروخنه ، از شرق به کندر تیل و از غرب به کهنو گرینو . بالاترین مرحله ذوق نیز محدود به تولد کهره و بره ی جدیدی می شد .

خبر از لباس و کفش و تیپ زدن آنچنانی نبود به حداقل پوشاکی که ستر عورت نماید راضی بودیم و کی عوض شود و کی کثیف می شود نیز خیلی در قاعده گنجانده نشده بود ، عطر و ادکلن نیز هروقت عروسی بود بوی آنرا احساس می کردیم .

غذا : خلاصه می شد در دسته ای نان تیری و گاهاً گردو خرما یا قتغ بنه ، کشک ، دوغ ، اومغز و . . .

ولی . . . ولی  . . .

دایره غم هم تنگ تر از دایره روزی بود و فکر و خیال مردم معطوف به همین توصیفات بود و لاغیر ، نه سهامی پایین و بالا می شد ، نه ماشینی از مدل می افتاد ، و نه مبلمانی نیاز به آپدیت داشت .

غروب که پدیدار می گشت رفت و آمد قطع می شد و آتش و چراغ بادیها یکی پس از دیگری خاموش ، تاریکی مطلق بر همه جا سایه می افکند و عظمت ستارگان در آسمان بزرگی بیشتری پیدا می کرد ، صدای هیچ جنبنده ای به گوش نمی رسید ساعتی از شب نمی گذشت که خواب بر تمام اهالی مستولی می گشت . آنهم چه خوابی . . . زیرا هیچ خبری از استرس و دلواپسی نبود و ناراحتی اعصاب هنوز کشف نشده بود .

یادش بخیر . . . .

عموم خانواده ها دارای یک اتاق برای نشیمن بودند که محل حضور و خواب و بیداری هیمن اتاق بود و اگر مهمانی هم میآمد بر تراکم هیمن اتاق اضافه می شد . البته یک سوم تا نصف اتاق را هم " گمُمو" گرفته بود . دستها خالی بود اما بی تکلف ، سینه ها خسته بود اما پرمهر ، اگر منازل دیوار نداشت نگاه کج هم نبود . . .

خدایا روزگاری بود آرزو داشتیم حتی بالای یک وانت سوار شویم اما حالا آخرین داشته ایران خودرو  ما را قانع نمی کند ، در دل می پروراندیم خوشبحال فلانی تا حالا چندبار سوار ماشین شده یا چند بار شهر رفته ولی حالا چه . . .  آیا . . . . . دنیا ما را خرسند کرده ، آیا گمشده آنزمان خود را یافته ایم یا اینکه داشته آن روزگار را نیز گم کرده ایم و هر روز عمیقاً حسرت آنرا می خوریم .

پس حداقل بیایید تا قدر یکدیگر را بدانیم . . . من ، تو ، حاجی ، مهندس ، معلم ، مدیر ، دکتر و . . .  روزی همدیگر را با اسم کوچک با پسوند "و" صدا می زدیم ولی چرا حالا این همه حصار دور خود پیچیده ایم . گرچه قلب و روحمان از این تارها گریزان است خیلی دلمان می خواهد حداقل کنارهم بنشینیم و یادی از گذشته کنیم و هی خاطره پشت خاطره تعریف کنیم ولی پیچیدگی زندگی شهری و کلاس کار همه را بیچاره کرده و به رغم روح و دلمان روز بروز غرق تر می شویم

"خدایا خودت کمک کن "

این نوشته ها حاصل عشق به شما بچه های باغشاست بی انصافی است اگه بخونید و نظر ندید و راهنمایی نکنید یا مطلبی را یادآوری نکنید


 
پاییز نامه (پاییز در باغشاه)
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۳  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

این روزها دیگه باغشاه یواش یواش رنگ غربت به خود می گیرد و با ریختن اندک برگی که درختان با خود دارند بساط غربت ناشی از خزان در بین درختان پهن می شود و خودنمایی می کند گرچه با آمدن پاییز و رفتن بچه ها به مدرسه شور و شوق خاصی در همه جا پیدا می شود و زندگی رنگ جدی تری به خود می گیرد ولی متاسفانه باغشاه بعلت قلت بچه مدرسه ای از این حسن بی نصیب است و مدرسه اش نیز در حال تعطیلی است زیرا تعداد دانش آموزان  موجود به حد نصاب نمی رسد و از طرفی عموم اهالی  موجود در این روستا پیرمردان و زنانی هستند که بصورت  دو نفری  شب و روز را طی می کنند و اکثر بچه ها بصورتهای مختلف از روستا خارج شده و در یکی از  شهرها سکنی گزیده اند و تنها کوچه پس کوچه های باغشاه مانده اند و محدود مردمانی شاکر که هرروز قصه پرغصه دل خود و سختی ها تحمل کرده و مصائب وارده را با یکدیگر بازخوانی می کنند حال دیگر نجوای آغاز کشاورزی آن دهه ها (دهه پنجاه شصت و هفتاد) وجود ندارد.

حال دیگر صدای هیاهوی ناشی از تردد بچه مدرسه ای ها به گوش نمی رسد.

 حال دیگرصدای کهره های تازه متولد شده در فصل پاییز در گوش کسی زمزمه نمی کند.

