باغشاه

زادگاه من باغشاه

از ماست که بر ماست
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٩  کلمات کلیدی: حکایت های آموزنده

در کارخانه ای در یک منطقه تاسیساتی، هنگامی که زنگ نهار به صدا  درآمد،

همه کارگرها در کنار هم می نشستند و نهار می خوردند. همواره با نوعی یکنواختی

 تعجب آور یکی از کارگرها بسته نهارش را باز می کند و شروع به اعتراض می کند.

-         لعنت بر شیطان! امیدوارم که ساندویچ کالباس نباشد. من از کالباس متنفرم...!

او عادت داشت هر روز بدون استثناء از ساندویچ کالباس شکایت کند و این کار را

همواره بدون هیچ تغییری در رفتارش تکرار می کرد. هفته ها گذشت. کم کم سایر  کارگرها از رفتار او به ستوه آمدند. سرانجام یکی از کارگرها به زبان آمد و گفت:

-         لعنت بر شیطان! اگر تا این اندازه از ساندویچ کالباس متنفری، چرا به همسرت  نمی گویی یک ساندویچ دیگر برایت درست کند؟!

-         منظورت از همسرت چیست؟ من که متاهل نیستم! من خودم ساندویچ هایم را درست می کنم.

نتیجه: در حالی از زندگی خود می نالیم و هرروز، مدام از سختی ها و رنج های زندگی  شکایت می کنیم که تمام شرایط حاکم بر زندگیمان حاصل اعمال، تفکرات و تصمیمات خود ماست! این قانون الهی است که هیچ کس غیر از ما نباید و نمی تواند برای ما تعیین تکلیف کند. ما خود، ساندویچ های زندگیمان را درست می کنیم. اگر از کیفیت آن ناراضی  هستید به جای مقصر شمردن سرنوشتتان، تصمیم قاطع بگیرید و آن را آن طور که می خواهید بسازید و از آن لذت ببرید.

چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید      گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست



 
 
 
 

Jamasebi.blogfa.com