باغشاه

زادگاه من باغشاه

داستانهای طنز
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٠  کلمات کلیدی: طنز

همون 9 دینار خوبه

شبی ملانصرالدین خواب دید که کسی ۹ دینار به او می دهد، اما او اصرار می کند که ۱۰ دینار بدهد که عدد تمام باشد. در این وقت، از خواب بیدار شد و چیزی در دستش ندید. پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت: «باشد، همان ۹ دینار را بده، قبول دارم.»

داستان درخت گردو

روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن
مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.
ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!

هر دو را با هم

مردی شترش را گم کرد.سوگند خورد که اگر او را پیدا کند یک درهم بفروشد.

مدتی بعد شترش پیرا شد.شتر به پانصد درهم می ارزید.وفا به سوگند برایش سخت شد.پس چاره ای اندیشید. گربه ای را از گردن شترآویزان کرد و به بازار برد و می گفت:شتر به یک درهم،گربه به پانصد درهم.میفروشم هر دو را با هم.


 

 


 
 
 
 

Jamasebi.blogfa.com