 حال دیگر هیچ احوالی بر این مردمان خسته نمانده است و خشک سالیهای مکررچنان عرصه را بر این دیار تنگ کرده که دیگر مردمان آن به فکر باغ و کشاورزی آنچنانی نیستند و هرکس از تنها چاه درب منزل فقط آب شرب خود و تنها درخت سایبان را فراهم می کند و درد دل هر روزه اش را با همین حیاط متروک و خشک می گوید.

دیگر مانند دو یا سه دهه قبل نیست که در این فصل صدای گوسفندان تازه متولد شده نوای زندگی را در این روستا امید می داد و از کنار هر منزل که می گذشتی صداهای بیشماری یک زندگی شلوغ را زمزمه میکرد.الان دیگر تنها دیوارهای خشت و گلی مانده اند و اندک پیرمردان و پیرزنانی که دل به امید دیدار فرزندان خود در ایام تعطیل بسته اند و منتظر بر دیواری تکیه کرده و رازهای خلقت را با خود زمزمه می کنند.

مزید بر همه این رنگ های پاییزی قار قار کلاغها که ترک درختان بی برگ می کنند ضربه ای به این دل دردناک است که تحمل آن کار هرکسی نیست.


 
مهرنامه
ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٥  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

گرچه امروز سیزده روز از پاییز می گذرد و اول مهر تا حدودی رنگ باخته است اما بی لطف نیست سری به اول مهر دهه پنجاه در باغشاه بزنیم.

حدود ده یا پانزده روز قبل از مهر معلم و مسئول مدرسه آنزمان اکبرسازمند(ره) به روستاهایی که همجوار بودند و بچه هایشان به مدرسه قنات ملک می رفت سر می زد و یکی یکی اسم می نوشت خصوصا کلاس اولی ها را زیرا عموما که کلاس اول وارد می شدند دیگر تا پایان ابتدایی در همان مدرسه بودند به این علت که مدرسه ای در آن حوالی نبود.

بالاخره اینکه آنزمان ترس از مدرسه و معلم خیلی زیاد بود و دقیقا در ذهن دارم هنگامی که اکبر سازمند بهمراهی یوسف سازمند جهت ثبت نام وارد باغشاه شدند و آنسال قرار بود من نیز ثبت نام شوم .

من از ترس رفتم زیر سنگ بزرگی که در کنار استخر زیر درخت گردوی بزرگی بود قایم شدم که بنوعی گریخته باشم و از بخت بد ما خونه ما هم آنزمان سر قنات بود و آقای معلم در همان خونه ما نشست و شروع به ثبت نام کرد و متاسفانه می بایست بچه ها یکی یکی بهمراه پدر یا مادر خود نزد معلم بیایندتا هم وراندازی شوند و هم ثبت نام.در این هنگام رضا برادر بزرگم با صدای بلند شروع کرد من را صدا زدن و کم کم روی سنگی ایستاد که من در زیر آن قایم شده بودم و مرا صدا می زد.

پس از چند بار صدا زدن از ترس که ممکن است همین حالا کتکی هم بخورم یواشی گفتم «هّن» یعنی بله و رضا که دید من در کنارش بوده ام آمد دست مرا گرفت و جهت ثبت نام برد ولی پس از حدود سی و پنج سال خدائیش هنوز ترس آنزمان برایمان قابل احساس است.

بالاخره ، اول مهر ، تعطیلی بازیهای آنچنانی- شروع سرما و سوزپائیزی-غربت ناشی از ریختن برگ درختان – صدای قار قار دلخراش کلاغا – دستهای کثیف و چرکو-سرِماشین نشده- و ترس از درس و مدرسه و معلم همه و همه تن  نه چندان مقاوم این کلاس اولی بیچاره را می لرزاند.

هنگامی هم که به مدرسه می رفتیم تازه می فهمیدیم که بچه باغشاهیها در مدرسه بسیار مظلوم اند و طیف حاکم بچه های قنات ملک اند و در بین این گروه بدبخت کلاس اولی ها بدبخت تر – مدرسه قنات ملک سه تا کلاس داشت که عموما بوسیله دو معلم و در دو کلاس اداره می شد و یک دفتر داشت که ما حق ورود یا سر در آوردن از آن را نداشتیم و یک انبار که عموما تغذیه مدرسه در آن بود و مکان دوست داشتنی بود زیرا آنزمان شیک ترین و بهترین چیزی که بغیر از غذای معمول یافت می شد و می توان در حال حاضر به آن تنقلات تعمیم داد همان تغذیه آنزمان که بیسکوییت ، پسته ، شیرخشک ، موز در صدر بودند و چیزهای دیگری نیز یافت می شد که اولین بار دیدن آنرا در مدرسه تجربه می کردیم و می توان گفت تا حدودی این تنها جاذبه مدرسه آنزمان بود ولی کم کم علاقمند می شدیم...

یکی دیگر از مصیبت هایی که باعث نفرت و ترس بچه های آنزمان از مدرسه داشت واکسن بود زیرا دقیقا بچه ها را در حیاط مدرسه مانند یک آغل گوسفند دوره می کردند و یکی یکی آمپول می زدند و از در خارج می کردند که این وحشت نیز مزید بر علت بود.

