باغشاه

زادگاه من باغشاه

نعمت خدا فزونی باد
ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٤  کلمات کلیدی:

نعمت خدا فزونی باد

خوب الحمدالله که خداوند دستان کوچک بندگان بزرگش را در باغشاه دید و نظر رحمتی کرد و خدا را شکر باران رحمتش را نازل و فضا را برای لطافت هوا و کاشت دیم مناسب ساخت . ما هم به شکرانه این همه لطف خداوند به درگاه بی مثالش سپاس فراوان داریم و خود را مستحق لطف مداومش میدانیم . 

 

**خدایا سپاس**


 
چشم انتظار باران
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٥  کلمات کلیدی:

 

سلام

 

خوب دوستان باغشاهی ضمن آرزوی عاقبت به خیری برای همه شما عزیزان دعا می کنم که انشالله خداوند باران رحمتش را بر مردم این دیار نازل بفرماید تا طراوت و شادابی در چهره یکایک عزیزانمان هویدا شود.

 

گرچه این روزها باغشاه به لطف توجه مسئولین بهره مندی از مزایای پیشرفت را در خود می بیند از آسفالت جاده دسترسی تا لوله کشی گاز و آب و سایر خدمات ، منتهی دل کوچک این بزرگ مردم نیازمند و منتظر امید و رأفت خدای متعال است و بی صبرانه مترصد نزول رحمت الهی می باشند . امید است که خداوند لطفش را دریغ نفرماید.

 


 
سلام باغشاه،،،،، سلامی دوباره
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۱  کلمات کلیدی:

      اینجا باغشاه قطعه ای از بهشت  ، نقطه ای از پهنه سرزمین مادری و مأمنی از جنس احساس ، شناسه ای از انسانیت و آرشیوی از مهربانی ، در غوغای دلم و احساسم هر روز خاطراتم را مرور می کردم به یک نقطه تأمل می رسیدم که آزارم میداد و آن این بود که چرا زنده نگهداشتن نام باغشاه را در این ایام به بوته نسیان سپردم .

من که روحم ، عشقم ، احساسم و همه وجودم برگرفته از باغشاه ست چرا به واسطه نامهربانی بعضی از دوستان باید از این حداقل یاد هم دریغ ورزم و قلم را عمود بر صفحه به یادش به کنکاش وادار نکنم ، لذا بار دیگر با تمام وجود به عشق سرزمین مادریم سلامی دوباره می کنم به باغشاه و مراتب سپاس خود را از همه کسانی که کمک می کنند تا این احساس در وجود مان کمرنگ نشود اعلام میدارم .

 


 
خاطره یک استاد دانشگاه
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٥  کلمات کلیدی: حکایتهای آموزنده ، نکات آموزنده

این خاطره از یکی از اساتید قدیمی دانشکده متالورژی دانشگاه صنعتی شریف نقل شده است:
یک بار داشتم ورقه های امتحانی دانشجوها رو تصحیح می کردم، به برگه ای رسیدم که نام و نام خانوادگی نداشت. با خودم گفتم ایرادی ندارد. بعید است که بیش از یک برگه نام نداشته باشد. از تطابق برگه ها با لیست دانشجویان صاحبش را پیدا می کنم.
تصحیح کردم و 17.5 گرفت. احساس کردم زیاد است! کمتر پیش می آید کسی از من این نمره را بگیرد. دوباره تصحیح کردم 15 گرفت!
برگه ها تمام شد؛ با لیست دانشجویان تطابق دادم اما هیچ دانشجویی نمانده بود. تازه فهمیدم "کلید" آزمون را که خودم نوشته بودم تصحیح کردم!
نکته: اغلب ما نسبت به دیگران سخت گیرتریم تا نسبت به خودمان.

منبع : پندآموز


 
داستان همسر زیبا و خوش چهره !
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢۸  کلمات کلیدی: حکایتهای آموزنده ، نکات آموزنده ، سرگرمی

یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا بود ازدواج کرد. اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند...

یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا بود ازدواج کرد. اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.


طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی بود. اما به نظر می‌رسید که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.


عده‌ای آدم کنجکاو از او می‌پرسند: «فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟»


دوستم با قاطعیت به آنها جواب ‌داد: «نه! اصلاً! اتفاقاً وقتی از چیزی عصبانی می شد و فریاد می زد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید. اما همسر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.»

می‌گویند اشخاص به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛ سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند؛ اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید؛ اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت زیرا «حس زیبا دیدن» همان عشق است.


 
داستان زیبای بیسکوئیت های سوخته مادرم
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢۸  کلمات کلیدی: حکایتهای آموزنده ، سرگرمی

زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گه گاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینم آیا او هم متوجه سوختگی بیسکویت ها شده است!
در آن وقت، همه کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت های سوخته می مالید و لقمه لقمه آنها را می خورد. یادم هست آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم، شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی می کرد و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: «اوه عزیزم، من عاشق بیسکویتهای خیلی برشته هستم.»


همان شب، کمی بعد که رفتم بابام را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویتهاش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت: «مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است. بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی کشد!»


*****
زندگی مملو از چیزهای ناقص و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند. خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش می کنم. اما در طول این سالها فهمیده ام که یکی از مهمترین راه حل ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار، درک و پذیرش عیب های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است. این موضوع را می توان به هر رابطه ای تعمیم داد. در واقع، تفاهم، اساس هر روابطی است، هر رابطه ای با همسر یا والدین، فرزند یا برادر، خواهر یا دوستی!

 

منبع:yekibood.ir


 
سده گرما بخش زندگیتان و فزون بخش مهربانیهایتان باد
ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱  کلمات کلیدی:

بنام حدا

دوستان عزیز و گرامی، اقوام و خویشاوندان عزیز

جای تشکر دارد از اینکه وارد می شوید و مطالعه می کنید و نظر می دهید و این یعنی قائل شدن و اهمیت به وطن و زادگاه و ارزش به پدر و مادر و توسعه دوستی و مهربانی. ولی عزیزان بیایید با تدبیر و تعقل و اینکه در چه فضایی صحبت می کنید یکدیگر را درک کنیم و ارزش والای خود و پدران و مادرانمان را با شوخی های ناپسند ضایع نکنیم، بیایید به یکدیگر انرژی مثبت دهیم، بیایید همدیگر را دوست داشته باشیم و بیایید مهربانی ها را تقسیم کنیم نه بذر نفاق بکاریم...

جای تاسف است این همه صفا و صمیمیت و دوستی با اندک کم سلیقگی و کم تدبیری تبدیل به ایجاد نگرانی شود، در این دنیای بی عاطفه که روز بروز فاصله هابیشتر و بیشتر می شود تنها راه و فضای ممکن برای گردآوری و ایجاد همدلی همین جاست پس بدست خودمان خرابش نکنیم و هرچه در توان داریم برای نزدیک شدن و دوستی بیشتر تلاش کنیم... خدانگهدارتان 


 
قهر طبیعت!
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٦  کلمات کلیدی:

باغشاه، خشک و منتظر رحمت الهی


 
← صفحه بعد
 
 
 

Jamasebi.blogfa.com