باغشاه

زادگاه من باغشاه

روزگار غریبی است
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۳  کلمات کلیدی: دست نوشته های من

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم ، قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است ؟

روزگاری پیش در نهایت سادگی روز را به شب می سپردیم و تنها دغدغه ذهنی و اجتماعی و خانوادگیمان فکر 24 ساعت بعد بود ، امنیت فکری داشتیم گرچه مادیات نداشتیم ، قلبی مالامال از صداقت و عشق داشتیم ، گرچه زیور و زینت آنچنانی نداشتیم ، دلها و دستهایمان بلند بود گرچه دیوارهایمان کوتاه ، اگر کوچکترین رنجی به یکی از نزدیکان در دور دست می رسید مضطر و نگران می شدیم و احوال خواه او،اما اکنون در همسایگی مان اگر خانواده ای نیز تلف شود خاطر ما را مشوش نخواهد کرد

اما امروزه چه شده است که در عین مکنت و توانمندی آرزوی آن بودن را داریم،در عین دارایی حلاوت خوردن نداریم و در فزونی رزق خداوندی مزاجی ناسالم که مانع خوردن است...

همه و همه چراهایی است که در این روزگار غریب ما را در بند خود کرده است ...

باز آی ، هر آنچه هستی باز آی


 
 
 
 

Jamasebi.blogfa.com