ولی اختلاف درس و مدرسه آنزمان تا بحال تفاوت میان ماه من تا ماه گردون است.

                     

                                        خوش باشید و قدردان نعمت

 

            


 
بمناسبت هفته دفاع مقدس
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۳  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

روزی روزگاری دست پلیدی به رسم عدوات با نیت جسارت قدم به خاکی نهاد که گمان می کرد اینجا می تواند جولانگاه لاشخوران باشد

-        او نمی دانست اینجا ارزش چیز دیگری است و از کف دادن جان برای آن برای آن نیت پاک کم قابل ترین بهاء

-        او نمی دانست که جنگ مدرن و تاکتیکی در پهنه تفکر بسیجی جایگاهی ندارد

-        او نمی دانست خاک ریز و مانع و T72 بایستی با ایمان استوار و حراست شود

و بالاخره او نمی دانست شیر مردانی از جنس افلاک صحنه ای می سازند دردناک که تحمل آن برای پولاد تنان بی ایمان محال است.

آری مردانی آسمانی در زمینی به پهنای عشق حضور پیدا کردند و راه وصول ...

آری آنان خرامیدند و رفتند

 

 من آخر طاقت ماندن ندارم 

                                    خدایا تاب جان کندن ندارم  

 دلم  تا چند یارب خسته باشد

                                   در لطف تو تا کی بسته باشد

 بیا باز امشب ای دل در بکوبیم 

                                  بیا این بار محکم تر بکوبیم     

 مکوب ای دل به تلخی دست بر دست

                                 در این قصر بلور آخر کسی هست   

  بکوب ای دل که اینجا  قصر نور است     

                                 بکوب ای دل مر ا شرم حضور است

 بکوب ای دل که غفاراست یارم      

                                  من از کوبیدن در شرم دارم

 بکوب ای دل که جای شک و ظن نیست    

                                  مرا هرچند روی در زدن نیست

  کریمان گرچه ستار العیوبند             

                                    گدایانی که محبوبند خوبند

 

        تقدیم به آنان که در اوج لیاقت هنوز منتظر وصولند


 
عصر یک جمعه
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۱  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به سامان نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟ چرا لحظهء باران نرسیده است؟ و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است، چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟ چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد، فقط برد، زمین مرد، زمین مرد، خداوند گواه است، دلم چشم براه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه، خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی..

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم، ای عشق مجسم! عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، ،نگهم خواب ندارد، ، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی


 
گردو تکن
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٦  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

در سالهای گذشته این روزها یعنی ایام پایانی تابستان باغشاه شور و حال دیگری داشت چون گردو تکن به اوج خودش رسیده بود و تقریباً دیگه روزهای پایانی رو با انجام می رسانیدند .

گردو تقریباً محصول اصلی درختی یا کشاورزی باغشاه و روستاهای مجاور است که این درخت تنومند با آمدن فصل بهار شروع به آوردن پییله ای خاص بنام "فتیله" می نماید و همزمان نیز برگ می آورد و فتیله ها که چند روز بر شاخه گردو سوار بوده اند می ریزند و برگ ها درشت می شوند و حدوداً پس از یک ماهی کامل درخت را می پوشانند و سپس گردو شروع به اوردن دانه می کند که این دانه ها در طول دوره ای حدوداً پنج ماهه کامل می شوند و آماده تکوندن ، آنچه مهم است اینکه گردو درختی است که سایه ای بسیار خنک و پر دارد که در بین سایر درختان شاخص است و از حدود اوائل برج چهار می توان از میوه این درخت استفاده کرد که در اصطلاح محلی به آن "گردوکلا فتنی" می گویند یا در اصطلاح شهری همان "فال" و در شهریورماه پوست سبز و ضخیم گردو خودبخود  شکاف می خورد و دانه را رها می کند و گردو "کلو" می شود و زمانی که کلو شد آماده تکوندن است .

با توجه به اینکه عموم گردوهایی که در باغشاه وجود دارند تنومند و قدیمی هستند متعلق به اجداد گذشته هستند که بقول محلی شریکی یا وارثی می باشند که برای تکاندن آنها بایستی از هر وارث نماینده ای حضور داشته باشد بنابراین قبل از روز گردو تکاندن ارباب های اصلی می آیند و پس از هماهنگی با سایر شرکاء گردو تکن را شروع می کنند . البته تعدادی گردو کوچک "نوچه"نیز وجود دارد که اینها با توجه به جوانی متعلق به نسل جدید هستند و بصورت انفرادی تکنده می شوند و مشکلی ندارند ولی گردوهای کهن طی مراسمی خاص و با حضور اکثر اربابا .

گردوهای باغشاه از دو طایفه هستند یکی گردوهای ماریکی ها که متعلق به بچه بار "عزت اله ره" می باشند که با حضور آقا ملایی ها در باغشاه پیگیری می شود و تیره دیگر زارالی ها هستند که این تیره بصورت بیشتری خُرده مالک دارند و تقریباً محور اصلی برای شروع بچه های "مشه ممد ره" بایستی حضور داشته باشند البته خدا رحمت کند نازی خانی نیز نقش محوری در این گردوها داشت و افراد دیگری که یکی پس از دیگری به دیار باقی شتافتند .

صبح روز گردو تکون که حداقل از یک روز قبل مشخص شده بود حال و هوای دیگری در باغشاه ایجاد می شد و تقریبا تمامی امور کاری دیگر تعطیل بود و نگاهها همه متوجه گردو تکون بود.بزرگترها بعنوان ارباب ، جوانها بعنوان گردوتکون ، خانمها گردو جمع کن و کوچک ها پارچینی کن.بالاخره هرکسی به طریقی ازاین خوان بهره ای می برد.با توجه به میزان ثمر گردوها ساعات تکوندن نیز متغیر بود اگر گردوها ثمر خوبی داشتند ممکن بود هر تیره دو روز انجام شود زیرا علاوه بر باغشاه نارو هم بود ولی پارچینی  که مبحث اصلی گردو تکن بود و برای ما بچه ها جذابیت خاصی داشت تا چند روز بعد هم ادامه داشت و گاها وجود یک دانه گردو در سر شاخه ای بلند ساعتها وقت چند نفر بچه را به خود اختصاص می داد و بالاخره چه با «گِلا رفتن » چه با شُپ و چه با سنگ گردو را پایین می آوردند.

سر و صدای ارباب ها صبح گردو تکون در همه جای آبادی بشارت روز جدی و پرکاری را می داد و بعد از آن صدای شُپ شُپ گردو تکونها نشان دهنده اوج ماجرا بود که ابتدا پائین دست بود و بعد بالای گردوها تکونده می شد و پس از اتمام کار گردو جمع کنها که عموما زن بودند از محوطه های پیرامونی و دورتر که بچه ها دستبرد نزنند شروع می کردند و گردوها را در یک محل تقریبا زیر سایه و وسط گردو ها می ریختند روی هم . یکی از اربابا نیز بعنوان «سرکار» نظارت می کرد که این سرکار از اول گردو تکان تا پایان جمع آوری کار نظارت را بر عهده داشت و پشت سر جمع کنها را چک می کرد که گردویی بجا نمانده باشد و کار دور کردن بچه ها را نیز برعهده داشت پس از جمع کردن گردو «پارچیتی کنها» مجاز بودند گردوهایی را که از چشم آقایان در رفته برای خود تصاحب کنند چه روی زمین چه در شاخه و معمولا اکثر پارچینی کنها یک وردست هم داشتند و زمانی که می رفتند «گلای گردو» و از بالا باشپ دانه های بجا مانده را از بین برگهای سبز پیدا می کردند پائین می انداختند آن وردست بود که سریعا با تشخیص محل فرود گردو می آمد و آنرا جمع می کرد و بعضا نیز این وردست از پائین نیز کمک به پیدا کردن گردو روی شاخه ها می کرد و نشانی می داد که مثلا سر شاخه سمت چپت «جِغُلی» است.جالب اینکه ممکن بود بالای هر گردو چند نفر پارچینی کن باشد و پائین هم چند نفر وردست ولی با تشخیص صدا و محل حضور بدون تعرض و دخالت هرکس کار خود را می کرد و صدا زدن این افراد از نمودهای بسیار زیبای گردو تکونی بود.

بعد از جمع کردن و به اصطلاح «کوت» کردن گردوها اربابای مسلط به تقسیط که شاخص هم بودند چگونگی شمردن و تقسیم را رهبری می کردند. «رسد» که اول بنا به قراری که صبح گذاشته شده بود ده یک یا پنج یک گردو تکنها و ده نیم گردو جمع کنها محاسبه می شد و سپس بر اساس میزان سهم هریک از وراث و پس از تقسیم کلی تقسیم جزئی و بالاخره گاها می شد که از یک کوت گردو بیست یا سی گِری سهم یک نفر ده دانه گردو می شد که این نهایت تقسیم عدالت در آنزمان بود که بدون حضور مرجعی خاص اقدام می شد و پس از پایان گردو تکون بعضی ها نیز برگ گردو را برای گوسفندان جمع می کردند و می بردند و بعضی نیز پوست سبز به جا مانده را برای رنگ رزی آنزمان استفاده می کردند و بالاخره اینکه از این گردوی عظیم هر کس بنوعی اتتفاعی می برد و غائله گردو تکون پایان می یافت ولی تا چند روز بعد وقایع آن مورد تفسیر محافل محلی باغشاه بود گرچه گردو تکون ماریکی ها و آقاملایی ها معمولا بی سروصدا تر بود ولی گردو تکون زارالی ها به علت خرده مالک و تعصبی بودن اربابا عموما با جنجال بیشتری همراه بود و گاها نیمچه دعوایی هم می شد در اینجا جا دارد از پیشکسوتان این امر در باغشاه که سالهاست به دیار باقی شتافتند یادی بکنیم و بر روح بلند آنها و ضمیر پاکشان درود بفرستیم و از همین جا به حرمت ایام رمضان برای آنان رحمت و مغفرت الهی را مسئلت نماییم.

«کرامت عزت اله ، فاطمه عینی ، مرید دادخدا ، گوهر جانی ، ملک عبدالرضا ، خیرالنساء ، نازی خانی ، سعدی جانی » روحتان شاد و بهشت برین جایگاهتان باد .


 
پشموکو
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸  کلمات کلیدی: دست نوشته های من ، تصاویر

گیاهی که تصویر آن در مقابل شماست در حال حاضر می توان گفت نسلش در حال انقراض است این گیاه در ادبیات روز باغشاه پشموکو نام داشت که عموماً در فصل بهار و بعد از ایام نوروز سر میزند و دارای چند برگ انحنادار و پیچ پیچ می باشد که بر روی این برگ ها لایه ای نرم پوشیده شده است که حالت مو و پشم دارد و به همین دلیل آن را پشموکو می نامیدند . ارتفاع این گیاه حداکثر از ده سانت تجاوز نمی کرد و بیشتر در مناطق کوهستانی و بالای باغشاه نمو می کرد ریشه این گیاه را غده ای تشکیل میداد مانند سیب زمینی البته فقط یک غده داشت که خیلی هم درشت نمی شد و تقریباً به بندازه یک حبه قند (قند محلی) می شد . که بچه ها در هنگام دیدن این گیاه سریعاً شروع به کندم پای آن می کردند و غده را که حداکثر 10 سانتی متر بیشتر در زمین نبود در میاوردند و روی آن یک پوست سیاه رنگ بود که آن را با استفاده از ناخن جدا می کردند و غده سفید رنگ را سریعاً میل می فرمودند و معمولاً شعری هم جهت پیدا کردن پشموکوی بعدی زمزمه می کردند :

پشموکو لَلَت می خوام - - - کره(بره) سرکلت می خوام


 
لیگ برتر باغشاه
ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

به بهانه شروع بازیهای لیگ برتر کشور گذری می زنیم بر بازیهای آنروزگار باغشاه هرچه تامل می کنم می بینم بازیهای آنروزگار هم پر جنب و جوش تر و بقول معروف  بدنی تر بودند و هم مردانه تر و ساخته تفکر و خلق پدیده ای دستی افراد همان  مرز و بوم گرچه آنروزگار خبری از رایانه و پلی استیشن و گیم نت و ... نبود.

اما آدمها بسیار سرزنده تر و اعصابی بی نهایت آرامتر داشتند . بازی بچه ها عموما با تکه چوبی یا شی ء دیگر همراهی و پیگیری می شد و خط سیرش تردد بیشمار در معبرهای آن محل و چون این روزگار نشستن بر صندلی و با حرکت انگشتان لمس چند کلید نبود.

پس از تحمل کار روزانه و طاقت فرسای آنزمان و بعضا در هنگام همان کار سخت بازیهای محلی جای خود را داشت و در وقت مقرر خود اجرا و برگزار می شد.

«ماچِلوُس» که به تعبیری همین لی لی کنونی بود با دایره شمولی وسیع و حرکات بدنی قوی تر.

«کورپده شاهی» تا حدودی همین قایم موشک بازی منسوخ شده آنهم با دایره گردش بسیار بالاتر (گرچه کنونا به علت آپارتمان نشینی همه این بازیها حتی در حد بچه های یک خانواده هم منسوخ شده و از بین رفته ) منتها در آن زمان اولا دایره شمول بر تمام بچه های آبادی ختم می شد و محدود قایم شدن نیز تمام زیر و روی آبادی پس جهش و حرکت بی مثالی را داشت.

«استخوان چور چورو» عموما این بازی متعلق به بعد از غروب آفتاب یعنی هنگام اول تاریکی هوا یا شبهای مهتابی بود که آلت بازی یک استخوان فک گوسفند «شاکول» که تمام بچه ها در محلی جمع می شدند و چشم ها را می بستند و یکی آنرا پرت می کرد و سایرین می بایست از روی صدا تشخیص دهند که کجا افتاده و آنرا پیدا کنند و بدون اینکه کسی متوجه پیدا کردن آن بشود استخوان را به محل اصلی «گت» برسانند که در صورت متوجه شدن هرکس که قوی تر بود آنرا از دست پیدا کننده می گرفت و خود به مقصد می رساند و برنده بود و مجدد تکرار این عمل تا پاسی از شب.

«گُوبازی» که یکی از ورزشهای جمعی بسیار شاخص آنزمان بود که دوندگی و تیزی و چابکی و هنر گرفتن توپ در هوا را به نمایش می گذاشت که عموما شور و حال خاصی داشت که توضیح آن را بعدا در شرح مفصلی خواهم نوشت.

«قله بازی» تقریبا شبیه منچ کنونی بود با بومی سازی آنزمان که عموما قله گلی ساخته می شد و این بازی نشسته ای بود که پس از یارگیری دودسته جداگانه کار می شد که شور و حال خاصی داشت و از نکات تاکیدی و مورد توجه آن اشخاصی بودند که شش و چهار بیشتری می آوردند.

«کل برنجکا» این بازی نیز بصورت نشسته مانند بازی  بالا منتها با استفاده از پشکل گوسفندان صورت می گرفت که در جای خود بسیار مفرح بود و عموما متعلق به موقعی بود که چندتا بچه ها دنبال کهره ها بودند که بدین طریق وقت را سپری می کردند.

«دغل بازی» دغل بازی هنر تیر اندازی با سنگ بود که باز افراد در دو دسته تقسیم و با فاصله حدود 15 تا بیست متری سه تخته سنگ می نشاندند  و به طرف آنها سنگ می زندند و عموما هرکس سنگ آخری را می زد برنده بود.

«تورونه بازی» این بازی محدودیت در تعداد افراد ندارد و همه در یک گروه بازی می کنند  و عموما بوسیله «عاشق گوسفند» یک تکه استخوانی است از سر زانوی پای گوسفند تهیه می شد که در صورت نبود با یک قوطی کبریت نیز قابل حل است و در این بازی پادشاه و وزیر ، دزد و شیخ مطرح می باشند  و تورونه نیز روسری پیچیده ای است  که مانند شلاق در آمده همیشه در دست وزیر است و دزدان نیز کتک خورده می باشند و این بازی بیشتر مخصوص شبهای شو نشینی بود

البته از این بازیها ی جمعی و عمومی که بگذریم معمولا غراتو و تایر بازی نیز وسیله نقلیه روزانه بچه ها بود که شاید کیلومترها بدون سوخت طی می کرد و اگر آنزمان مربی و پیشوایی در کار بود می توانست از این افراد غراتو بدست دونده های قابلی تربیت کند و بعضا اگر غراتو یا تایر نبود یک چوب «روزگردون» که با توجه به انحنای قسمت بالای آن معمولا دست هر بچه یکی بود و ساعتها بعنوان موتورراکش را بدنبال خودش می کشید و برای ایجاد صدای موتور نیز لرزش زبان و لبها آب بزاق زیادی را به بیرون از دهان پرتاب می کرد که در جای خود قابل تامل است.


 
ترنم
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳۱  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

گویا خداوند از در لطف نظری به مردم باغشاه کرده و در لحظه ورود به رمضان ترنم نعمتش را در قالب با ران به مردم این دیار ارزانی داشته ، با خبر شدیم که دیروز جمعه باغشاه در گرمای تابستان روز خوبی را پشت سر گذاشته و خداوند لطفی به مردم این دیار کرده و با بارش باران ساعاتی خوش را برای مردم این دیار رقم زده .

خداوندا شکر و ستایش فقط سزاوار توست که رحیمی و فاضل و کوچکی بندگانت را با بزرگی کرمت نادیده می گیری و می بخشی بر ما نالایقان آنچه را که سزاوار عملکرد ما نیست ولی شایسته کرامت و عنایت توست .

ماه بندگی خدا در لحظه ای و روزی در باغشاه شروع می شود که خداوند فضل خودش را برای پیراستگی محل روانه ساخته و با ترنم روحبخشی فضا را آماده ورود رمضان کرد .

مبارک باد رمضان


 
یاد باد روزگاران
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

تقدیم به همه آنان که با شجاعت و بصیرت از جان خویش گذشتند و مردانه در جبهه های جنگ رزمیدند و حسین وار چون کبوتر پرکشیدند و بر آستان دوست منزل گزیدند.

تقدیم درود این شاهدان پرپر بر سرافرازانی که پس از رزم جانانه سالهای سال را در اسارت جیره خواران بعثتی با شهامت تمام خم به ابرو نیاوردند و مردانه با هوای نفس جنگیدند و با غرور ملی سرشار از وطن دوستی و حب به امام خویش به وطن مادرزادی ارجعت  نمودند.26 مرداد سالروز ورود آزادگان سرافراز مبارک باد

از همین جا درود می فرستم بر تمامی آزادگان که با ایثار جان و آزادی خویش از آرمانهای بلند ایرانی دست بر نداشتند و پس از تحمل رنج اسارت به وطن بازگشتند و صد سلام خدا و پیامبرش بر شهدایی که با روح بلندشان مایه سرافرازی ما بازماندگان را فراهم کردند و شهیدان شاهد و زنده ای که در بین ما هستند و ما از گرمی نفس آنها جان می گیریم.

و صد سلام و صلوات نثار شهدای دیارمان

 

 


 
نیمه براتی
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٥  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

نیمه شعبان یعنی  ورود حضرت دوست یعنی لحظه حضور و یعنی روز مراد برای مرید.

مبارک باد این روز میمون بر همه عالم و آدم

از قدیم الایام در باغشاه در نیمه شعبان رسمی بود به نام نیمه براتی به این عنوان مردم در این روز طعامی خوردنی درست می کردند برای فاتحه خوانی اموات خود که رسم پسندیده و خوبی بود و به جهت یادآوری این روز از همین جا درود می فرستم بر روح تمام اموات خصوصا مردان و زنانی که روزگاری در دل دریایی باغشاه سکونت داشتند و قدمهای آهسته ولی سترگ آنان مایه امیدی برای آینده روزگار فرزندشان بود.

خداوندا این افراد در نهایت تنگدستی و به جهت حفظ شرافت و قداست انسانی روزگار غریبی را در این پهنه گذرانیدند و رفتند و از دنیا بجز خستگی کار چیزی عایدشان نشد.پس به خاصان درگاهت قسمت می دهم آخرت آنها را محشور با ائمه و پیامبرانت ساز تا به شایستگی اعمال خویش واقف شوند.

روح بلندتان همیشگی و نیت خیرتان بیمه نوابتان

جهت شادی روح تمام این افراد فاتحه المع الصلوات

فاطمه عینی – قاسم غلامحسین- فاطمه سمیع- محمد نبی سمیع-محمد داوودی-ملک عبدالرضا-خیرالنساءعبدالرضا-سعدی جانی –کبری سلیمانی – عباس شهرضا-مرید دادخدا-گوهرجانی-حسن مراد


 
به بهانه دلتنگی - چند عکس جدید از باغشاه
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٦  کلمات کلیدی: دست نوشته های من


 
تولد حضرت عباس (ع) و روز جانباز گرامی باد
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٤  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

ماه شعبان ماه عزت و افتخار حسینی و ماه تولد انسانهای پاک باخته بر همه فرهیختگان و رهروان والای حسین(ع) و عباس(ع) مبارکباد .

حسین نام زیبای پاک باختگی و عباس نام مأنوس دلهای عاشق است

اما در بین مردم باغشاه نام عباس علاوه بر عزت و وارستگی و گذشت و مردانگی حضرت ابوالفضل(ع) خاطره مرد دیگری را نیز در اذهان متبادر می سازد و آنهم مرحوم عباس سلیمانی (ره) می باشد .

عباس فرزند شهرضا در سال 1317 متولد شد ، بعلت فقر و تنگدستی از همان اوائل کودکی و جوانی در امور خانواده یاری کوشا برای پدر و مادر بود پس از گذشت سالیان متمادی تلاش و زحمت تشکیل خانواده داد و در باغشاه سکنی گزید . در باغشای آن زمان که متشکل از چند خانواده بود اعم از ساکن دائم و عشایر ، عباس زبانزد خاص و عام بود . دهه پنجاه به بعد که عمر ما بچه های باغشاه با دیدن روزانه عباس توأم بود گفته های ریز و درشت این مرد آینده نگر همیشه مایه مسرت و شادی و دوست داشتنی تر شدن شخصیت عباس بود .

او اگرچه از لحاظ سن و سال در حد پدران ما بود اما رفتار و برخورد مهرابانانه او با بچه ها همیشه چهره و قابلیتی بسیار دوستانه در ذهن گروه خردسال بیادگار می گذاشت در هیچ وضعیت و حالی دوست نداشت با کردار و گفتار خود اسباب نگرانی برای کسی را فراهم کند .

آداب و معاشرت آنزمان عباس بعد از سالها و درک این رفتار تازه برای ما یادآور اهمیت خاصی است که او برای صله رحم قائل بود . گرچه روستا کوچک بود و عموم مردم خسته از کار روزانه بودند وبعد از غروب آفتاب تردد قطع می شد و خواب زودهنگام همه جا را فرا می گرفت ولی این عباس بود که با رفتار و منش والای خود به بعضی خانه ها سر می زد و لحظاتی را به گفت و گو با اقوام میگذرانید و آداب زندگی اجتماعی را به دیگران می آموخت .

در برخوردهای روزانه با بچه ها نیز همیشه بشکلی تکلم می نمود که مایه قدرت قلب و شادابی بود و در کنار بازیهای آنزمان بچه ها ظاهر می شد و با نشستن خود مشوقی برای زندگی سالم بود او همیشه بچه های فعال و پرتحرک را دوست داشت و به رغم اینکه سایرین معمولاً لقب شلوغی و فضولی را به این بچه ها میدادند ایشان آینده ای امیدوار کننده را در انتظار این قبیل افراد میدانست و نوید میداد در بین جوانان و افرادی که به نوعی در آستانه انتخاب قرار می گرفتند سنگ صبوری بود که غصه را از دل هر مخاطبی می زدود و با وساطت بخردانه خود مایه وصل و امید می شد .

بچه های باغشاه یکی پس از دیگری روزگار بچگی و جوانی را پشت سر گذاشتند و زندگی تشکیل دادند و هرکدام برای خود به اندازه ای سهمی از این پهنه را پر کردند ولی آینده نگریهای آنزمان عباس یکی پس از دیگری هویدا می شد و می دیدیم که گفته های آنزمان چگونه به منصه ظهور رسید و عباس در دوم آذرماه سال 1384 پس از تحمل مدتی رنج و بیماری در بستر ابدی آرمید و یادش را برای همیشه در بین بچه های باغشاه ماندگار کرد ، روحش شاد و با عباس علی محشور باد

نوشته حک شده بر قبر عباس چنین است که عین واقعیت و معنای شخصیت اوست

این مدفن مردیست که با صدق و صفا بود

  بیزار ز نیرنگ و مبرّا ز ریا  بود

آیینه قلبش تهی از گرد تملق  

منت کش باز و ثنا گوی خدا بود

 


 
چنز
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۳  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

در اواخر بهار از سالیان قدیم هر چند سال یکبار موجودی بنام " چنز " در اطراف باغشاه سر از خاک بیرون می آورد . این موجود زنده که تا حدودی شباهتی به ملخ دارد در حوالی ساعت 10 تا 2 بعد از ظهر هنگام ورود و تولدش به دنیای ما انسانها است . این موجود که حدود شش تا هشت دست و پا دارد در اندازه ای حدود سه چهار سانتیمتر با قطر تقریبی کمی بزرگتر از یک خودکار بیک با سوراخی که در زمین ایجاد می نماید خود را از دل خاک به بیرون هدایت میکند و عموما در اولین فاصله نزدیک به همان سوراخ خروجی بر روی سنگ یا درخت یا هر چیز دیگری می نشیند و از قسمت پشت کمر خود در پوستش شکافی ایجاد می شود و پس از چند دقیقه از این پوست ابتدایی خارج میشود و چند لحظه ای نیز درنگ می نماید تا بالهای نرم و ریزش بزرگ و محکم شود و حدود نیم ساعتی این عملیات کلا به پایان می رسد و یک " چنز" تازه متولد شده پا در عرصه حیات و چرخه طبیعت می گذارد " چنز نوپوق "

معمولا در یک قطعه زمین تعداد زیادی چنز در طول همین چند ساعت بیرون می آید و در اولین پرواز خود را بر شاخه درختی می رسانند و با صدای جیر جیر آواز حضور در طبیعت سر میدهند .

اما این موجود که نمیتوان دقیقا رسته جانوری آنرا مشخص کرد در قدیم الایام مورد مصرف خوراک انسانی داشت و بچه ها در همین ساعت به محلهای مورد نظر می رفتند و تعداد زیادی از آنها را می گرفتند و بعد از حمل به منزل بالهای آنرا میکندند و در تابه برشته میکردند و میخوردند ضمنا خوراک یا تنقل خوشمزه ای بوده و دارای سه نمونه بود که در اصطلاح محلی " میشی ، گووی ، شتری " اسم گذاری شده بود البته نوع شتری کمیاب و خوش خط و خال بوده و بیشتر برای صدا دادن . سرگرمی استفاده میشد ولی نوع میشی و گووی بیشتر مصرف خوراکی داشت ، ضمنا در این ایام پرندگان خصوصا " چغوکا" نیز با شکار این پرنده نحیف و صرف آن خوراک خوبی داشتند .

و اما شنیده ام این روزها نیز مجددا " چنز " زیادی در باغشاه و اطراف بیرون آمده و سرگرمی برای مردم درست شده . بنا به نقل قدما عمر این پدیده چهل روز می باشد و فقط هوا تغذیه میکند و هیچ چیز دیگری نمیخورد .

میشی آن سفید یا نخودی رنگ متمایل به سبز پسته ای کم رنگ است و گووی در ابتدای تولد قهوه ای کم رنگ و خوش خط و خال منتها بعد از چند دقیقه به مشکی تیره تبدیل رنگ میدهد .


 
غراتو
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۳  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

این روزها بچه ها دم از پلی استیشن می زنند و کمی نوجوان شدند صحبت از کامپیوتر و کافی نت و مدل ماشین و ...

خوراکی ها نیز متفاوت ، از تنقلات روزانه ، چیپسی و کرانچی گرفته تا غذاهای فست فودی آنچنانی و پیتزای مکزیکی و لباسها نیز از مدلهای ماهواره ای گرفته تا فشن های کزایی

همه و همه دست به دست هم داده تا بچه ها و جوانان ما دنیای پرامکانات و تکنولوژی پیشرفته و نازو نعمت را تجربه نمایندو تکمیل این چرخه با کم تحرکی و تنبلی بدن همراه می گردد و جسم های ضعیفی را پیامد دارد.

روزگاری نه تلویزیون بود ، نه پلی استیشن ، نه ماشین ،نه پیتزا و نه فشن

خصوصا در روستا ، بچه بود و دنیایی کار طاقت فرسا از دامداری و چوپانی گرفته تا کشاورزی ، درو و خشت مالی و ...

تفریحات نیز متفاوت و بازیها نیز اساس دارتر از وضعیت کنونی و پرتحرک.گرچه الان در اکثر شهرها و بخشها بازار خرید و فروش ماشین و خصوصا موتور سیکلت رونق دارد اما آنروزگار این بازار فقط ظهر تا ظهر سر قنات باغشاه شکل می گرفت و زیر سایه گردو دونه اناری و وسیله صنعتی مورد بررسی نیز "غراتو" بود.

سیمی مفتولی که بصورت دایره ای به قطر تقریبی پنجاه تا هفتاد سانتیمتر مهیا گردیده بود و سیم دیگری نیز به تناسب سن و سال و قد استفاده کننده به طول تقریبی شصت تا هشتاد سانتیمتر که در ابتدای این سیم انحنای نیم دایره ای بود که هدایت غراتو را بر عهده داشت و سرنشین این مفتول نیز پسر بچه ای بود که کیلومترها را در طول روز بدنبال آن می دوید و پیامد آن خستگی مفرط و خواب زود هنگام بی تنش

این کجا و آن کجا


 
یک روز زیبا با تعدادی از بچه های باغشاه
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٠  کلمات کلیدی: دست نوشته های من ، تصاویر

چندی پیش سعادت یار شد و دوستان وفادار ، تعدادی از بچه های باغشاه جهت دید و بازدید و تفرج به ساحل و دریا زدند و قصه دل سخت خود را که سالها با صعوبت کوه و کویر آبدیده  شده بود بر سفره مواج دریا پهن کردند و ساعتی را فارغ از هر قید و بند زندگی روانی آب و گستردگی دل دریا را به تماشا نشستند.   

                                                                 یاد این ایام بخیر             


 
 
 
 

Jamasebi.blogfa.com